تفسیر سوره یوسف - آیه های 53 تا 70
آغاز جزء سيزدهم قرآن مجيد
ادامه سوره يوسف
(آيه 53)- باز ادامه داد: «من هرگز نفس سركش خويش را تبرئه نمىكنم چرا كه (مىدانم) اين نفس اماره ما را به بديها فرمان مىدهد» (وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ).
«مگر آنچه پروردگارم رحم كند» و با حفظ و كمك او مصون بمانيم (إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي).
و در هر حال در برابر اين گناه از او اميد عفو و بخشش دارم «چرا كه پروردگارم غفور و رحيم است» (إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ).
شكست همسر عزيز مصر كه نامش «زليخا» يا «راعيل» بود در مسير گناه برگزيده تفسير نمونه، ج2، ص: 429
باعث تنبه او گرديد، و از كردار ناهنجار خود پشيمان گشت و روى به درگاه خدا آورد.
و خوشبخت كسانى كه از شكستها، پيروزى مىسازند و از ناكاميها كاميابى، و از اشتباهات خود راههاى صحيح زندگى را مىيابند و در ميان تيره بختيها نيكبختى خود را پيدا مىكنند.
(آيه 54)- يوسف خزانهدار كشور مصر مىشود! در شرح زندگى پرماجراى يوسف، اين پيامبر بزرگ الهى به اينجا رسيديم كه سر انجام پاكدامنى او بر همه ثابت شد و حتى دشمنانش به پاكيش شهادت دادند، و ثابت شد كه تنها گناه او كه به خاطر آن، وى را به زندان افكندند چيزى جز پاكدامنى و تقوا و پرهيزكارى نبوده است.
در ضمن معلوم شد اين زندانى بىگناه كانونى است از علم و آگاهى و هوشيارى، و استعداد مديريت در يك سطح بسيار عالى.
در دنبال اين ماجرا، قرآن مىگويد: «و ملك دستور داد او را نزد من آوريد، تا او را مشاور و نماينده مخصوص خود سازم» و از علم و دانش و مديريت او براى حل مشكلاتم كمك گيرم (وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي).
نماينده ويژه «ملك» وارد زندان شد و به ديدار يوسف شتافت و اظهار داشت كه او علاقه شديدى به تو پيدا كرده است برخيز تا نزد او برويم.
يوسف به نزد ملك آمد و با او به گفتگو نشست «هنگامى كه ملك با وى گفتگو كرد (و سخنان پرمغز و پرمايه يوسف را كه از علم و هوش و درايت فوق العادهاى حكايت مىكرد شنيد، بيش از پيش شيفته و دلباخته او شد و) گفت:
تو امروز نزد ما داراى منزلت عالى و اختيارات وسيع هستى و مورد اعتماد و وثوق ما خواهى بود» (فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ).
(آيه 55)- تو بايد امروز در اين كشور، مصدر كارهاى مهم باشى و بر اصلاح امور همت كنى، يوسف پيشنهاد كرد، خزانهدار كشور مصر باشد و «گفت: مرا در رأس خزانهدارى اين سرزمين قرار ده چرا كه من هم حافظ و نگهدار خوبى هستم برگزيده تفسير نمونه، ج2، ص: 430
و هم به اسرار اين كار واقفم» (قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ).
يوسف مىدانست يك ريشه مهم نابسامانيهاى آن جامعه مملو از ظلم و ستم در مسائل اقتصاديش نهفته است، اكنون كه آنها به حكم اجبار به سراغ او آمدهاند، چه بهتر كه نبض اقتصاد كشور مصر، مخصوصا مسائل كشاورزى را در دست گيرد و به يارى مستضعفان بشتابد، از تبعيضها تا آنجا كه قدرت دارد بكاهد، حق مظلومان را از ظالمان بگيرد، و به وضع بىسر و سامان آن كشور پهناور سامان بخشد.
ضمنا تعبير «إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ» دليل بر اهميت «مديريت» در كنار «امانت» است و نشان مىدهد كه پاكى و امانت به تنهايى براى پذيرش يك پست حساس اجتماعى كافى نيست بلكه علاوه بر آن آگاهى و تخصص و مديريت نيز لازم است.
(آيه 56)- به هر حال حال، خداوند در اينجا مىگويد: «و اين چنين ما يوسف را بر سرزمين مصر، مسلط ساختيم كه هرگونه مىخواست در آن تصرف مىكرد» (وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ).
آرى «ما رحمت خويش و نعمتهاى مادى و معنوى را به هر كس بخواهيم و شايسته بدانيم مىبخشيم» (نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ).
«و ما هرگز پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهيم كرد» (وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ).
و اگر هم به طول انجامد سر انجام آنچه را شايسته آن بودهاند به آنها خواهيم داد كه در پيشگاه ما هيچ كار نيكى به دست فراموشى سپرده نمىشود.
(آيه 57)- ولى مهم اين است كه تنها به پاداش دنيا قناعت نخواهيم كرد «و پاداشى كه در آخرت به آنها خواهد رسيد بهتر و شايستهتر است براى كسانى كه ايمان آوردند و تقوا پيشه كردند» (وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ).
(آيه 58)- پيشنهاد تازه يوسف به برادران: سر انجام همان گونه كه پيش بينى مىشد، هفت سال پىدرپى وضع كشاورزى مصر بر اثر بارانهاى پربركت و فراوانى آب نيل كاملا رضايت بخش بود، و يوسف دستور داد مردم مقدار مورد نياز خود را برگزيده تفسير نمونه، ج2، ص: 431
از محصول بردارند و بقيه را به حكومت بفروشند و به اين ترتيب، انبارها و مخازن از آذوقه پر شد.
اين هفت سال پربركت و وفور نعمت گذشت، و قحطى و خشكسالى چهره عبوس خود را نشان داد، و آنچنان آسمان بر زمين بخيل شد كه زرع و نخيل لب تر نكردند، و مردم از نظر آذوقه در مضيقه افتادند و يوسف نيز تحت برنامه و نظم خاصى كه توأم با آينده نگرى بود غلّه به آنها مىفروخت و نيازشان را به صورت عادلانهاى تأمين مىكرد.
اين خشكسالى منحصر به سرزمين مصر نبود، به كشورهاى اطراف نيز سرايت كرد، و مردم «فلسطين» و سرزمين «كنعان» را كه در شمال شرقى مصر قرار داشتند فرا گرفت، و «خاندان يعقوب» كه در اين سرزمين زندگى مىكردند نيز به مشكل كمبود آذوقه گرفتار شدند، و به همين دليل يعقوب تصميم گرفت، فرزندان خود را به استثناى «بنيامين» كه به جاى يوسف نزد پدر ماند راهى مصر كند.
آنها با كاروانى كه به مصر مىرفت به سوى اين سرزمين حركت كردند و به گفته بعضى پس از 18 روز راهپيمايى وارد مصر شدند.
طبق تواريخ، افراد خارجى به هنگام ورود به مصر بايد خود را معرفى مىكردند تا مأمورين به اطلاع يوسف برسانند، هنگامى كه مأمورين گزارش كاروان فلسطين را دادند، يوسف در ميان درخواست كنندگان غلات نام برادران خود را ديد، و آنها را شناخت و دستور داد، بدون آن كه كسى بفهمد آنان برادر وى هستند احضار شوند و آن چنانكه قرآن مىگويد: «و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند او آنها را شناخت، ولى آنها وى را نشناختند» (وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ).
آنها حق داشتند يوسف را نشناسند، زيرا از يك سو سى تا چهل سال از روزى كه او را در چاه انداخته بودند تا روزى كه به مصر آمدند گذشته بود، و از سويى ديگر، آنها هرگز چنين احتمالى را نمىدادند كه برادرشان عزيز مصر شده باشد. اصلا احتمال حيات يوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسيار بعيد بود. برگزيده تفسير نمونه، ج2، ص: 432
به هر حال آنها غلّه مورد نياز خود را خريدارى كردند.
(آيه 59)- يوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد، و در گفتگو را با آنها باز كرد، برادران گفتند: ما، ده برادر از فرزندان يعقوب هستيم، و او نيز فرزند زاده ابراهيم خليل پيامبر بزرگ خداست، اگر پدر ما را مىشناختى احترام بيشترى مىكردى، ما پدر پيرى داريم كه از پيامبران الهى است، ولى اندوه عميقى سراسر وجود او را در بر گرفته! يوسف فورا پرسيد: اين همه اندوه چرا؟
گفتند: او پسرى داشت، كه بسيار مورد علاقهاش بود و از نظر سن از ما كوچكتر بود، روزى همراه ما براى شكار و تفريح به صحرا آمد، و ما از او غافل مانديم و گرگ او را دريد! و از آن روز تاكنون، پدر براى او گريان و غمگين است.
بعضى از مفسران چنين نقل كردهاند كه عادت يوسف اين بود كه به هر كس يك بار شتر غلّه بيشتر نمىفروخت، و چون برادران يوسف، ده نفر بودند، ده بار غلّه به آنها داد، آنها گفتند: ما پدر پيرى داريم كه به خاطر شدت اندوه نمىتواند مسافرت كند و برادر كوچكى كه براى خدمت و انس، نزد او مانده است، سهميهاى هم براى آن دو به ما مرحمت كن.
يوسف دستور داد و بار ديگر بر آن افزودند، سپس رو كرد به آنها و گفت: در سفر آينده برادر كوچك را به عنوان نشانه همراه خود بياوريد.
در اينجا قرآن مىگويد: «و هنگامى كه (يوسف) بارهاى آنها را آماده ساخت به آنها گفت: آن برادرى را كه از پدر داريد نزد من بياوريد» (وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ).
سپس اضافه كرد: «آيا نمىبينيد، حق پيمانه را ادا مىكنم، و من بهترين ميزبانها هستم»؟ (أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ).
(آيه 60)- و به دنبال اين تشويق و اظهار محبت، آنها را با اين سخن تهديد كرد كه «اگر آن برادر را نزد من نياوريد، نه كيل و غلّهاى نزد من خواهيد داشت، و نه اصلا به من نزديك شويد» (فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ). برگزيده تفسير نمونه، ج2، ص: 433
يوسف مىخواست به هر ترتيبى شده «بنيامين» را نزد خود آورد، گاهى از طريق اظهار محبت و گاهى از طريق تهديد وارد مىشد، ضمنا از اين تعبيرات روشن مىشود كه خريد و فروش غلات در مصر از طريق وزن نبود بلكه به وسيله پيمانه بود و نيز روشن مىشود كه يوسف به تمام معنى ميهمان نواز بود.
(آيه 61)- برادران در پاسخ او «گفتند: ما با پدرش گفتگو مىكنيم (و سعى خواهيم كرد موافقت او را جلب كنيم) و ما اين كار را خواهيم كرد» (قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ).
آنها يقين داشتند، مىتوانند از اين نظر در پدر نفوذ كنند و موافقتش را جلب نمايند و بايد چنين باشد، جايى كه آنها توانستند يوسف را با اصرار و الحاح از دست پدر در آورند چگونه نمىتوانند بنيامين را از او جدا سازند؟
(آيه 62)- در اينجا يوسف براى اين كه عواطف آنها را به سوى خود بيشتر جلب كند و اطمينان كافى به آنها بدهد، «به كارگزارانش گفت: وجوهى را كه آنها (برادران) در برابر غلّه پرداختهاند (دور از چشم آنها) دربارهايشان بگذاريد، تا به هنگامى كه به خانواده خود بازگشتند (و بارها را گشودند) آن را بشناسند تا شايد بار ديگر به مصر بازگردند» (وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ).
چرا يوسف خود را به برادران معرفى نكرد؟
نخستين سؤالى كه در ارتباط با آيات فوق پيش مىآيد اين است كه چگونه يوسف خود را به برادران معرفى نكرد، تا زودتر او را بشناسد و به سوى پدر بازگردند، و او را از غم و اندوه جانكاه فراق يوسف درآورند؟
بسيارى از مفسران به پاسخ اين سؤال پرداختهاند و جوابهايى ذكر كردهاند كه به نظر مىرسد بهترين آنها اين است كه يوسف چنين اجازهاى را از طرف پروردگار نداشت، زيرا ماجراى فراق يوسف گذشته از جهات ديگر صحنه آزمايش و ميدان امتحانى بود براى يعقوب و مىبايست دوران اين آزمايش به فرمان پروردگار به آخر برسد، و قبل از آن يوسف مجاز نبود خبر دهد. برگزيده تفسير نمونه، ج2، ص: 434
به علاوه اگر يوسف بلافاصله خود را به برادران معرفى مىكرد، ممكن بود عكس العملهاى نامطلوبى داشته باشد از جمله اين كه آنها چنان گرفتار وحشت شوند كه ديگر به سوى او بازنگردند، به خاطر اين كه احتمال مىدادند يوسف انتقام گذشته را از آنها بگيرد.
(آيه 63)- سر انجام موافقت پدر جلب شد! برادران يوسف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان بازگشتند، ولى در فكر آينده بودند كه اگر پدر با فرستادن برادر كوچك (بنيامين) موافقت نكند، عزيز مصر آنها را نخواهد پذيرفت و سهميهاى به آنها نخواهد داد.
لذا قرآن مىگويد: «هنگامى كه آنها به سوى پدر بازگشتند گفتند: پدر! دستور داده شده است كه در آينده (سهميهاى به ما ندهند و) كيل و پيمانهاى براى ما نكنند» (فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ).
«اكنون كه چنين است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانيم كيل و پيمانهاى دريافت داريم» (فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ).
«و مطمئن باش كه او را حفظ خواهيم كرد» (وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ).
(آيه 64)- پدر كه هرگز خاطره يوسف را فراموش نمىكرد از شنيدن اين سخن ناراحت و نگران شد، رو به آنها كرده «گفت: آيا من نسبت به اين (برادر) به شما اطمينان كنم همان گونه كه نسبت به برادرش (يوسف) در گذشته به شما اطمينان كردم» (قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ).
سپس اضافه كرد: «در هر حال خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است» (فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ).
(آيه 65)- سپس برادرها «هنگامى كه متاع خود را گشودند ديدند سرمايه آنها، به آنها بازگردانده شده»! و تمام آنچه را به عنوان بهاى غلّه، به عزيز مصر پرداخته بودند، در درون بارهاست! (وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ).
آنها كه اين موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مىيافتند، نزد پدر آمدند برگزيده تفسير نمونه، ج2، ص: 435
«گفتند: پدر جان! ما ديگر بيش از اين چه مىخواهيم؟ اين سرمايه ماست كه به ما باز پس گردانده شده است» (قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا).
پدر جان! ديگر جاى درنگ نيست، برادرمان را با ما بفرست «ما براى خانواده خود مواد غذايى خواهيم آورد» (وَ نَمِيرُ أَهْلَنا).
«و در حفظ برادر خواهيم كوشيد» (وَ نَحْفَظُ أَخانا).
«و يك بار شتر هم (به خاطر او) خواهيم افزود» (وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ).
«و اين كار (براى عزيز مصر، اين مرد بزرگوار و سخاوتمندى كه ما ديديم) كار ساده و آسانى است» (ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ).
(آيه 66)- ولى يعقوب با تمام اين احوال، راضى به فرستادن فرزندش بنيامين با آنها نبود، و از طرفى اصرار آنها كه با منطق روشنى همراه بود، او را وادار مىكرد كه در برابر اين پيشنهاد تسليم شود، سر انجام راه چاره را در اين ديد كه نسبت به فرستادن فرزند، موافقت مشروط كند، لذا به آنها چنين «گفت: من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا پيمان مؤكد الهى بدهيد كه او را حتما نزد من خواهيد آورد مگر اين كه (بر اثر مرگ و يا عوامل ديگر) قدرت از شما سلب شود» (قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ).
منظور از «مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» (وثيقه الهى) همان عهد و پيمان و سوگندى بوده كه با نام خداوند همراه است.
به هر حال برادران يوسف پيشنهاد پدر را پذيرفتند، «و هنگامى كه عهد و پيمان خود را در اختيار پدر گذاشتند (يعقوب) گفت: خداوند شاهد و ناظر و حافظ آن است كه ما مىگوييم» (فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ).
(آيه 67)- سر انجام برادران يوسف پس از جلب موافقت پدر، برادر كوچك را با خود همراه كردند و براى دومين بار آماده حركت به سوى مصر شدند، در اينجا پدر، نصيحت و سفارشى به آنها كرد «و گفت: فرزندانم! شما از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى مختلف وارد شويد» (وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ). تا مورد حسد و سعايت حسودان قرار نگيريد. برگزيده تفسير نمونه، ج2، ص: 436
و اضافه كرد «من با اين دستور نمىتوانم حادثهاى را كه از سوى خدا حتمى است از شما برطرف سازم» (وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ).
و در پايان گفت: «حكم و فرمان از آن خداست» (إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ).
«بر او توكل كردهام» (عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ).
و «همه متوكلان بايد بر او توكل كنند» و از او استمداد بجويند و كار خود را به او واگذارند (وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ).
(آيه 68)- برادران حركت كردند و پس از پيمودن راه طولانى ميان كنعان و مصر، وارد سرزمين مصر شدند «و هنگامى كه طبق آنچه پدر به آنها امر كرده بود (از راههاى مختلف) وارد مصر شدند اين كار هيچ حادثه الهى را نمىتوانست از آنها دور سازد» (وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ).
بلكه تنها فايدهاش اين بود «كه حاجتى در دل يعقوب بود كه از اين طريق انجام مىشد» (إِلَّا حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها).
اشاره به اين كه تنها اثرش تسكين خاطر پدر و آرامش قلب او بود، چرا كه او از همه فرزندان خود دور بود، و شب و روز در فكر آنها و يوسف بود، و از گزند حوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مىترسيد، و همين اندازه كه اطمينان داشت آنها دستوراتش را به كار مىبندند دلخوش بود.
سپس قرآن يعقوب را با اين جمله مدح و توصيف مىكند كه: «او از طريق تعليمى كه ما به او داديم، علم و آگاهى داشت، در حالى كه اكثر مردم نمىدانند» (وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ).
(آيه 69)- طرحى براى نگهدارى برادر: سر انجام برادران بر يوسف وارد شدند، و به او اعلام داشتند كه دستور تو را به كار بستيم و با اين كه پدر در آغاز موافق فرستادن برادر كوچك، با ما نبود با اصرار او را راضى ساختيم، تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداريم.
يوسف، آنها را با احترام و اكرام تمام پذيرفت، و به ميهمانى خويش دعوت كرد، دستور داد هر دو نفر در كنار سفره يا طبق غذا قرار گيرند، آنها چنين برگزيده تفسير نمونه، ج2، ص: 437
كردند، در اين هنگام «بنيامين» كه تنها مانده بود گريه را سر داد و گفت: اگر برادرم يوسف زنده بود، مرا با خود بر سر يك سفره مىنشاند، چرا كه از يك پدر و مادر بوديم.
يوسف رو به آنها كرد و گفت: مثل اين كه برادر كوچكتان تنها مانده است؟
من براى رفع تنهائيش او را با خودم بر سر يك سفره مىنشانم! سپس دستور داد براى هر دو نفر يك اتاق خواب مهيا كردند، باز «بنيامين» تنها ماند، يوسف گفت: او را نزد من بفرستيد، در اين هنگام يوسف برادرش را نزد خود جاى داد، اما ديد او بسيار ناراحت و نگران است و دائما به ياد برادر از دسته رفتهاش يوسف مىباشد، در اينجا پيمانه صبر يوسف لبريز شد و پرده از روى حقيقت برداشت، چنانكه قرآن مىگويد: «هنگامى كه وارد بر يوسف شدند او برادرش را نزد خود جاى داد و گفت: من همان برادرت يوسفم، غم مخور و اندوه به خويش راه مده و از كارهايى كه اينها مىكنند نگران مباش»! (وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ).
منظور از كارهاى برادران كه «بنيامين» را ناراحت مىكرده است، بىمهرىهايى است كه نسبت به او و يوسف داشتند، و نقشههايى كه براى طرد آنها از خانواده كشيدند.
(آيه 70)- در اين هنگام طبق بعضى از روايات، يوسف به برادرش بنيامين گفت: آيا دوست دارى نزد من بمانى؟ او گفت آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد. يوسف گفت: غصه مخور من نقشهاى مىكشم كه آنها ناچار شوند تو را نزد من بگذارند، «سپس هنگامى كه بارهاى غلات را براى برادران آماده ساخت پيمانه گران قيمت مخصوص را، درون بار برادرش بنيامين گذاشت چون براى هر كدام بارى از غلّه مىداد (فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ).
البته اين كار در خفا انجام گرفت، و شايد تنها يك نفر از مأموران، بيشتر از آن آگاه نشد، در اين هنگام مأموران كيل مواد غذايى مشاهده كردند كه اثرى از پيمانه مخصوص و گران قيمت نيست، در حالى كه قبلا در دست آنها بود: لذا همين كه برگزيده تفسير نمونه، ج2، ص: 438
قافله آماده حركت شد، «ندا دهندهاى فرياد زد: اى اهل قافله! شما سارق هستيد»! (ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ).
برادران يوسف كه اين جمله را شنيدند، سخت تكان خوردند و وحشت كردند، چرا كه هرگز چنين احتمالى به ذهنشان راه نمىيافت كه بعد از اين همه احترام و اكرام، متهم به سرقت شوند!
منبع : http://qurangloss.com/
ان الله مع الصابرین...