<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>ایکا</title>
        <link>http://www.iyqa.ir/</link>
        <description>ایکا، مرکز فعالیت های قرآنی جوانان کشور</description>
        <language>fa</language>
        <copyright>Copyright 2012</copyright>
        <lastBuildDate>07 February 2012 04:55</lastBuildDate>
	<image>
		<url>http://www.iyqa.ir/images/plogo.jpg</url>
		<title>GolestasneQuran</title>
		<link>http://www.iyqa.ir/</link>
		<width>190</width>
		<height>59</height>
		<description>"GolestasneQuran" RSS service</description>
	</image>		
	<item>
            <title>مراد از شجره طیبه</title>
            <description><![CDATA[
شجره طيبه و شجره خبيثه در اينجا صحنه ديگرى از تجسم حق و باطل ، كفر و ايمان ، طيب و خبيث را ضمن يك مثال جالب و بسيار عميق و پرمعنى بيان كرده ، و بحثهاى آيات گذشته را كه در اين زمينه بود تكميل مى كند. نخست مى فرمايد: ((آيا نديدى چگونه خدا مثالى براى كلام پاكيزه زده ، و آن را به شجره طيبه و پاكى تشبيه كرده است ))؟ (الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة ). سپس به ويژگيهاى اين شجره طيبه (درخت پاكيزه و پر بركت ) ميپردازد و به تمام ابعاد آن ضمن عبارات كوتاهى اشاره مى كند. اما پيش از آنكه ويژگيهاى اين شجره طيبه را همراه قرآن بررسى كنيم بايد ببينيم منظور از ((كلمه طيبه )) چيست ؟ بعضى از مفسران آن را به كلمه توحيد و جمله لا اله الا الله تفسير كرده اند. در حالى كه بعضى ديگر آن را اشاره به اوامر و فرمانهاى الهى ميدانند. و بعضى ديگر آن را ايمان مى دادند كه محتوا و مفهوم لا اله الا الله است . و بعضى ديگر آن را به شخص ((مؤ من )) تفسير كرده اند. و بعضى روش و برنامه هاى سازنده را در تفسير آن آورده اند. ولى با توجه به وسعت مفهوم و محتواى كلمه طيبه مى توان گفت همه اينها را شامل مى شود، زيرا ((كلمه )) به معنى وسيع همه موجودات را در بر مى گيرد، و به همين دليل بر مخلوقات ((كلمة الله )) گفته مى شود. و ((طيب )) هر گونه پاك و پاكيزه است ، نتيجه اينكه اين مثال هر سنت و دستور و برنامه و روش و هر عمل و هر انسان و خلاصه هر موجود پاك و پر بركتى را شامل مى شود، و همه اينها همانند يك درخت پاكيزه است با ويژگيهاى زير: 1 - موجودى است داراى رشد و نمو، نه بيروح ، و نه جامد و بيحركت ، بلكه پويا و رويا و سازنده ديگران و خويشتن (تعبير به شجره بيانگر اين حقيقت است ). 2 - اين درخت پاك است و طيب اما از چه نظر؟ چون انگشت روى هيچ قسمتى گذارده نشده مفهومش اين است از هر نظر منظره اش پاكيزه ، ميوه اش پاكيزه ، شكوفه و گلش پاكيزه ، سايه اش پاكيزه ، و نسيمى كه از آن برميخيزد نيز پاكيزه است . 3 - اين شجره داراى نظام حساب شده اى است ريشه اى دارد و شاخه ها و هر كدام ماموريت و وظيفه اى دارند، اصولا وجود اصل و فرع در آن ، دليل بر حاكميت نظام حساب شده اى بر آن است . 4 - اصل و ريشه آن ثابت و مستحكم است به طورى كه طوفانها و تند بادها نميتواند آن را از جا بركند و توانائى آن را دارد كه شاخه هاى سر به آسمان كشيده اش را در فضا در زير نور آفتاب و در برابر هواى آزاد معلق نگاه دارد و حفظ كند، چرا كه شاخه هر چه سركشيده تر باشد بايد متكى به ريشه قويترى باشد (اصلها ثابت ). 5 - شاخه هاى اين شجره طيبه در يك محيط پست و محدود نيست بلكه بلند آسمان جايگاه او است ، اين شاخه ها سينه هوا را شكافته و در آن فرو رفته ، آرى ((شاخه هايش در آسمان است )) (و فرعها فى السماء). روشن است هر قدر شاخه ها برافراشته تر باشند از آلودگى گرد و غبار زمين دورترند و ميوه هاى پاكترى خواهند داشت ، و از نور آفتاب و هواى سالم بيشتر بهره مى گيرند، و آن را به ميوه هاى طيب خود بهتر منتقل مى كنند. 6 - اين شجره طيبه شجره پربار است نه همچون درختانى كه ميوه و ثمرى ندارند بنابراين مولد هستند و ميوه خود را مى دهد (توتى اكلها). 7 - اما نه در يك فصل يا دو فصل ، بلكه در هر فصل ، يعنى هر زمان كه دست به سوى شاخه هايش دراز كنى محروم بر نميگردى (كل حين ). 8 - ميوه دادن او نيز بيحساب نيست بلكه مشمول قوانين آفرينش است و طبق يك سنت الهى و به اذن پروردگارش اين ميوه را به همگان ارزانى ميدارد (باذن ربها). اكنون درست بينديشيم و ببينيم اين ويژگيها و بركات را در كجا پيدا مى كنيم ؟ مسلما در كلمه توحيد و محتواى آن ، و در يك انسان موحد و با معرفت ، و در يك برنامه سازنده و پاك ، اينها همه روينده هستند، و پوينده هستند، و متحرك ، همه داراى ريشه هاى محكم و ثابتند همه داراى شاخه هاى فراوان و سر به آسمان كشيده و دور از آلودگيها و كثافات جسمانى ، همگى پرثمرند و نورپاش و فيض بخش . هر كس به كنار آنها بيايد و دست به شاخسار وجودشان دراز كند در هر زمان كه باشد از ميوه هاى لذيذ و معطر و نيروبخششان بهره مى گيرد. تند باد حوادث و طوفانهاى سخت و مشكلات آنها را از جا حركت نميدهد، و افق فكر آنها محدود به دنياى كوچك نيست ، حجابهاى زمان و مكان را ميدرند، و به سوى ابديت و بى نهايت پيش مى روند. برنامه هاى آنها از سر هوى و هوس نيست بلكه همگى به اذن پروردگار و طبق فرمان او است ، و اين حركت و پويائى و ثمر بخش بودن نيز از همينجا سرچشمه مى گيرد. مردان بزرگ و با ايمان اين كلمات طيبه پروردگار، حياتشان مايه بركت است ، مرگشان موجب حركت ، آثار آنها و كلمات و سخنانشان و شاگردان و كتابهايشان و تاريخ پرافتخارشان ، و حتى قبرهاى خاموششان همگى الهام بخش است و سازنده و تربيت كننده . آرى ((خداوند اين چنين براى مردم مثل ميزند شايد متذكر شوند)) (و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون ). در اينجا ميان مفسران سؤ الى مطرح شده ، و آن اينكه آيا درختى با صفات فوق وجود خارجى دارد كه ((كلمه طيبه )) به آن تشبيه شده است (درختى كه در تمام فصول سال سرسبز و پر ميوه باشد). بعضى معتقدند كه وجود دارد و آن درخت نخل است ، و به همين جهت مجبور شده اند كه ((كل حين )) را تفسير به ((شش ماه )) كنند. ولى به هيچ وجه لزومى ندارد كه اصرار به وجود چنين درختى داشته باشيم بلكه تشبيهات زيادى در زبانهاى مختلف داريم كه اصلا وجود خارجى ندارد، مثلا ميگوئيم قرآن همچون آفتابى است كه غروب ندارد (در حالى كه مى دانيم آفتاب هميشه غروب دارد) و يا اينكه هجران من همچون شبى است كه پايان ندارد (در حالى كه مى دانيم هر شبى پايان دارد). و به هر حال از آنجا كه هدف از تشبيه مجسم ساختن حقايق و قرار دادن مسائل عقلى در قالب محسوس ‍ است ، اينگونه تشبيهات هيچگونه مانعى ندارد بلكه كاملا دلنشين و مؤ ثر و جذاب است . در عين حال درختانى در همين جهان وجود دارند كه در تمام مدت سال ميوه از شاخه هاى آنها قطع نمى شود، حتى خود ما بعضى از درختان را در مناطق گرمسير ديديم كه هم ميوه داشت و هم مجددا گل كرده بود و مقدمات ميوه جديد در آن فراهم مى شد در حالى كه فصل زمستان بود! و از آنجا كه يكى از بهترين طريق براى تفهيم مسائل استفاده از روش مقابله و مقايسه است بلافاصله نقطه مقابل شجره طيبه را در آيه بعد چنين بيان مى كند: اما ((مثل كلمه خبيثه و ناپاك همانند درخت خبيث و ناپاك و بيريشه است كه از روى زمين كنده شده و در برابر طوفانها هر روز به گوشهاى پرتاب مى شود و قرار و ثباتى براى آن نيست )) (و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار). كلمه ((خبيثه )) همان كلمه كفر و شرك ، همان گفتار زشت و شوم ، همان برنامه هاى گمراه كننده و غلط، همان انسانهاى ناپاك و آلوده ، و خلاصه هر چيز خبيث و ناپاك است . بديهى است درخت زشت و شومى كه ريشه آن كنده شده ، نه نمو و رشد دارد نه ترقى و تكامل ، نه گل و ميوه ، و نه سايه و منظره ، و نه ثبات و استقرار، قطعه چوبى است كه جز بدرد سوزاندن و آتش زدن نمى خورد، بلكه مانع راه است و مزاحم رهروان ، و گاه گزنده است مجروح كننده و مردم آزار!. جالب اينكه در وصف شجره طيبه قرآن با تفصيل سخن مى گويد و اما به هنگام شرح شجره خبيثه با يك جمله كوتاه از آن ميگذرد تنها مى گويد ((اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار)) از زمين كنده شده و قرارى ندارد زيرا هنگامى كه ثابت شد اين درخت بى ريشه است ديگر شاخ و برگ و گل و ميوه تكليفش روشن است . به علاوه اين يك نوع لطافت بيان است كه انسان در مورد ذكر محبوب به همه خصوصيات به پردازد اما هنگامى كه به ذكر مبغوض مى رسد با يك جمله كوبنده از آن بگذرد! باز در اينجا ميبينيم مفسران در باره اينكه اين درخت كه ((مشبه به )) واقع شده است كدام درخت است به بحث پرداخته اند، بعضى آنرا درخت ((حنظل )) كه ميوه بسيار تلخ و بدى دارد دانسته اند، و بعضى آنرا ((كشوت )) (بر وزن سقوط) كه نوعى گياه پيچيده است كه در بيابانها به بوته هاى خار ميپيچد و از آن بالا ميرود نه ريشه دارد و نه برگ (توجه داشته باشيد كه شجر در لغت عرب هم به درخت گفته مى شود و هم به گياه ). ولى همان گونه كه در تفسير ((شجره طيبه )) بيان كرديم هيچ لزومى ندارد كه در هر تشبيه ((مشبه به )) با تمام آن صفات وجود خارجى داشته باشد بلكه هدف مجسم ساختن چهره واقعى كلمه شرك و برنامه هاى انحرافى و مردم خبيث است كه آنها همانند درختانى هستند كه همه چيزشان خبيث و ناپاك و هيچگونه ميوه و ثمره و فايده اى جز مزاحمت و توليد درد سر ندارد. به علاوه وجود درخت ناپاكى كه آنرا از ريشه كنده باشند و در بيابان بر سينه طوفان و تند باد قرار گرفته باشد كم نيست . از آنجا كه در آيات گذشته در دو مثال گويا، حال ((ايمان )) و ((كفر)) و ((مؤ من )) و ((كافر)) و به طور كلى ((هر پاك )) و ((ناپاك )) تجسم يافت ، در آخرين آيه مورد بحث به نتيجه كار و سرنوشت نهائى آنها ميپردازد. نخست مى گويد: خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند به خاطر گفتار و اعتقاد ثابت و پايدارشان ثابت قدم ميدارد، هم در اين جهان و هم در جهان ديگر (يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الاخرة ). چرا كه ايمان آنها يك ايمان سطحى و متزلزل و شخصيت آنها يك شخصيت كاذب و متلون نبوده است ، بلكه شجره طيبه اى بوده كه ريشه اش ثابت و شاخه هايش در آسمان قرار داشته است ، و از آنجا كه هيچكس بى نياز از لطف خدا نيست و به تعبير ديگر هر موهبتى سرانجام بذات پاك او بر مى گردد اين مؤ منان راستين ثابت قدم با تكيه بر لطف خداوند در برابر هر گونه حادثه اى چون كوه استقامت مى كنند. لغزشگاهى كه در زندگى اجتناب ناپذير است بر سر راه آنها نمايان مى شود اما خداوند آنها را حفظ مى كند. ((شياطين )) از هر سو به وسوسه آنها ميپردازند و با استفاده از زرق و برقهاى مختلف اين جهان تلاش در لغزش آنها دارند اما خدايشان نگه ميدارد. قدرتهاى جهنمى و ظالمان سنگدل با انواع تهديدها براى تسليم كردن آنها تلاش مى كنند، اما خدا آنها را ثابت ميدارد چرا كه آنها ريشه ثابت و محكمى براى خود انتخاب كرده اند. و جالب اينكه اين حفظ و ثبات الهى سراسر زندگى آنها را در بر مى گيرد هم زندگى اين جهان و هم زندگى آن جهان ، در اينجا در ايمان و پاكى ثابت ميمانند و دامانشان از ننگ آلودگيها مبرا خواهد بود، و در آنجا در نعمتهاى بيپايان خدا جاودان خواهند ماند. سپس به نقطه مقابل آنها پرداخته مى گويد: ((و خداوند ظالمان را گمراه مى سازد و خدا هر چه بخواهد انجام مى دهد)) (و يضل الله الظالمين و يفعل الله ما يشاء). بارها گفته ايم هر جا سخنى از هدايت و ضلالت است و به خدا نسبت داده مى شود، گامهاى نخستين آن از ناحيه خود انسان برداشته شده است ، كار خدا همان تاثيرى است كه در هر عمل آفريده ، و نيز كار خدا مواهب و نعمتها يا سلب نعمتها است كه به مقتضاى شايستگى و عدم شايستگى افراد مقرر ميدارد (دقت كنيد). تعبير به ((ظالمين )) بعد از جمله ((يضل الله )) بهترين قرينه براى اين موضوع است ، يعنى تا كسى به ظلم و ستم آلوده نشود نعمت هدايت از او سلب نخواهد شد، اما پس از آلودگى به ظلم و بيدادگرى ظلمت گناه وجود او را فرا مى گيرد و نور هدايت الهى از قلب او بيرون ميرود، و اين عين اختيار و آزادى اراده است ، البته اگر به زودى مسير خود را تغيير دهد راه نجات باز است ، ولى پس از استحكام گناه ، بازگشت بسيار مشكل خواهد بود. 1 - آيا منظور از آخرت در آيه اخير قبر است ؟ در روايات متعددى مى خوانيم كه خداوند انسان را به هنگام ورود در قبرش در برابر سؤ الاتى كه فرشتگان از هويت او مى كنند، بر خط ايمان ثابت نگاه ميدارد و اين است معنى ((يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الاخرة )). در بعضى از اين روايات صريحا كلمه قبر آمده است در حالى كه در بعضى ديگر از روايات چنين مى خوانيم كه شيطان به هنگام مرگ به سراغ افراد با ايمان مى آيد و از چپ و راست براى گمراهى او، به وسوسه ميپردازد اما خداوند اجازه به او نميدهد كه مؤ من را گمراه كند و اين است معنى يثبت الله الذين آمنوا... ((قال الصادق عليه السلام ان الشيطان لياتى الرجل من اوليائنا عند موته عن يمينه و عن شماله ليضله عما هو عليه ، فيابى الله عز و جل له ذلك قول الله عز و جل يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الاخرة )). و اكثر مفسران - طبق نقل مفسر بزرگ طبرسى در مجمع البيان - همين تفسير را پذيرفته اند. شايد به اين علت كه سراى آخرت نه جاى لغزش است ، و نه جاى عمل ، بلكه تنها محل برخورد با نتيجه ها است ، ولى در لحظه فرا رسيدن موت و حتى در عالم برزخ (جهانى كه ميان اين عالم و عالم آخرت قرار دارد) امكان لغزش كم و بيش وجود دارد و در همين جا است كه لطف خداوند بيارى انسان ميشتابد و او را حفظ كرده و ثابت قدم ميدارد. 2 - نقش ثبات و استقامت در ميان تمام صفاتى كه در آيات فوق براى شجره طيبه و شجره خبيثه ذكر شده بيش از همه مساله ثبات و عدم ثبات به چشم ميخورد، و حتى در بيان ثمره اين شجره در آخرين آيه مورد بحث خوانديم : خداوند افراد با ايمان را به خاطر عقيده ثابتشان در دنيا و آخرت ثابت قدم ميدارد و به اين ترتيب اهميت فوق العاده مساله ثبات و نقش آن مشخص مى شود. در بيان عوامل پيروزى مردان بزرگ سخن بسيار گفته اند ولى از ميان همه آنها در رديف اول مساله استقامت و پايمردى را بايد نام برد. بسيارند كسانى كه از هوش و استعداد متوسطى برخوردارند و يا ابتكار عمل آنها كاملا متوسط است ، ولى به پيروزيهاى بزرگى در زندگى نائل شده اند كه پس از تحقيق و بررسى ميبينيم دليلى جز ثبات و استقامت ندارد! از نظر اجتماعى پيشرفت هر برنامه مؤ ثرى تنها در سايه ثبات امكان پذير است ، و به همين دليل تمام كوشش ‍ تخريب كنندگان براى از ميان بردن ثبات به كار ميرود. و اصولا مؤ منان راستين را بايد از ثبات و استقامتشان در برابر حوادث سخت و طوفانهاى زندگى شناخت . 3 - شجره طيبه و خبيثه در روايات اسلامى همانگونه كه در بالا گفتيم كلمه ((طيبه )) و ((خبيثه )) كه به اين دو شجره تشبيه شده مفهوم وسيعى دارند كه هر گونه شخص و برنامه و مكتب و فكر و انديشه و گفتار و عمل را شامل مى شوند، ولى در بعضى از روايات اسلامى به مورد خاصى تفسير شده كه پيدا است در صدد انحصار نيست . از جمله در كتاب كافى از امام صادق (عليهالسلام ) در تفسير جمله ((كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء)) چنين نقل شده است : رسول الله اصلها و امير المؤ منين فرعها، و الائمة من ذريتها اغصانها، و علم الائمة ثمرها، و شيعتهم المؤ منون ورقها، هل فيها فضل ؟ قال قلت لا و الله ، قال : و الله ان المؤ من ليولد فتورق ورقة فيها و ان المؤ من ليموت فتسقط ورقة منها: ((پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ريشه اين درخت است و امير مؤ منان على (عليهالسلام ) شاخه آن ، و امامان كه از ذريه آنها هستند شاخه هاى كوچكتر، و علم امامان ميوه اين درخت است ، و پيروان با ايمان آنها برگهاى اين درختند سپس امام فرمود: آيا چيز ديگرى باقى ماند؟ راوى مى گويد: گفتم نه ، به خدا سوگند! فرمود: به خدا قسم هنگامى كه يك فرد با ايمان متولد مى شود برگى در آن درخت ظاهر مى گردد و هنگامى كه مؤ من راستين ميميرد برگى از آن درخت مى افتد))!. در روايت ديگرى همين مضمون از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده و در ذيل آن مى خوانيم كه راوى سؤ ال كرد، جمله ((تؤ تى اكلها كل حين باذن ربها)) مفهومش چيست ؟ امام فرمود: اشاره به علم و دانش ‍ امامان است كه در هر سال از هر منطقه به شما مى رسد. در روايات ديگرى مى خوانيم كه : ((شجره طيبه )) پيامبر و على و فاطمه و فرزندان آنها است و شجره خبيثه بنى اميه است . در بعضى از روايات نيز نقل شده كه شجره طيبه درخت نخل و شجره خبيثه بوته حنظل است . و در هر حال در ميان اين تفسيرها تضادى وجود ندارد و همچنين در ميان آنها و آنچه در بالا از عموميت معنى آيه ذكر كرديم هماهنگى برقرار است ، چرا كه اينها مصاديق آن هستند.


تفسیر نمونه]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1761</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>سوره ابراهیم، تقابل ثبات و زوال</title>
            <description><![CDATA[
سوره ابراهیم(ع) چهاردهمین سوره قرآن مجید در ترتیب تلاوت سوره‏ها و هفتادودومین سوره در ترتیب نزول مشهور است1. این سوره به مناسبت ذکر نام حضرت ابراهیم(ع) در ضمن دعاهای ایشان (آیات 22-27) به این نام خوانده شده است2 و در روایات فضائل‏السور و نیز اقوال مفسران و علمای علوم قرآنی تنها بدین نام معروف است3؛ این سوره در پایان جزء سیزدهم از اجزای سی‏گانه قرآن مجید قرار گرفته است.
سوره ابراهیم(ع) دارای هفت واحد موضوعی(رکوع)، 52 آیه در مصحف رایج بنابر عدد کوفی و در شمارش‏های دیگر 51، 54 و 55 آیه، 831 کلمه4 و 3هزار و 434 حرف5 است. این سوره به اجماع علوم قرآنی در مکه نازل شده به جز در آیه 28 و 29 که در مدینه و در شأن مشرکان کشته‏شده در جنگ بدر نازل شده است6.
سوره ابراهیم(ع) که پس از سوره رعد و قبل از سوره حجر قرار گرفته است، دارای مشابهت‏ها و همبستگی‏های مشهوری با سوره حجر است که در دیدگاه زوجیت سوره‏ها زوج سوره ابراهیم می‏باشد؛ از جمله این همبستگی‏ها می‏توان به این موارد اشاره کرد: 
- پایان سوره ابراهیم با وصف قرآن و آغاز سوره حجر با همین وصف7.
- در هر دو سوره به اصل رسالت الهی و مخالفت کافران با آن و تحقق و ثبوت سنت الهی در اقوام گذشته پرداخته شده است8، با این تفاوت که در سوره حجر بیان مصداق و تفصیل بیشتری دارد. 
- در هر دو سوره، از حضرت ابراهیم(ع) در چندین آیه یاد شده است9.
- در سوره ابراهیم(ع) که به اغوا و اغرای شیطان اشاره شده است10 سوره حجر به ریشه‏یابی و پی‏جویی زمینه و سبب آن پرداخته و در این‏باره بیانی تفصیل‏گونه دارد11.
- در روایتی از امام صادق(ع) قرائت دو سوره ابراهیم(ع) و حجر در یکی از نمازهای هفته دارای خاصیتی ویژه معرفی شده است12، این روایت در صورت صحت با توجه به همراهی این دو سوره در آن می‏تواند موءیدی بر زوجیت و همبستگی این دو سوره باشد.
سوره ابراهیم(ع) جزء پنج سوره الراءات (سوره‏هایی که با الر آغاز می‏شوند) یعنی یونس(ع)، هود(ع)، یوسف(ع)، ابراهیم(ع) و حجر است و در ترتیب مصحف رایج و ترتیب تلاوت پشت سرهم آمده‏اند جز این‏که سوره رعد که با المر آغاز می‏شود بعد از یوسف(ع) و قبل از ابراهیم(ع) در میان آنها قرار گرفته است13. سیوطی به نقل از برخی علمای گذشته "الراءات" را بساتین‏القرآن نامیده است14؛ هم‏چنین این سوره در دسته‏بندی الهام گرفته از روایت نبوی که قرآن مجید به چهار قسم "سبع‏طوال، مثانی، مئین و مفصل "تقسیم می‏شود، در شمار سوره‏های مثانی محسوب شده است15.
"رسالت" رسولان الهی، محور موضوعی سوره ابراهیم(ع) است16: که در حجم قابل‏توجهی از سوره بدون مشخص‏کردن پیامبری خاص گفت‏وگوها و رویارویی رسولان با مخالفان ایشان را ارائه داده است. اصول و مواضع کلی رسولان الهی و عکس‏العمل منکران ایشان در این سوره جمع‏بندی شده است به‏طوری‏که ارائه چنین دورنما و تصویری کلی از رسالت پیامبران و واکنش منکران آنها در سور دیگر قرآن کمتر دیده می‏شود. تکرار قابل‏ملاحظه کلمه "رسل" و مشتقات آن (10 بار) و کلمه ناس (نه قومی خاص) (6 بار) با توجه به حجم سوره و نیز ارائه تقابل‏های نمادین و کلی، نه مختص به پیامبر یا قومی خاص، مناسبتی جالب و تدبر برانگیز با محور موضوعی این سوره دارد.
تقابل‏هایی مانند نور و ظلمت17، کلمه طیبه و کلمه خبیثه18، قرار و زوال، ثبات و بی‏قراری19. براین اساس یاد کرد ابراهیم(ع) نیز که در نگاه قرآنی، رسولی نمونه شناخته می‏شود، با این محور موضوعی هماهنگی و مناسبت دارد و گزارش کوتاهی که از مقابله و برخورد موسی(ع) با قوم خود آمده است20 حالتی استطرادی خواهد داشت.
دورنمای دیگری از سوره که بی‏ارتباط با محور موضوعی مذکور سوره نیست و خود می‏تواند به‏عنوان محور موضوعی سوره دیده شود و مسئله رسالت و تقابل رسولان و منکرانشان وابسته بدان مطرح گردد همان "تقابل ثبات و زوال" است؛ براین اساس در این سوره، بینش‏ها و عقاید، عمل‏ها و کردارها، گفتارها و اقوال، اعتمادها و تکیه‏گاه‏ها، پیروی‏ها و رهبران، فرجام‏ها و عواقب با این نگاه و با این تقابل نگریسته شده و ارائه می‏گردد، مثلاً یادآوری توکل بر خداوند و چهاربار تکرار مشتقات آن در دو آیه 11 و 12 در مقابل اعتماد و اتکال کافران بر اعمال و رهبران مستکبر خود21 از جمله شواهد بارز این موضوع محوری است. انبیا و دعوت آنان و فرجام موءمنان و منکران رسل و سخن و فرجام ایشان مصادیق روشنی از حق و قرار و ثبات از یک‏طرف22 و باطل، زوال، بوار و هلاک23 از طرف مقابل نمایانده می‏شوند. ابراهیم(ع) نیز در تصویری که از او داده می‏شود یعنی "بشری متصل و متکی به حق" و "داعی پروردگار" به‏عنوان نمونه کاملی از ثابتان و قراریافتگان و سخنان و دعاهای او به‏عنوان نمونه بارزی از قول ثابت و در تعبیری رساتر مصداق کامل و بارز آیه 27 این سوره است24: یتبت‏الله الذین بالقول الثابت فی‏الحیوة و فی‏الاخرة: «خداوند موءمنان را با گفتار ثابت و حق در زندگی دنیا و آخرت ثبات و قرار می‏بخشد».
این سوره با حروف مقطعه الر و اشاره به انزال کتاب و هدف از آن و مالکیت فراگیر الهی و گمراهی و فرجام بد کافران آغاز شده و پس از اشاره به همزبانی رسولان الهی با قوم خویش و این‏که هدایت و گمراهی به مشیت خداوند عزیز حکیم است، رسالت موسی(ع) را یادآور می‏شود سپس به پندگیری از سرگذشت اقوام گذشته فرا می‏خواند و در این میان گفتار رسولان الهی و پاسخ منکرانشان بدون مشخص‏کردن رسول و قومی خاص آورده شده است. در ادامه بی‏ثمربودن اعمال کافران و فرجام دردناک آنان در قیامت و گفت‏وگوی پیروان گمراه‏شده با رهبران گمراه‏کننده مانند مستکبران و شیطان و فرجام خوش موءمنان صالح بیان گردیده است. پس از مقایسه کلمه طیبه با کلمه خبیثه با تمثیل آن دو به دو درخت یکی استوار و باردار و دیگری از جابرکنده و بی‏قرار و اشاره به هلاکت و زوال کافران و مشرکان و ثبات و قرار موءمنان و دعوت ایشان به نماز و انفاق و بیان مظاهری از ربوبیت الهی، دعاهای ابراهیم(ع) برای خود، فرزندانش و موءمنان آمده است. در ادامه سوره با تأکید بر عدم‏غفلت و خلف‏وعده خداوند و ارائه تصویری از مناظر نزول عذاب الهی و روز قیامت، همه مردم به خصوص ظالمان را هشدار می‏دهد و سرانجام، این سوره با وصفی زیبا از قرآن خاتمه‏ای به یادماندنی به ذهن می‏سپارد: هذا بلاغ للناس و لینذروا به ولیعلموا أنما هو اله واحد و لیذکر اولواالالباب: «این پیامی است برای همه مردم تا این‏که بدان بیم یابند و بدانند که او معبودی یگانه است و تا صاحبان خرد پند گیرند».
هرکس بخواهد حضرت ابراهیم(ع) را با معرفی قرآن بشناسد در اولین مرحله، این سوره ابراهیم(ع) است که او را به‏سوی خود می‏کشاند. سوره‏ای که تنها با نام "ابراهیم" خوانده می‏شود. حضرت ابراهیم(ع) را با دعاهایش شناسانده است و این تنها سوره‏ای است در میان سوره‏های قرآن کریم که در یادکرد ابراهیم(ع) تنها دعاهای او را آورده است25. در میان دعاهای قرآنی رایج میان مسلمانان برخی دعاهای ابراهیم(ع) در این سوره مشهور است از جمله: رب اجعلنی مقیم‏الصلوة و من ذریتی ربنا و تقبل دعاء: «پروردگارا! مرا برپادارنده نماز قرار ده و نیز از فرزندانم. پروردگارا و دعای مرا بپذیر»(آیه 40)
ربنا اغفرلی و لوالدی و للموءمنین یوم یقوم‏الحساب: «پروردگارا، روزی که حساب برپا می‏شود بر من و پدر و مادرم و بر موءمنان ببخشای»(آیه 41).
و از جمله امثال قرآن کریم سه مثلی که در این سوره آمده است26 در زیبایی و تأثیر نمونه‏اند. 
سوره ابراهیم(ع) که تمام فضای آن را مبانی معرفتی، بینشی و عقیدتی فرا گرفته است27، تنها دستور و سفارش عملی که برای موءمنان و البته وابسته به بینش و عقیده را بیان می‏کند، در میانه سوره و در خصوص اقامه نماز و انفاق آشکارا و پنهان است28. 
در برخی روایات فضائل‏السور "رفاقت و همنشینی ابراهیم(ع)" در بهشت ثمره قرائت (موءثر و مداوم) این سوره بیان شده است29 که محتوای سوره و اثر وضعی قرائت موءثر آن در شخصیت قاری می‏تواند موءیدی بر صحت مضمون این روایت باشد.


سید محمد علوی


پی‏نوشت‏ها:
1 - تاریخ قرآن، محمود رامیار، ص584 و 694.
2 - نک: بصائرذوی‏التمییز فی‏لطائف کتاب العزیز، فیروزآبادی، ج 1، ص 266.
3 - نک: بصائرذوی التمییز، ج 1، ص 268 و 271؛ تاریخ قرآن ص 584؛ الاتقان، سیوطی، ج 1، صص 187-197.
4 - تاریخ قرآن، ص 584.
5 - همان.
6 - مجمع‏البیان طبرسی، ج 13، ص 193.
7 - همان.
8 - آیات: 4 و 9-15 و 44-47 از سوره ابراهیم و آیات: 4 و 5 و 10-13 و 51-84 از سوره حجر.
9 - سوره ابراهیم آیات 35-41 و سوره حجر آیات 51-60.
10 - ابراهیم، 22.
11 - حجر، 26-50.
12 - مجمع البیان، ج 13، ص 193.
13 - تاریخ قرآن، ص 597.
14 - الاتقان، ج 1، ص 201.
15 - تاریخ قرآن، ص 595.
16 - مقایسه کنید با مطلب تفسیر فی‏ظلال‏القرآن، سیدقطب، ج4، ص 2077.
17 - آیه‏های 1 و 5.
18 - آیه‏های 24 و 26.
19 - آیات: 27، 28، 29، 44، 26 و 24.
20 - آیات 5-8.
21 - آیات نمونه: 18، 21 و 22.
22 - آیات نمونه: 14، 23 و 27.
23 - آیات نمونه: 15، 18، 28، 29، 30، 43، 44 و 46.
24 - مقایسه کنید با مطلب تفسیر فی‏ظلال‏القرآن، ج 4، ص 2077.
25 - سوره‏هایی که از حضرت ابراهیم(ع) سخن به میان آورده‏اند: بقره، آل‏عمران، نساء، انعام، توبه، هود(ع)، یوسف(ع)، ابراهیم(ع)، حجر، نحل، مریم(ع)، انبیا، حج، شعرا، عنکبوت، احزاب، صافات، ص، شوری، زخرف، ذاریات، نجم، حدید، ممتحنه، اعلی.
26 - یکی در آیه 18 و دو مثل دیگر در 24-26.
27 - فی‏ظلال‏القرآن، ج4، ص 2077.
28 - آیه 31.
29 - بصائرذوی التمییز، ج1، ص 271.]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1760</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>تفسیر سوره ابراهیم-آیه های 23 تا 52</title>
            <description><![CDATA[(آيه 23)- در اين آيه به دنبال بيان حال جباران عنيد و بى‏ايمان و سرنوشت دردناك آنها، به ذكر حال مؤمنان و سر انجام آنها پرداخته، مى‏گويد: «و آنها را كه                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 506

 ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به باغهاى بهشت وارد مى‏كنند باغهايى كه نهرها از زير درختانش جارى است» (وَ أُدْخِلَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ).

 «جاودانه به اذن پروردگارشان در آن (باغهاى بهشت) مى‏مانند» (خالِدِينَ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ).

 «و تحيت آنان در آنجا سلام است» (تَحِيَّتُهُمْ فِيها سَلامٌ).

سلامت از هرگونه ناراحتى و گزند روحى و جسمى.

 (آيه 24)- شجره طيبه و شجره خبيثه: در اينجا صحنه ديگرى از تجسم حق و باطل، كفر و ايمان، طيب و خبيث را ضمن يك مثال جالب و بسيار عميق و پرمعنى بيان كرده، و بحثهاى آيات گذشته را كه در اين زمينه بود تكميل مى‏كند.

نخست مى‏فرمايد: «آيا نديدى چگونه خدا مثالى براى كلام پاكيزه زده، و آن را به شجره طيبه و پاكى تشبيه كرده است»؟ (أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ).

سپس به ويژگيهاى اين شجره طيّبه (درخت پاكيزه و پربركت) مى‏پردازد و به تمام ابعاد آن ضمن عبارات كوتاهى اشاره مى‏كند.

1- موجودى است داراى رشد و نمو «شجره» نه بى‏روح، و نه جامد و بى‏حركت.

2- اين درخت پاك است و «طيب» از هر نظر، ميوه‏اش شكوفه و گلشن و نسيمى كه از آن برمى‏خيزد همه پاكيزه است.

3- اين شجره داراى نظام حساب شده‏اى است ريشه‏اى دارد و شاخه‏ها و هر كدام مأموريت و وظيفه‏اى دارند.

4- «اصل و ريشه آن ثابت و مستحكم است» بطورى كه توفانها و تند بادها نمى‏تواند آن را از جا بركند (أَصْلُها ثابِتٌ).

5- شاخه‏هاى اين شجره طيبه در يك محيط پست و محدود نيست بلكه بلند آسمان جايگاه اوست، اين شاخه‏ها سينه هوا را شكافته و در آن فرو رفته، آرى                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 507

 «شاخه‏هايش در آسمان است» (وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ).

روشن است هر قدر شاخه‏ها برافراشته‏تر باشند از آلودگى گرد و غبار زمين دورترند و ميوه‏هاى پاكترى خواهند داشت.

 (آيه 25)- ششم: اين شجره طيبه شجره‏اى پربار است نه همچون درختانى كه ميوه و ثمرى ندارند بنابراين مولد است و «ميوه خود را مى‏دهد» (تُؤْتِي أُكُلَها).

7- اما نه در يك فصل يا دو فصل، بلكه در هر فصل، يعنى «در هر زمان» كه دست به سوى شاخه‏هايش دراز كنى محروم بر نمى‏گردى (كُلَّ حِينٍ).

8- ميوه دادن او نيز بى‏حساب نيست بلكه مشمول قوانين آفرينش است و طبق يك سنت الهى «و به اذن پروردگارش» اين ميوه را به همگان ارزانى مى‏دارد (بِإِذْنِ رَبِّها).

اكنون درست بينديشيم و ببينيم اين ويژگيها و بركات را در كجا پيدا مى‏كنيم؟

مسلما در كلمه توحيد و محتواى آن، و در يك انسان موحد و با معرفت.

مردان بزرگ و با ايمان اين كلمات طيبه پروردگار، حياتشان مايه بركت است، مرگشان موجب حركت، آثار آنها و كلمات و سخنانشان و شاگردان و كتابهايشان و تاريخ پرافتخارشان، و حتى قبرهاى خاموششان همگى الهام بخش است و سازنده و تربيت كننده.

آرى «خداوند براى مردم مثلهايى مى‏زند شايد متذكر شوند» (وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ).

(آيه 26)- و از آنجا كه يكى از بهترين راهها براى تفهيم مسائل استفاده از روش مقابله و مقايسه است بلافاصله نقطه مقابل «شجره طيبه» را چنين بيان مى‏كند: اما «مثل كلمه خبيثه و ناپاك همانند درخت خبيث و ناپاك و بى‏ريشه است كه از روى زمين كنده شده (و در برابر طوفانها هر روز به گوشه‏اى پرتاب مى‏شود و) قرار و ثباتى براى آن نيست» (وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ).

جالب اين كه در وصف «شجره طيّبه» قرآن با تفصيل سخن مى‏گويد و اما به                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 508

 هنگام شرح «شجره خبيثه» با يك جمله كوتاه از آن مى‏گذرد.

اين يك نوع لطافت بيان است كه انسان در مورد ذكر «محبوب» به همه خصوصيات بپردازد اما هنگامى كه به ذكر «مبغوض» مى‏رسد با يك جمله كوبنده از آن بگذرد!

 (آيه 27)- از آنجا كه در آيات گذشته در دو مثال گويا، حال «ايمان» و «كفر» و «مؤمن» و «كافر» و بطور كلى «هر پاك» و «ناپاك» تجسم يافت، در اين آيه به نتيجه كار و سرنوشت نهايى آنها مى‏پردازد.

نخست مى‏گويد: «خداوند كسانى را كه ايمان آورده‏اند به خاطر گفتار و اعتقاد ثابت و پايداريشان ثابت قدم مى‏دارد هم در اين جهان و هم در جهان ديگر» و برزخ كه امكان لغزش كم و بيش در آن وجود دارد (يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ).

چرا كه ايمان آنها يك ايمان سطحى و متزلزل و شخصيت آنها يك شخصيت كاذب و متلون نبوده است.

در اينجا در برابر مشكلات و وسوسه‏ها، در ايمان و پاكى ثابت مى‏مانند و دامانشان از ننگ آلودگيها مبرّا خواهد بود، و در آنجا در نعمتهاى بى‏پايان خدا جاودان خواهند ماند.

سپس به نقطه مقابل آنها پرداخته، مى‏گويد: «و خداوند ظالمان را گمراه مى‏سازد و خدا هر چه بخواهد انجام مى‏دهد» (وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ).

بارها گفته‏ايم هر جا سخنى از هدايت و ضلالت است و به خدا نسبت داده مى‏شود، گامهاى نخستين آن از ناحيه خود انسان برداشته شده است، كار خدا همان تأثيرى است كه در هر عمل آفريده، و نيز كار خدا اعطاء مواهب و نعمتها يا سلب نعمتهاست كه به مقتضاى شايستگى و عدم شايستگى افراد مقرر مى‏دارد.

 (آيه 28)- سر انجام كفران نعمتها: در اينجا روى سخن به پيامبر است و در حقيقت ترسيمى از يكى از موارد «شجره خبيثه» در آن به چشم مى‏خورد.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 509

 نخست مى‏فرمايد: «آيا نديدى كسانى را كه نعمت خدا را تبديل به كفران كردند» (أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً).

 «و سر انجام قوم خود را به دار البوار و سرزمين هلاكت و نيستى فرستادند» (وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ).

اينها همان ريشه‏هاى شجره خبيثه و رهبران كفر و انحرافند.

گرچه مفسران گاهى اين نعمت را به وجود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تفسير كرده‏اند، و گاهى به ائمه اهل بيت عليهم السّلام و كفران كنندگان اين نعمت را گاهى «بنى اميه» و «بنى مغيره» و گاهى همه كفار عصر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله معرفى نموده‏اند، ولى مسلما مفهوم آيه وسيع است و اختصاص به گروه معينى ندارد و همه كسانى را كه نعمتى از نعمتهاى خدا را كفران كرده و از آن سوء استفاده كنند شامل مى‏شود.

 (آيه 29)- قرآن سپس «دار البوار» را چنين تفسير مى‏كند: «جهنم است كه در شعله‏هاى سوزانش فرو مى‏روند و بدترين قرارگاههاست» (جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ).

 (آيه 30)- در اين آيه به يكى از بدترين انواع كفران نعمت كه آنها مرتكب مى‏شدند اشاره كرده، مى‏گويد: «و آنها براى خدا شريكهايى قرار دادند تا (مردم را به اين وسيله) از راه او گمراه سازند» (وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِهِ).

و چند روزى در سايه اين شرك و كفر و منحرف ساختن افكار مردم از آيين و طريق حق بهره‏اى از زندگى مادى و رياست و حكومت بر مردم ببرند.

اى پيامبر! «به آنها بگو: (از اين زندگى دنيا و بى‏ارزش مادى) بهره بگيريد اما (بدانيد) سر انجام كار شما به سوى آتش (دوزخ) است» (قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النَّارِ).

با اين كه نه اين زندگى شما زندگى است كه بدبختى است و نه اين رياست و حكومت شما ارزشى دارد كه تبهكارى و دردسر و مصيبت است.

 (آيه 31)- عظمت انسان از ديدگاه قرآن: در تعقيب آيات گذشته كه از برنامه مشركان و كسانى كه كفران نعمتهاى الهى كردند سخن مى‏گفت، در اينجا                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 510

 سخن از برنامه بندگان راستين و نعمتهاى بى‏انتهاى اوست كه بر مردم نازل شده.

نخست مى‏گويد: «به بندگان من كه ايمان آورده‏اند بگو: نماز را بر پاى دارند و از آنچه به آنها روزى داده‏ايم در پنهان و آشكار انفاق كنند» (قُلْ لِعِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا الصَّلاةَ وَ يُنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً).

چرا كه ايمان در صورتى ريشه‏دار است كه در عمل متجلّى شود و انسان را از يك سو به خدا نزديك كند و از سوى ديگر به بندگانش! «پيش از آن كه روزى فرا رسد كه نه در آن خريد و فروش است و نه دوستى» نه با مال مى‏توانند از كيفر خدا رهايى يابند و نه با پيوندهاى مادى! (مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خِلالٌ).

 (آيه 32)- سپس به معرفى خدا از طريق نعمتهايش مى‏پردازد، آن گونه معرفى كه عشق او را در دلها زنده مى‏كند، و انسان را به تعظيم در برابر عظمت و لطفش وا مى‏دارد زيرا اين يك امر فطرى است كه انسان نسبت به كسى كه به او كمك كرده و لطف و رحمتش شامل اوست علاقه و عشق پيدا مى‏كند و اين موضوع را ضمن آياتى چند چنين بيان مى‏دارد:

 «خداوند همان كسى است كه آسمانها و زمين را آفريده است» (اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ).

 «و از آسمان آبى فرستاد كه به وسيله آن ميوه‏هاى مختلف را خارج ساخت و از آنها به شما روزى داد» (وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ).

 «و كشتى را مسخّر شما ساخت» (وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ).

هم از نظر مواد ساختمانيش كه در طبيعت آفريده است و هم از نظر نيروى محركش كه بادهاى منظم سطح اقيانوسهاست.

 «تا اين كشتيها بر صفحه اقيانوسها به فرمان او به حركت در آيند» (لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ). و سينه آبها را بشكافند و به سوى ساحل مقصود پيش روند، و انسانها و وسائل مورد نيازشان را از نقطه‏اى به نقاط ديگر به آسانى حمل كنند.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 511

 همچنين «نهرها را در تسخير شما درآورد» (وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهارَ).

تا از آب حياتبخش آنها زراعتهايتان را آبيارى كنيد، و هم خود و دامهايتان سيراب شويد، و هم در بسيارى از اوقات، صفحه آنها را به عنوان يك جاده هموار مورد بهره‏بردارى قرار داده، با كشتيها و قايقها از آنها استفاده كنيد، و هم از ماهيان آنها و حتى از صدفهايى كه در اعماقشان موجود است، بهره گيريد.

 (آيه 33)- نه تنها موجودات زمين را مسخّر شما ساخت بلكه «خورشيد و ماه را كه دائما در كارند سرگشته فرمان شما قرار داد» (وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ).

نه فقط موجودات اين جهان، بلكه حالات عارضى آنها را نيز به فرمان شما آورد، همان گونه كه «شب و روز را مسخّر شما ساخت» (وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ).

خلاصه انسان از ديدگاه قرآن آن قدر عظمت دارد كه همه اين موجودات به فرمان «اللّه» مسخر او گشته‏اند يعنى، يا زمام اختيارشان به دست انسان است، و يا در خدمت منافع انسان حركت مى‏كنند.

 (آيه 34)- و قسمتى از هر چيزى كه از او تقاضا كرديد و (از نظر جسم و جان فرد و اجتماع و سعادت و خوشبختى) به آن نياز داشتيد در اختيار شما قرارداد» (وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ).

و به اين ترتيب «اگر نعمتهاى الهى را بخواهيد بشمريد هرگز نمى‏توانيد شماره كنيد» (وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها).

چرا كه نعمتهاى مادى و معنوى پروردگار آنچنان سر تا پاى وجود و محيط زندگى شما را فراگرفته كه قابل احصا نيستند.

اما با اين همه لطف و رحمت الهى «باز اين انسان ستمگر است و كفران كننده نعمت» (إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ).

نعمتهايى كه اگر به درستى از آنها استفاده مى‏كرد مى‏توانست سراسر جهان را گلستان كند.

در حقيقت قرآن مى‏گويد اى انسان! همه چيز به قدر كافى در اختيار توست،                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 512

 اما به شرط اين كه ظلوم و كفار نباشى، به حق خود قناعت كنى و به حقوق ديگران تجاوز ننمايى!

 (آيه 35)- دعاهاى سازنده ابراهيم بت شكن: از آنجا كه در آيات گذشته از يك سو بحث از مؤمنان راستين و شاكران در برابر نعمتهاى خدا در ميان بود، به دنبال آن در اينجا گوشه‏اى از دعاها و درخواستهاى ابراهيم بنده مقاوم و شاكر خدا را بيان مى‏كند تا سرمشق و الگويى باشد براى آنها كه مى‏خواهند از نعمتهاى الهى بهترين بهره را بگيرند.

نخست مى‏گويد: «و (به خاطر بياوريد) زمانى را كه ابراهيم (به پيشگاه خدا) عرضه داشت، پروردگارا! اين شهر «مكّه» را سرزمين امن و امان قرار ده» (وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً).

چرا كه نعمت «امنيت» نخستين شرط براى زندگى و سكونت انسان در يك منطقه است.

 (آيه 36)- چرا كه من مى‏دانم بت پرستى چه بلاى بزرگ و خانمانسوزى است، و با چشم خود قربانيان اين راه را ديده‏ام «پروردگارا! اين بتها بسيارى از مردم را گمراه ساخته‏اند» (رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ).

آن هم چه گمراهى خطرناكى كه همه چيز خود حتى عقل و خرد خويش را در اين راه باخته‏اند.

خداوندا! من دعوت به توحيد تو مى‏كنم، و همه را به سوى تو مى‏خوانم، «پس هر كس از من پيروى كند او از من است، و هر كس نافرمانى من كند (اگر قابل هدايت و بخشش است در باره او محبت كن چرا كه) تو بخشنده و مهربانى» (فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ).

در حقيقت ابراهيم با اين تعبير مى‏خواهد به پيشگاه خداوند چنين عرض كند كه حتى اگر فرزندان من از مسير توحيد منحرف گردند، و به بت توجه كنند از من نيستند، و اگر بيگانگان در اين خط باشند آنها همچون فرزندان و برادران منند.

اين دعاى ابراهيم، همه موحدان و مبارزان راه توحيد را شامل مى‏شود.

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 513

 (آيه 37)- سپس دعا و نيايش خود را اين چنين ادامه مى‏دهد: «پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بى‏آب و علفى، در كنار خانه‏اى كه حرم تو است ساكن ساختم تا نماز را برپاى دارند» (رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ).

پس از آن كه خداوند به ابراهيم، پسرى از كنيزش «هاجر» داد و نامش را «اسماعيل» گذاشت، حسادت همسر نخستينش «ساره» تحريك شد و نتوانست حضور هاجر و فرزندش را تحمل كند، از ابراهيم خواست كه آن مادر و فرزند را به نقطه ديگرى ببرد، و ابراهيم طبق فرمان خدا در برابر اين درخواست تسليم شد.

اسماعيل و مادرش هاجر را به سرزمين مكّه كه در آن روز يك سرزمين خشك و خاموش و فاقد همه چيز بود آورد، و در آنجا گذارد، و با آنها خداحافظى كرد و رفت.

سپس ابراهيم دعاى خودش را اين چنين ادامه مى‏دهد:

خداوندا! اكنون كه آنها در اين بيابان سوزان براى احترام خانه بزرگ تو مسكن گزيده‏اند «تو قلوب گروهى از مردم را به آنها متوجه ساز و مهر آنها را در دلهايشان بيفكن» (فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ).

 «و آنها را از انواع ميوه‏ها (ثمرات مادى و معنوى) بهره‏مند كن، شايد شكر نعمتهاى تو را ادا كنند» (وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ).

(آيه 38)- و از آنجا كه يك انسان موحد و آگاه مى‏داند كه علم او در برابر علم خداوند محدود است و مصالح او را تنها خدا مى‏داند، و گاهى مطالبى در درون جان اوست كه نمى‏تواند همه را بر زبان آورد، لذا به دنبال تقاضاهاى گذشته چنين عرض مى‏كند: «پروردگارا! تو آنچه را كه ما پنهان مى‏داريم و يا آشكار مى‏سازيم به خوبى مى‏دانى» (رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي وَ ما نُعْلِنُ).

 «و هيچ چيز در زمين و آسمان بر خدا مخفى نمى‏ماند» (وَ ما يَخْفى‏ عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 514

 اگر من از فراق فرزند و همسرم غمگين هستم تو مى‏دانى، و اگر قطره‏هاى اشكم آشكارا از چشمم سرازير مى‏شود تو مى‏بينى.

و اگر به هنگام جدايى از همسرم، به من مى‏گويد: الى من تكلنى «مرا به كه مى‏سپارى»؟! تو از همه اينها آگاهى، و آينده اين سرزمين و آينده آنها كه سخت به هم گره خورده است همه در پيشگاه علمت روشن است.

 (آيه 39)- سپس به شكر نعمتهاى خداوند كه يكى از مهمترين آنها در حق ابراهيم همان صاحب دو فرزند برومند شدن به نام اسماعيل و اسحاق، آن هم در سن پيرى بود، اشاره كرده، مى‏گويد: «حمد و سپاس خدايى را كه در پيرى، اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد» و دعاى مرا به اجابت رسانيد (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ).

 «آرى! خداى من حتما دعاها را مى‏شنود» (إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ).

 (آيه 40)- و باز به تقاضا و نيايش و دعا ادامه مى‏دهد و عرض مى‏كند:

 «پروردگارا! مرا برپا كننده نماز قرار ده و از فرزندان من نيز چنين كن» اى خداى من (رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي).

 «پروردگارا! و دعاى ما را بپذير» (رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ).

 (آيه 41)- و آخرين تقاضا و دعاى ابراهيم در اينجا اين است كه: «پروردگارا! مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزى كه حساب برپا مى‏شود ببخش و بيامرز» (رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ).

به اين ترتيب تقاضاهاى هفتگانه ابراهيم از امنيت شروع مى‏شود، و به آمرزش پايان مى‏پذيرد، و جالب اين كه اينها را نه تنها براى خود مى‏طلبد، كه براى ديگران نيز همين تقاضاها را دارد، چرا كه مردان خدا هرگز «انحصار طلب» نبوده و نخواهند بود!

 (آيه 42)- روزى كه چشمها از حركت باز مى‏ايستد: از آنجا كه در آيات گذشته سخن از «روز حساب» به ميان آمد، به همين مناسبت در اينجا وضع ظالمان و ستمگران را در آن روز مجسم مى‏سازد.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 515

 ضمنا با بيان اين بخش از مسائل معاد، بخشهاى توحيدى گذشته تكميل مى‏گردد.

نخست با لحنى تهديد آميز (تهديدى نسبت به ظالمان و ستمگران) چنين آغاز مى‏كند: اى پيامبر! گمان مبر كه خداوند، از آنچه ظالمان انجام مى‏دهند، غافل است» (وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ).

اين سخن در حقيقت پاسخى است به سؤال كسانى كه مى‏گويند اگر اين عالم خدايى دارد، خدايى عادل و دادگر، پس چرا ظالمان را به حال خود رها كرده است؟

قرآن در برابر اين سؤال مى‏گويد: خدا هرگز غافل نيست، اگر به فوريت آنها را مجازات نمى‏كند به خاطر آن است كه اين جهان ميدان و محل آزمايش و پرورش انسانهاست، و اين هدف بدون آزادى ممكن نيست.

سپس مى‏گويد: «خدا مجازات آنها را به روزى تأخير مى‏اندازد كه در آن روز، چشمها (از شدت ترس و وحشت) از حركت مى‏ايستد و به يك نقطه دوخته شده، بى‏حركت مى‏مانند» (إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ).

 (آيه 43)- مجازاتهاى آن روز آنقدر وحشتناك است كه اين ستمگران، از شدت هول «گردنهاى خود را برافراشته، سر به آسمان بلند كرده، و حتى پلكهاى چشمهاشان بى‏حركت مى‏ماند و دلهايشان (از شدت نگرانى و پريشانى) بكلى تهى مى‏شود» (مُهْطِعِينَ مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ).

آنها كه خود را «عقل كل» مى‏پنداشتند و ديگران را بى‏خرد مى‏انگاشتند، آنچنان عقل و هوش خود را از دست مى‏دهند كه نگاهشان نگاه ديوانگان بلكه مردگان است، نگاهى خشك، بى‏تفاوت، بى‏حركت و پر از ترس و وحشت! به راستى قرآن هنگامى كه مى‏خواهد منظره‏اى را مجسم نمايد در كوتاهترين عبارت كاملترين ترسيم‏ها را مى‏كند كه نمونه آن آيه كوتاه بالاست.

 (آيه 44)- سپس براى اين كه تصور نشود مجازاتهاى الهى به گروه خاصى مربوط است به عنوان يك دستور كلى به پيامبرش مى‏فرمايد: «همه مردم را از                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 516

 روزى كه عذاب دردناك پروردگار به سراغشان مى‏آيد انذار كن (هنگامى كه ظالمان نتائج وحشتناك اعمال خود را مى‏بينند، پشيمان مى‏شوند و به فكر جبران مى‏افتند و) عرض مى‏كنند: پروردگارا! ما را تا مدت كوتاه ديگرى مهلت ده» (وَ أَنْذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذابُ فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنا أَخِّرْنا إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ).

تا از اين مهلت كوتاه استفاده كرده، «دعوت تو را اجابت نماييم و از پيامبرانت پيروى كنيم» (نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ).

منظور از اين روز، روز نزول پاره‏اى از بلاها و مجازاتهاى دنيوى است، همانند عذابهايى كه بر قوم لوط و قوم عاد و ثمود و قوم نوح و فرعونيان نازل گرديد و از ميان رفتند.

اما فورا دست رد بر سينه آنها زده مى‏شود و به آنها اين پيام تكان دهنده را مى‏دهند: چنين چيزى محال است، دوران عمل پايان گرفت «آيا شماها نبوديد كه در گذشته سوگند ياد مى‏كرديد، هرگز زوال و فنايى براى حيات و قدرت شما نيست» (أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَكُمْ مِنْ زَوالٍ).

 (آيه 45)- «شما همانها نبوديد كه در كاخها و منازل و مساكن كسانى كه به خويشتن ستم كرده بودند سكونت جستيد» (وَ سَكَنْتُمْ فِي مَساكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ).

 «و براى شما اين واقعيت به خوبى آشكار شده بود كه ما بر سر آنها چه آورديم» (وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنا بِهِمْ).

 «و براى شما مثالها (ى تكان دهنده از حالات امتهاى پيشين) ذكر كرديم» (وَ ضَرَبْنا لَكُمُ الْأَمْثالَ).

اما هيچ يك از اين درسهاى عبرت در شما مؤثر نيفتاد و همچنان به اعمال ننگين و ظلم و ستم خويش ادامه داديد.

 (آيه 46)- توطئه‏هاى ستمگران به جايى نمى‏رسد: در آيات گذشته به قسمتى از كيفرهاى ظالمان اشاره شده، در اينجا نيز نخست اشاره به گوشه‏اى از كارهاى آنها كرده، سپس قسمتى ديگر از كيفرهاى سخت و دردناكشان را بيان                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 517

 مى‏كند مى‏فرمايد: «آنها مكر خود را به كار زدند و (تا آنجا كه قدرت داشتند) به توطئه و شيطنت پرداختند» (وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ).

خلاصه كارى نبود كه دشمنان تو براى محو و نابودى اسلام، انجام ندهند.

 «و همه مكرها (و توطئه‏هايشان) نزد خدا آشكار است» (وَ عِنْدَ اللَّهِ مَكْرُهُمْ).

به هر حال نگران مباش، اين نيرنگها و نقشه‏ها و طرحهاى آنها اثرى در تو نخواهد كرد «هر چند مكرشان چنان باشد كه كوهها را از جا بر كند» (وَ إِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ).

 (آيه 47)- بار ديگر روى سخن را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرده، به عنوان تهديد ظالمان و بدكاران مى‏فرمايد: «گمان مبر كه خداوند وعده‏اى را كه به پيامبران داده مخالفت مى‏كند» (فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ).

چرا كه تخلف از كسى سر مى‏زند كه يا قادر و توانا نباشد، و يا كيفر و انتقام در قاموس او نيست، ولى «خداوند هم تواناست و هم صاحب انتقام» (إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ ذُو انتِقامٍ).

اين آيه در حقيقت مكمّل آيه‏اى است كه قبلا داشتيم وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ).

يعنى اگر مى‏بينى ظالمان و ستمگران، مهلتى يافته‏اند نه به خاطر غفلت پروردگار از اعمال آنهاست و نه به خاطر آن است كه از وعده خود تخلف خواهد كرد، بلكه همه حسابهاى آنها را يك روز رسيده و كيفر عادلانه آنها را خواهد داد.

 (آيه 48)- در اين آيه اضافه مى‏كند: اين مجازات «در روزى خواهد بود كه اين زمين به زمين ديگرى و آسمانها (به آسمانهاى ديگرى) مبدّل مى‏شود» (يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ).

در آن روز همه چيز پس از ويرانى، نو مى‏شود، و انسان با شرايط تازه در عالم نوى گام مى‏نهد، عالمى كه همه چيزش با اين عالم متفاوت است، وسعتش، نعمتها و كيفرهايش، و در آن روز هر كس هرچه دارد با تمام وجودش «در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند»! (وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 518

 «بروز» انسانها در برابر خداوند در قيامت به معنى ظهور تمام وجود انسان و درون و برونش در آن صحنه است. البته تعبير بروز و ظهور در مقايسه با تفكر ما است، نه با مقايسه به علم خدا! به هر حال توصيف خداوند در اين حال به «قهاريت» دليل بر تسلط او بر همه چيز و سيطره او بر درون و برون همگان مى‏باشد.

 (آيه 49)- در اين آيه حال مجرمان را به نحو ديگرى ترسيم مى‏كند، مى‏فرمايد: «و در آن روز، مجرمان را با هم در غل و زنجير مى‏بينى» كه دستها و گردنهايشان را به هم بسته است (وَ تَرَى الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ).

اين غل و زنجيرها تجسمى است از پيوند عملى و فكرى اين گنهكاران در اين جهان كه دست به دست هم مى‏دادند، و به كمك هم مى‏شتافتند و در طريق ظلم و فساد با يكديگر رابطه و پيوند و همكارى داشتند و اين ارتباط در آنجا به صورت زنجيرهايى مجسم مى‏شود كه آنان را به يكديگر مرتبط مى‏سازد.

 (آيه 50)- سپس به بيان لباس آنها مى‏پردازد كه خود عذاب بزرگى است براى آنان، و مى‏گويد: «لباسهايشان از قطران [ماده چسبنده بد بوى قابل اشتعال‏] است و صورت آنها را (شعله‏هاى) آتش مى‏پوشاند» (سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ وَ تَغْشى‏ وُجُوهَهُمُ النَّارُ).

به اين ترتيب به جاى لباس، بدنهاى آنها را از نوعى ماده سياه رنگ بدبوى قابل اشتعال مى‏پوشانند، لباسى كه هم زشت و بدمنظر است و هم بدبو، و هم خود قابل سوختن و شعله‏ور شدن و با داشتن اين عيوب چهارگانه بدترين لباس محسوب مى‏شود چرا كه لباس را براى آن مى‏پوشند كه زينت باشد و هم انسان را از گرما و سرما حفظ كند، اين لباس به عكس همه لباسها هم زشت است و هم سوزاننده و آتش زننده.

 (آيه 51)- اينها براى آن است، «تا خداوند هر كس را، هر آنچه انجام داده، جزا دهد»! (لِيَجْزِيَ اللَّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ).

جالب اين كه نمى‏گويد: «جزاى» اعمالشان را به آنها مى‏دهد، بلكه مى‏گويد:                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 519

 آنچه را انجام داده‏اند به عنوان جزا به آنها خواهند داد و اين آيه با اين تعبير خاص دليل ديگرى بر مسأله تجسم اعمال است.

و در پايان مى‏فرمايد: «خداوند سريع الحساب است» (إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ).

كاملا روشن است هنگامى كه اعمال انسان از ميان نرود و با تغيير چهره به سراغ آدمى بيايد ديگر حسابى از آن سريعتر نخواهد بود، و در واقع حسابش همراه خودش است! در بعضى از روايات مى‏خوانيم: «خداوند به اندازه يك چشم بر هم زدن حساب همه خلايق را مى‏رسد».

اصولا محاسبه پروردگار نياز به زمان ندارد و آنچه در روايت فوق آمده، در حقيقت براى اشاره به كوتاهترين زمان است.

 (آيه 52)- و از آنجا كه آيات اين سوره و همچنين تمامى اين قرآن جنبه دعوت به توحيد و ابلاغ احكام الهى به مردم و انذار آنها در برابر تخلفاتشان دارد، در آخرين آيه اين سوره مى‏فرمايد: «اين (قرآن) ابلاغ عمومى براى همه مردم است» (هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ).

 «تا همه به وسيله آن انذار شوند» (وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ).

 «و بدانند او خداى يكتاست» (وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ).

و منظور اين است كه: «صاحبان مغز و انديشه پند گيرند» (وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ).

آغاز و ختم سوره ابراهيم-

سوره «ابراهيم» همان گونه كه ديديم از بيان نقش حساس قرآن در خارج ساختن انسان از ظلمات جهل و شرك به نور علم و توحيد، آغاز شد، و با بيان نقش قرآن در انذار همه توده‏ها و تعليم توحيد و تذكر اولوا الالباب پايان مى‏گيرد.

اين «آغاز» و «پايان» بيانگر اين واقعيت است كه همه آنچه را مى‏خوانيم در همين قرآن است، و به گفته امير مؤمنان على عليه السّلام فيه ربيع القلب و ينابيع العلم «بهار                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 520

 دلها و سر چشمه علوم و دانشها همه در قرآن است».

و همچنين درمان همه بيماريهاى فكرى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى را بايد در آن جست «فاستشفوه من ادوائكم».

اين بيان دليل بر اين است كه بر خلاف سيره بسيارى از مسلمانان امروز كه به قرآن به عنوان يك كتاب مقدس كه تنها براى خواندن و ثواب بردن نازل شده مى‏نگرند كتابى است براى دستور العمل در سراسر زندگى انسانها.

و بالاخره كتابى است كه هم دانشمند را تذكر مى‏دهد، و هم توده مردم از آن الهام مى‏گيرند.

فراموش كردن اين كتاب بزرگ آسمانى و روى آوردن به مكتبهاى انحرافى شرق و غرب يكى از عوامل مؤثر عقب افتادگى و ضعف و ناتوانى مسلمين است.

 «پايان سوره ابراهيم»]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1759</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>تفسیر سوره ابراهیم-آیه های 1 تا 22</title>
            <description><![CDATA[اين سوره داراى 52 آيه است كه در «مكّه» نازل شده به استثناى آيات 28 و 29، كه طبق گفته بسيارى از مفسران در «مدينه» در باره كشتگان مشركان در بدر نازل گرديده است.

محتواى سوره: چنانكه از نام سوره پيداست، قسمتى از آن در باره قهرمان توحيد ابراهيم بت شكن (بخش نيايشهاى او) نازل گرديده است.

بخش ديگرى از اين سوره اشاره به تاريخ انبياى پيشين همچون نوح، موسى و قوم عاد و ثمود، و درسهاى عبرتى كه در آنها نهفته است مى‏باشد.

خلاصه اين سوره مجموعه‏اى است از بيان اعتقادات و اندرزها و موعظه‏ها و سرگذشتهاى عبرت انگيز اقوام پيشين و بيان هدف رسالت پيامبران و نزول كتب آسمانى.

فضيلت تلاوت اين سوره:

از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل شده است كه فرمود: «كسى كه سوره ابراهيم و حجر را بخواند، خداوند به تعداد هر يك از آنها كه بت مى‏پرستيدند و آنها كه بت نمى‏پرستيدند، ده حسنه به او مى‏بخشد».

همان گونه كه بارها گفته‏ايم پاداشهايى كه در باره تلاوت سوره‏هاى قرآن وارد شده پاداشى است در برابر خواندن توأم با انديشه و سپس عمل.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

 (آيه 1)- بيرون آمدن از ظلمتها به نور: اين سوره همانند بعضى ديگر از                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 492

 سوره‏هاى قرآن با حروف مقطعه شروع شده است. نكته‏اى كه تذكر آن را در اينجا لازم مى‏دانيم اين است كه از 29 سوره‏اى كه با حروف مقطعه آغاز شده، درست در 24 مورد از آنها بلافاصله سخن از قرآن مجيد به ميان آمده است كه نشان مى‏دهد پيوندى ميان اين دو يعنى حروف مقطعه و قرآن برقرار است، و ممكن است خداوند بخواهد با اين بيان روشن كند كه اين كتاب بزرگ آسمانى با اين محتواى پرعظمت كه رهبرى همه انسانها را به عهده دارد از مواد ساده‏اى به نام «حروف الفبا» تشكيل يافته و اين نشانه اهميت اين اعجاز است.

به هر حال بعد از ذكر حروف «الف، لام، راء» (الر).

مى‏فرمايد: «اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم به اين منظور كه مردم را از گمراهيها به سوى نور خارج كنى» (كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ).

در حقيقت تمام هدفهاى تربيتى و انسانى، معنوى و مادى نزول قرآن، در همين يك جمله جمع است: «بيرون ساختن از ظلمتها به نور»! از ظلمت جهل به نور دانش، از ظلمت كفر به نور ايمان، از ظلمت ستمگرى و ظلم به نور عدالت، از ظلمت فساد به نور صلاح، از ظلمت گناه به نور پاكى و تقوا، و از ظلمت پراكندگى و تفرقه به نور وحدت.

و از آنجا كه سر چشمه همه نيكيها، ذات پاك خداست، و شرط اساسى درك توحيد، توجه به همين واقعيت است بلافاصله اضافه مى‏كند: همه اينها «به اذن پروردگارشان (پروردگار مردم) مى‏باشد» (بِإِذْنِ رَبِّهِمْ).

سپس براى توضيح و تبيين بيشتر هدايت به سوى نور مى‏فرمايد: «به سوى راه خداوند عزيز و حميد» (إِلى‏ صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ).

خداوندى كه عزتش دليل قدرت اوست، و حميد بودنش نشانه مواهب و نعمتهاى بى‏پايان او مى‏باشد.

 (آيه 2)- در اين آيه به عنوان معرفى خداوند، درسى از توحيد بيان كرده، مى‏گويد: «همان خداوندى كه آنچه در آسمان و زمين است از آن اوست» (اللَّهِ الَّذِي                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 493

 لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ)

.

و در پايان آيه توجه به مسأله معاد- بعد از توجه به مبدأ- داده، مى‏گويد:

 «واى بر كافران از عذاب شديد» رستاخيز (وَ وَيْلٌ لِلْكافِرِينَ مِنْ عَذابٍ شَدِيدٍ).

 (آيه 3)- و در اين آيه بلافاصله كافران را معرفى مى‏كند و با ذكر، سه قسمت از صفات آنها وضعشان را كاملا مشخص مى‏سازد بطورى كه هر كس در اولين برخورد بتواند آنها را بشناسد.

نخست مى‏گويد: «آنها كسانى هستند كه زندگى پست اين جهان را بر زندگى آخرت مقدم مى‏شمرند» (الَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ).

و همه چيز حتى ايمان و حق را فداى منافع پست و شهوات و هوسهاى خود مى‏سازند.

سپس مى‏گويد: آنها به اين مقدار هم قانع نيستند بلكه علاوه بر گمراهى خودشان سعى در گمراه ساختن ديگران هم دارند: «آنها (مردم را) از راه خدا باز مى‏دارند» (وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ).

بلكه علاوه بر آن «سعى مى‏كنند آن را دگرگون نشان دهند» (وَ يَبْغُونَها عِوَجاً).

در حقيقت آنها هوسها را زينت مى‏دهند، مردم را تشويق به گناه مى‏نمايند، و از درستى و پاكى مى‏ترسانند. و با تمام قوا مى‏كوشند ديگران را همرنگ خود سازند و با افزودن خرافات، و انواع تحريفها، و ابداع سنتهاى زشت و كثيف به اين هدف برسند.

روشن است «اين افراد (با داشتن اين صفات و اعمال) در گمراهى بسيار دورى هستند» (أُولئِكَ فِي ضَلالٍ بَعِيدٍ).

همان گمراهى كه بازگشتشان به راه حق بر اثر بعد و دورى مسافت به آسانى امكان پذير نيست ولى اينها همه محصول اعمال خود آنهاست!

 (آيه 4)- در آيات گذشته سخن از قرآن مجيد و اثرات حياتبخش آن بود، در اين آيه همين موضوع در بعد خاصى تعقيب شده و آن وحدت لسان پيامبران و كتب آسمانى آنها با زبان نخستين قومى است كه به سوى آنها مبعوث شده‏اند.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 494

 مى‏فرمايد: «و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان قوم خودش» (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ).

زيرا پيامبران در درجه اول با قوم خود، همان ملتى كه از ميان آنها برخاسته‏اند، تماس داشتند و نخستين شعاع وحى به وسيله پيامبران بر آنها مى‏تابيد، و نخستين ياران و ياوران آنها از ميان آنان برگزيده مى‏شدند، بنابراين پيامبر بايد به زبان آنها و لغت آنها سخن بگويد «تا حقايق را به روشنى براى آنان آشكار سازد» (لِيُبَيِّنَ لَهُمْ).

لذا دعوت پيامبران از طريق تبيين و روشنگرى و تعليم و تربيت با همان زبان معمولى و رايج صورت مى‏گرفته است، نه از طريق يك اثر مرموز و ناشناخته در قلبها.

سپس اضافه مى‏كند: «بعد (از تبيين دعوت الهى براى آنها) خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى‏كند و هر كس را بخواهد هدايت مى‏نمايد» (فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ).

اشاره به اين كه هدايت و ضلالت در نهايت امر، كار پيامبران نيست، كار آنها ابلاغ و تبيين است، اين خداست كه راهنمايى و هدايت واقعى بندگانش را در دست دارد.

ولى براى اين كه تصور نشود معنى اين سخن جبر و الزام و سلب آزادى بشر است، بلافاصله اضافه مى‏كند: «و او عزيز حكيم است» (وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ).

به مقتضاى عزت و قدرتش، بر هر چيز تواناست، اما به مقتضاى حكمتش بى‏جهت و بى‏دليل كسى را هدايت و يا كسى را گمراه نمى‏سازد، بلكه گامهاى نخستين با نهايت آزادى اراده در راه سير الى اللّه از ناحيه بندگان برداشته مى‏شود و سپس نور هدايت و فيض حق بر قلب آنها مى‏تابد.

همچنين آنها كه با لجاجت و تعصب و دشمنى با حق و غوطه‏ور شدن در شهوات و آلوده شدن به ظلم و ستم، شايستگى هدايت را از خود سلب كرده‏اند، از فيض هدايت محروم، و در وادى ضلالت، گمراه مى‏شوند.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 495

 و به اين ترتيب سر چشمه هدايت و ضلالت به دست خود ماست.

 (آيه 5)- در اين آيه به يكى از نمونه‏هاى ارسال پيامبران در مقابل طاغوتهاى عصر خود به منظور خارج كردن آنان از ظلمتها به نور اشاره كرده، مى‏فرمايد: «و ما موسى را با آيات خود (معجزات گوناگون) فرستاديم و به او فرمان داديم كه قوم خودت را از ظلمات به سوى نور بيرون آر»! (وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ).

سپس به يكى از مأموريتهاى بزرگ موسى اشاره كرده، مى‏فرمايد: «ايام الهى و روزهاى خدا را به ياد قوم خود بياور» (وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ).

 «بِأَيَّامِ اللَّهِ» تمام روزهايى است كه داراى عظمتى در تاريخ زندگى بشر است.

هر روز كه فصل تازه‏اى در زندگى انسانها گشوده، و درس عبرتى به آنها داده و ظهور و قيام پيامبرى در آن بوده، يا طاغوت و فرعون گردنكشى در آن به قعر درّه نيستى فرستاده شده، خلاصه هر روز كه حق و عدالتى بر پا شده و ظلم و بدعتى خاموش گشته، همه آنها از ايام اللّه است.

در حديثى از امام باقر عليه السّلام مى‏خوانيم كه فرمود: «ايام اللّه، روز قيام مهدى موعود- عج- و روز رجعت و روز قيامت است».

در پايان آيه مى‏فرمايد: «در اين سخن و در همه ايام اللّه، آيات و نشانه‏هايى است براى هر انسان شكيبا و پراستقامت و شكرگزار» (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ).

به اين ترتيب افراد با ايمان نه در مشكلات و روزهاى سخت دست و پاى خود را گم مى‏كنند، و تسليم حوادث مى‏شوند و نه در روزهاى پيروزى و نعمت گرفتار غرور و غفلت مى‏گردند.

 (آيه 6)- در اين آيه به يكى از آن ايام اللّه و روزهاى درخشان و پربارى كه در تاريخ بنى اسرائيل وجود داشته و ذكر آن تذكرى براى مسلمانان است، اشاره كرده مى‏گويد: «و (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت: نعمت خدا را متذكر شويد آن زمان كه شما را از چنگال آل فرعون رهايى بخشيد» (وَ إِذْ قالَ                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 496

 مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ)

.

 «همانها كه شما را به بدترين وجهى عذاب مى‏كردند، پسرانتان را سر مى‏بريدند و زنانتان را (براى خدمت و كنيزى) زنده نگه مى‏داشتند» (يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ وَ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ).

و در طول تاريخ شيوه هر استعمارگرى چنين بوده است كه قسمتى از نيروهاى فعال و پرخاشگر و پرمقاومت را نابود مى‏كردند، يا با انواع اعتيادها و آلودگيها آنها را عملا بى‏اثر مى‏ساختند، و قسمت ديگرى را تضعيف كرده و در مسير منافع خود به كار مى‏انداختند.

 «و در اين آزمايش بزرگى از پروردگارتان براى شما بود» (وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ).

نه تنها در مورد بنى اسرائيل كه در مورد همه اقوام و ملتها، روز رسيدنشان به آزادى و استقلال و كوتاه شدن دست طاغوتها از «ايام اللّه» است.

 (آيه 7)- سپس اضافه مى‏كند: «و (اين را هم به خاطر بياوريد) كه پروردگار شما اعلام كرد اگر شكر نعمتهاى مرا به جا آوريد من بطور قطع نعمتهاى شما را افزون مى‏كنم و اگر كفران كنيد عذاب و مجازات من شديد است» (وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ).

اين آيه ممكن است دنباله كلام موسى به بنى اسرائيل باشد و نيز ممكن است يك جمله مستقل و خطاب به مسلمانان بوده باشد، ولى به هر حال از نظر نتيجه چندان تفاوت ندارد و به عنوان درسى سازنده براى ما در قرآن مجيد آمده است.

شكر مايه فزونى نعمت و كفر موجب فناست- بدون شك خداوند در برابر نعمتهايى كه به ما مى‏بخشد نيازى به شكر ما ندارد، و اگر دستور به شكرگزارى داده آن هم موجب نعمت ديگرى بر ما و يك مكتب عالى تربيتى است.

حقيقت شكر تنها تشكر زبانى نيست، بلكه شكر داراى سه مرحله است نخستين مرحله آن است كه به دقت بينديشيم كه بخشنده نعمت كيست؟ اين توجه و ايمان و آگاهى پايه اول شكر است، و از آن كه بگذريم مرحله زبان فرا                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 497

 مى‏رسد، ولى از آن بالاتر مرحله عمل است، شكر عملى آن است كه درست بينديشيم كه هر نعمتى براى چه هدفى به ما داده شده است آن را در مورد خودش صرف كنيم كه اگر نكنيم كفران نعمت كرده‏ايم.

و از اينجا رابطه ميان «شكر» و «فزونى نعمت» روشن مى‏شود، چرا كه هرگاه انسانها نعمتهاى خدا را درست در همان هدفهاى واقعى نعمت صرف كردند، عملا ثابت كرده‏اند كه شايسته و لايق‏اند و اين لياقت و شايستگى سبب فيض بيشتر و موهبت افزونتر مى‏گردد.

 (آيه 8)- اين آيه تأييد و تكميلى است براى بحث شكرگزارى و كفران كه در آيه قبل گذشت، و آن در ضمن سخنى از زبان موسى بن عمران نقل شده است، مى‏فرمايد: «و موسى به بنى اسرائيل يادآور شد كه اگر شما و تمام مردم روى زمين كافر شويد (و نعمت خدا را كفران كنيد هيچ زيانى به او نمى‏رسانيد) چرا كه او بى‏نياز و ستوده است» (وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ).

در حقيقت شكر نعمت و ايمان آوردن به خدا مايه افزونى نعمت شما و تكامل و افتخار خودتان است و گر نه خداوند آنچنان بى‏نياز است كه اگر تمام كائنات كافر گردند، بر دامان كبريايى او گردى نمى‏نشيند.

 (آيه 9)- سپس به سرنوشت گروههايى از اقوام گذشته در طى چندين آيه مى‏پردازد، همانها كه در برابر نعمتهاى الهى راه كفران را پيش گرفتند، و در برابر دعوت رهبران الهى به مخالفت و كفر برخاستند و منطق آنان و سر انجام كار آنها را شرح مى‏دهد تا تأكيدى باشد بر آنچه در آيه قبل گفته شد، مى‏فرمايد: «آيا خبر كسانى كه قبل از شما بودند به شما نرسيده»؟ (أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ).

اين جمله ممكن است دنباله گفتار موسى بوده باشد كه در آيه قبل آمده، و ممكن است بيان مستقلى از ناحيه قرآن خطاب به مسلمانان باشد، و از نظر نتيجه تفاوت چندانى ندارد.

سپس اضافه مى‏كند: «اقوامى همچون قوم نوح و عاد و ثمود و آنها كه بعد از                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 498

 آنان بودند» (قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ).

 «همانها كه جز خدا آنان را نمى‏شناسد» و از اخبار آنها كسى غير او آگاه نيست (لا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ).

سپس به عنوان توضيحى در زمينه سرگذشت آنها مى‏گويد: «پيامبرانشان با دلائل روشن به سوى آنها آمدند ولى آنها (از سر تعجب و انكار) دست بر دهان گذاشتند و گفتند: ما به آنچه شما به خاطر آن فرستاده شده‏ايد كافريم» (جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ وَ قالُوا إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ).

چرا كه «ما در باره آنچه شما ما را به سوى آن دعوت مى‏كنيد، شك و ترديد داريم» و با اين شك و ترديد چگونه امكان دارد، دعوت شما را بپذيريم! (وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُرِيبٍ).

 (آيه 10)- آيا در خدا شك است؟ از آنجا كه در آيه قبل گفتار مشركان و كافران را در زمينه عدم ايمانشان كه استناد به شك و ترديد كرده بودند بيان شده، در اين آيه بلافاصله با دليل روشنى كه در عبارت كوتاهى آمده شك آنها را نفى مى‏كند و چنين مى‏گويد: «پيامبرانشان به آنان گفتند: آيا در وجود خدايى كه آفريننده آسمانها و زمين است شكى است»؟! (قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ).

ممكن است «فاطِرِ» اشاره به شكافتن توده ابتدايى ماده جهان باشد كه در علوم روز مى‏خوانيم كه مجموع ماده عالم، يك واحد به هم پيوسته بود سپس شكافته شد و كرات آشكار گشت.

به هر حال قرآن در اينجا مانند غالب موارد ديگر براى اثبات وجود خدا و صفات او تكيه بر نظام عالم هستى و آفرينش آسمانها و زمين مى‏كند.

سپس به پاسخ دومين ايراد منكران مى‏پردازد كه ايراد به مسأله رسالت پيامبران است، مى‏فرمايد: اين مسلم است كه آفريدگار دانا و حكيم، هرگز بندگانش را بدون رهبر، رها نمى‏كنند، بلكه «از شما (با فرستادن پيامبران) دعوت مى‏كند تا از گناه و آلودگيها پاكتان سازد و گناهانتان را ببخشد» (يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 499

 «و تا موعد مقرّرى شما را باقى گذارد»! تا راه تكامل خويش را بپيماييد و حد اكثر بهره لازم را از اين زندگى ببريد (وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى).

در حقيقت دعوت پيامبران براى دو هدف بوده، يكى آمرزش گناهان و ديگرى ادامه حيات تا زمان مقرر كه اين دو در واقع علت و معلول يكديگرند، چه اين كه جامعه‏اى مى‏تواند به حيات خود ادامه دهد كه از گناه و ظلم پاك باشد.

ولى با اين همه باز كفار لجوج اين دعوت حياتبخش كه آميخته با منطق روشن توحيد بود نپذيرفتند و با بيانى كه آثار لجاجت و عدم تسليم در برابر حق از آن مى‏باريد، به پيامبران خود چنين «پاسخ گفتند: شما جز بشرى مثل ما نيستيد»! (قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا).

به علاوه «شما مى‏خواهيد ما را از آنچه نياكان ما مى‏پرستيدند بازداريد» (تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا).

از همه اينها گذشته «شما دليل روشنى براى ما بياوريد» (فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ).

(آيه 11)- تنها بر خدا توكل كنيد! در اين آيه و آيه بعد پاسخ پيامبران را از بهانه جوييهاى مخالفان لجوج كه در آيات گذشته آمده مى‏خوانيم.

در مقابل ايراد آنها كه مى‏گفتند: چرا از جنس بشر هستيد، «پيامبرانشان به آنها گفتند: مسلما ما تنها بشرى همانند شما هستيم، ولى خدا بر هر كس از بندگانش بخواهد منت مى‏گذارد» و موهبت رسالت را به آنها مى‏بخشد (قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ).

سپس به پاسخ سؤال سوم مى‏پردازد بى‏آنكه از ايراد دوم پاسخ گويد. گويى ايراد دوم آنها در زمينه استناد به سنت نياكان آنقدر سست و بى‏اساس بوده كه هر انسان عاقلى با كمترين تامّل جواب آن را مى‏فهمد، به علاوه در آيات ديگر قرآن، پاسخ اين سخن داده شده است.

آرى! در پاسخ سؤال سوم چنين مى‏گويد كه آوردن معجزات، كار ما نيست كه به صورت يك خارق العاده‏گر، گوشه‏اى بنشينيم و هر كس به ميل خودش                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 500

 معجزه‏اى پيشنهاد كند و مسأله خرق عادت تبديل به يك بازيچه بى‏ارزش شود، بلكه: «ما نمى‏توانيم معجزه‏اى جز به فرمان خدا بياوريم» (وَ ما كانَ لَنا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ).

به علاوه هر پيامبرى حتى بدون تقاضاى مردم به اندازه كافى اعجاز نشان مى‏دهد تا سند اثبات حقانيت او گردد.

سپس براى اين كه پاسخ قطعى به تهديدهاى گوناگون بهانه جويان نيز بدهند با اين جمله موضع خود را مشخص مى‏ساختند و مى‏گفتند: «همه افراد با ايمان بايد تنها بر خدا تكيه كنند» همان خدايى كه قدرتها در برابر قدرتش ناچيز و بى‏ارزش است (وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ).

 (آيه 12)- بعد به استدلال روشنى براى مسأله توكل، پرداخته و مى‏گفتند:

 «چرا ما بر «اللّه» توكل نكنيم (و در همه مشكلات به او پناه نبريم؟ چرا ما از قدرتهاى پوشالى و تهديدها بترسيم) در حالى كه او ما را به راههاى سعادتمان هدايت كرده» (وَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا).

و سپس چنين ادامه مى‏دادند: اكنون كه تكيه گاه ما خداست، تكيه گاهى شكست ناپذير مافوق همه چيز «بطور قطع، ما در برابر تمام آزار و اذيتهاى شما ايستادگى و شكيبايى خواهيم كرد» (وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى‏ ما آذَيْتُمُونا).

و بالاخره گفتار خود را با اين سخن پايان مى‏دادند كه: «و همه توكل كنندگان بايد تنها بر اللّه توكل كنند» (وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ).

منظور از «توكل» اين است كه در برابر عظمت مشكلات، انسان احساس حقارت و ضعف نكند، بلكه با اتكاى بر قدرت بى‏پايان خداوند، خود را پيروز و فاتح بداند، و به اين ترتيب توكل اميد آفرين، نيروبخش و تقويت كننده، و سبب فزونى پايدارى و مقاومت است.

 (آيه 13)- برنامه و سرنوشت جباران عنيد: همان گونه كه راه و رسم افراد بى‏منطق است، هنگامى كه به ضعف و ناتوانى گفتار و عقيده خود آگاه شدند، استدلال را رها كرده، و تكيه به زور و قدرت و قلدرى مى‏كنند در اينجا نيز                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 501

 مى‏خوانيم هنگامى كه پيامبران منطق متين و رساى خود را- كه در آيات قبل گذشت- بيان كردند. «كافران (لجوج و بهانه‏جو)، به پيامبران خود گفتند: سوگند ياد مى‏كنيم كه شما را از سرزمينمان خارج مى‏سازيم، مگر اين كه به آيين ما (و بت پرستى) باز گرديد»! (وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا).

اين مغروران بى‏خبر، گويى همه سرزمينها را مال خود مى‏دانستند و براى پيامبرانشان حتى به اندازه يك شهروند حق قائل نبودند و لذا مى‏گفتند: «أَرْضِنا» (سرزمين ما!) در حالى كه خداوند زمين و تمام مواهبش را براى صالحان آفريده است.

سپس اضافه مى‏كند: «در اين حال، پروردگار (به پيامبران دلدارى و اطمينان خاطر مى‏داد و) به آنها وحى فرستاد كه: ما ظالمان را هلاك مى‏كنيم» (فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ).

بنابراين از اين تهديدها هرگز نترسيد و كمترين سستى در اراده آهنين شما راه نيابد.

 (آيه 14)- و از آنجا كه منكران ستمگر، پيامبران را تهديد به تبعيد از سرزمينشان مى‏كردند خداوند در مقابل به آنها چنين وعده مى‏دهد كه: «و شما را در زمين بعد از (نابودى) آنها سكونت خواهيم داد» (وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ).

 «ولى اين (موفقيت و پيروزى نصيب همه كس نمى‏شود بلكه) براى كسى است كه از مقام (عدالت) من بترسد (و احساس مسؤوليت كند) و از عذاب من بيمناك باشد» و آن را جدّى تلقى كند (ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ).

 (آيه 15)- و در اين هنگام كه پيامبران كارد به استخوانشان رسيده بود و تمام وظيفه خود را در برابر قوم خويش انجام داده بودند و آنها كه بايد ايمان بياورند ايمان آورده و بقيه در كفر پافشارى داشتند و مرتبا رسولان را تهديد مى‏كردند، در اين موقع آنها از خداوند «تقاضاى فتح و پيروزى (بر كفّار) كردند» (وَ اسْتَفْتَحُوا).

خداوند هم دعاى اين مجاهدان راستين را به هدف اجابت رسانيد                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 502

 «و (سر انجام) هر گردنكش منحرفى نوميد و نابود شد» (وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ).

 (آيه 16)- سپس به نتيجه كار اين جباران عنيد از نظر مجازاتهاى جهان ديگر در ضمن دو آيه به پنج موضوع اشاره مى‏كند:

1- «به دنبال اين نوميدى و خسران- و يا به دنبال چنين كسى- جهنم و آتش سوزان خواهد بود» (مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ).

2- «و از آب بدبوى متعفّنى نوشانده مى‏شود»! (وَ يُسْقى‏ مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ).

 «صديد» چركى است كه ميان پوست و گوشت جمع مى‏شود يعنى از يك آب بدبوى متعفن بدمنظره همانند چرك و خون به او مى‏نوشانند.

 (آيه 17)- سوم: اين مجرم گناهكار و جبار عنيد، هنگامى كه خود را در برابر چنين نوشابه‏اى مى‏بيند «به زحمت جرعه جرعه آن را سر مى‏كشد، و هرگز مايل نيست آن را بياشامد» بلكه به اجبار در حلق او مى‏ريزند (يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ).

4- آنقدر وسائل عذاب و شكنجه و ناراحتى براى او فراهم مى‏گردد كه «از هر سو مرگ به سوى او مى‏آيد ولى با اين همه هرگز نمى‏ميرد» تا مجازات زشتيهاى اعمال خود را ببيند (وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ).

5- و با اين كه تصور مى‏شود مجازاتى برتر از اينها كه گفته شد نيست، باز اضافه مى‏كند: «و به دنبال آن عذاب شديدى است» (وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ).

و به اين ترتيب آنچه از شدت مجازات و كيفر در فكر آدمى بگنجد و حتى آنچه نمى‏گنجد در انتظار اين ستمگران خودخواه و جباران بى‏ايمان و گنهكار است، و اينها نتيجه و اثر طبيعى اعمال خود انسانهاست، بلكه تجسمى است از كارهاى آنان در سراى ديگر كه هر عملى به صورت مناسب خود مجسم مى‏شود.

 (آيه 18)- خاكسترى بر سينه تندباد! در اين آيه مثل بسيار رسايى براى اعمال افراد بى‏ايمان بيان شده كه بحث آيات گذشته را در زمينه عاقبت كار كفار تكميل كرده، مى‏فرمايد: «اعمال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند همچون خاكسترى است در مقابل تندباد در يك روز توفانى»! (مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 503

 منظور از «أَعْمالُهُمْ» همه اعمال آنهاست حتى اعمال ظاهرا خوبشان كه در باطن رنگ شرك و بت پرستى داشت.

همان گونه كه خاكستر در برابر تندباد، آن هم در يك روز طوفانى آنچنان پراكنده مى‏شود كه هيچ كس قادر بر جمع آن نيست، همين گونه منكران حق «توانايى ندارند كه چيزى از اعمالى را كه انجام داده‏اند به دست آورند» و همگى بر باد مى‏رود و دستهايشان خالى مى‏ماند (لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى‏ شَيْ‏ءٍ).

 «و اين همان گمراهى دور و دراز است» (ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ).

 (آيه 19)- آفرينش براساس حق است: به دنبال بحث از باطل در آيه قبل و اين كه همچون خاكستر پراكنده و بى‏قرار است كه دائما با وزش باد از نقطه‏اى به نقطه ديگر منتقل مى‏شود، در اين آيه سخن از حق و استقرار آن به ميان آمده است.

روى سخن را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به عنوان الگويى براى همه حق طلبان جهان كرده، مى‏گويد: «آيا نديدى كه خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده است؟ (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ).

 «حقّ» به معنى «مطابقت و هماهنگى» است. و در اينجا ساختمان عالم آفرينش، آسمان و زمين، همگى نشان مى‏دهد كه در آفرينش آنها، نظام و حساب و حكمت و هدفى بوده است، نه خداوند به آفرينش آنها نياز داشته و نه كمبودى را با آن مى‏خواهد در ذات خود برطرف سازد چرا كه او بى‏نياز از همه چيز است.

سپس اضافه مى‏كند دليل بر اين كه نيازى به شما و ايمان آوردن شما ندارد اين است كه: «اگر اراده كند شما را مى‏برد و خلق تازه‏اى (به جاى شما) مى‏آورد» (إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ).

خلقى كه همه ايمان داشته باشند و هيچ يك از كارهاى نادرست شما را انجام ندهند.

 (آيه 20)- «و اين كار براى خدا به هيچ وجه مشكل نيست» (وَ ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ).

شاهد اين سخن آن كه در سوره نساء آيه 131- 133 مى‏خوانيم: «اگر شما                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 504

 كافر شويد (به خدا زيانى نمى‏رساند) چرا كه آنچه در آسمانها و زمين است از آن خداست و خداوند بى‏نياز و شايسته ستايش است ... هرگاه بخواهد شما را اى مردم مى‏برد و گروه ديگرى مى‏آورد، و خداوند بر اين كار تواناست».

 (آيه 21)- در چند آيه قبل اشاره‏اى به مجازات سخت و دردناك منحرفان لجوج و بى‏ايمان شده بود در اينجا همين معنى را تعقيب و تكميل مى‏كند.

نخست مى‏گويد: «و در قيامت همه آنها (جباران و ظالمان و كافران اعم از تابع و متبوع، پيرو و پيشوا) در پيشگاه خداوند ظاهر مى‏شوند» (وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعاً).

و «در اين هنگام ضعفاء (يعنى پيروان نادانى كه با تقليد كور كورانه، خود را به وادى ضلالت افكندند) به مستكبران (و رهبران گمراه) مى‏گويند: ما پيروان شما بوديم آيا (اكنون كه به خاطر رهبرى شما به اين همه عذاب و بلا گرفتار شده‏ايم) حاضريد شما سهمى از عذاب الهى را بپذيريد و از ما برداريد»؟ (فَقالَ الضُّعَفاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذابِ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ).

اما آنها بلافاصله مى‏گويند: «اگر خدا ما را (به سوى نجات از اين كيفر و عذاب) هدايت مى‏كرد ما هم شما را راهنمايى مى‏كرديم» (قالُوا لَوْ هَدانَا اللَّهُ لَهَدَيْناكُمْ).

ولى افسوس كه كار از اين حرفها گذشته است، «بر ما يكسان است چه بى‏تابى و جزع كنيم و چه صبر و شكيبايى، راه نجاتى براى ما وجود ندارد» (سَواءٌ عَلَيْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحِيصٍ).

 (آيه 22)- گفتگوى صريح شيطان و پيروانش! در اين آيه به صحنه ديگرى از مجازاتهاى روانى جباران و گنهكاران و پيروان شياطين در روز رستاخيز پرداخته چنين مى‏گويد: «و شيطان هنگامى كه كار حساب بندگان صالح و غير صالح پايان پذيرفت (و هر كدام به سرنوشت و پاداش و كيفر قطعى خود رسيدند) به پيروان خود چنين مى‏گويد: خداوند به شما وعده حق داد و من نيز به شما وعده دادم (وعده‏اى پوچ و بى‏ارزش چنانكه خودتان مى‏دانستيد) سپس از وعده‏هاى خود تخلف جستم» (وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 505

 فَأَخْلَفْتُكُمْ)

.

و به اين ترتيب شيطان نيز با ساير مستكبرانى كه رهبران راه ضلالت بودند هم آواز شده و تيرهاى ملامت و سرزنش خود را به اين پيروان بدبخت نشانه‏گيرى مى‏كند.

و بعد اضافه مى‏كند: «من بر شما تسلط و اجبار و الزامى نداشتيم، تنها اين بود كه از شما دعوت كردم، شما هم با ميل و اراده خود پذيرفتيد» (وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي).

 «بنابراين مرا هرگز سرزنش نكنيد، بلكه خويشتن را سرزنش كنيد» كه چرا دعوت شيطنت آميز و ظاهر الفساد مرا پذيرفتيد (فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ).

خودتان كرديد كه لعنت بر خودتان باد! به هر حال «نه من مى‏توانم (در برابر حكم قطعى و مجازات پروردگار) به فرياد شما برسم و نه شما مى‏توانيد فريادرس من باشيد» (ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ).

 «من اكنون (اعلام مى‏كنم كه) از شرك شما در باره خود كه از قبل داشتيد (و اين كه اطاعت مرا هم رديف اطاعت خدا قرار داديد) بيزارم و كافرم» (إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ).

اكنون فهميدم كه اين «شرك در اطاعت» هم مرا بدبخت كرد و هم شما را، همان بدبختى و بيچارگى كه راهى براى اصلاح و جبران آن وجود ندارد.

بدانيد «براى ستمكاران قطعا عذاب دردناكى است» (إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ).

از اين آيه به خوبى استفاده مى‏شود كه وسوسه‏هاى شيطان هرگز اختيار و آزادى اراده را از انسان نمى‏گيرد بلكه او يك دعوت كننده بيش نيست، و اين انسانها هستند كه با اراده خودشان دعوت او را مى‏پذيرند.]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1758</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>فضیلت و خواص سوره ابراهیم</title>
            <description><![CDATA[
محتوای سوره :
حضرت ابراهیم جدّ حضرت رسول(ص)و از پیامبران اولوالعزم مى باشد و مورد تصدیق مسلمانان، یهود و نصارى است. نام چهاردهمین سوره قرآن مجید است كه به نام حضرت ابراهیم(ع) نامگذارى شده  ودر این سوره علاوه بر بیان داستان حضرت ابراهیم(ع)، داستان انبیایى چون نوح(ع) وموسى(ع) نیز آمده است. سوره ابراهیم(ع) - 52 آیه دارد و در مكّه نازل شده است.
 
فضیلت و خواص سوره ابراهیم
ابراهیم، چهاردهمین سوره قرآن است كه مكی و 52 آیه دارد.
نقل از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «هر کس سوره ابراهیم و حجر را قرائت نماید، ده برابر تعداد کسانی که بت ها را پرستیده اند و کسانی که آن را نپرستیده اند حسنه به او داده می شود.»1
 
آثار و برکات سوره
1) محفوظ ماندن از فقر، مصیبت و دیوانگی
روایت از امام صادق علیه السلام: «هرکس در هر روز جمعه دو رکعت نماز بخواند و در رکعت اول سوره ابراهیم و در رکعت دوم سوره حجر را قرائت نماید هیچگاه فقر به سراغ او نمی آید و مبتلا به جنون نمی شود.»2
2) جهت رفع گریه و بی تابی کودک
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم: «هرکس این سوره را نوشته و در پارچه ای سفید گذاشته و بر گردن کودک بیاویزد، از گریه و بی تابی کودک و از بیماری هایی که به سراغ کودکان می آید در امان می مانند.»3
3) جهت فصاحت
کسی که آیات 1- 4 سوره را 40 بار بر آبی بخواند و سپس با آن آب خوراکی بپزد و آن خوراک را به دانش آموزانش بخوراند از فصاحت و زبان آوری ایشان تعجب خواهد کرد. و هم چنین هر کسی که دارای زیردستانی است و اطاعت آنان را می خواهد این آیات را بر آب پاکی 40 بار بخواند سپس آن را در منزل یا محلش که در آن می نشیند بپاشد، و آب به جز دیوارها پاشیده نشود.4

(1)مجمع البیان،ج6،ص55
(2)ثواب الاعمال،ص107
(3)تفسیر البرهان،ج3، ص283
(4)خواص القرآن، ص75 به نقل از المصباح، ص606
منابع:«قرآن درمانی روحی و جسمی محسن آشتیانی، سید محسن موسوی،ص 119؛ و خواص القرآن، همایون پور صائب، ص75»
 ]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1757</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>بیان اقوال مختلف در ذیل (طوبى لهم ) به نقل از مجمع البیان</title>
            <description><![CDATA[در مجمع البيان در ذيل جمله (طوبى لهم ) فرموده : در معناى اين جمله چند قول است 1 - اينكه معنايش فرح و چشم روشنى است - نقل از ابن عباس 2 - اينكه زندگى اينان مورد غبطه است - نقل از ضحاك 3 - اينكه زندگى ايشان خير و كرامت است براى خودشان - نقل از ابراهيم نخعى 4 -بهشت از آن ايشان است - نقل از مجاهد. 5 - معنايش اين است كه زندگى پاك براى آنها است - نقل از زجاج . و حال خوش براى ايشان است - نقل از ابن انبارى ، وى گفته : طوبى صيغه فعلى از ماده (طيب ) است . بعضى ديگر گفته اند: طوبى لهم يعنى پاكيزه ترين اشياء كه همان بهشت است براى ايشان است - نقل از جبائى 6 - طوبى يعنى گوارا باد ايشان را زندگى طيب 7 - طوبى لهم يعنى نيك است براى ايشان - نقل از قتاده 8 - طوبى لهم يعنى چه خوبست آنچه براى ايشان است - نقل از عكرمه 9 - طوبى لهم ، يعنى دوام خير براى آنها است .1 - طوبى درختى است در بهشت كه ريشه اش در منزل رسول خدا (صلى اللّه اعليه و آله و سلم ) است ، و در خانه هر يك از مؤ منين شاخه اى از آن وجود دارد - نقل از عبيد بن عمير و وهب و ابى هريره و شهر بن حوشب . و از ابى سعيد خدرى نيز بدون ذكر سند نقل شده است . اين بود آنچه كه مورد حاجت ما بود از كلام صاحب مجمع البيان .
و بيشتر اين معانى از باب انطباق است ، نه اينكه از ظاهر آيه استفاده شده باشد.
كذلك ارسلناك فى امه قد خلت من قبلها امم ...
كلمه (متاب ) مصدر ميمى از توبه و به معناى رجوع است . اشاره به كلمه (كذلك ) اشاره به سنت جاريه از دعوت امم به دين توحيد است و اينكه گمراه كردن هر كه را بخواهد و هدايت هر كه را بخواهد خود بر طبق نظامى است كه در رجوع به خدا و ايمان به او و سكون قلب به ياد او و عدم رجوع به او جريان دارد.
و معناى آيه اين است كه : تو را در امتى فرستاديم كه قبل از ايشان امتهاى ديگرى بودند و گذشتند، و اين ارسال ، نظير همان ارسال و بر طبق سنتى است كه همواره در عالم جريان داشته ، ارسال تو نيز بدين منظور بوده كه بر امتت آنچه را كه به سويت وحى مى كنيم تلاوت كنى ، و براى آنها مضامين اين كتاب را تبليغ كنى و حال آنكه آنها به رحمان كفر مى ورزند.
و اگر فرمود: (به رحمان ) و نفرمود (به ما) با اينكه ظاهر سياق اقتضاء داشت بفرمايد (و براى ايشان كه به ما كفر مى ورزند تبليغ نمايى ) بدان جهت بود كه اشاره كند به اينكه نپذيرفتن وحيى كه رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر ايشان مى خواند - كه همان قرآن باشد - و اعتنا نكردنشان به امر آن و اعتراضشان به اينكه (چرا آيتى از ناحيه پروردگارش بر او نازل نشده ) در حقيقت كفران رحمت عمومى الهى است ، رحمتى كه اگر آن را بپذيرند و بدان عمل كنند متضمن سعادت دنيا و آخرت آنان است .
معناى جمله : (اليه متاب )
(قل هو ربى لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب ) - در اين جمله رسول گرامى خود را دستور مى دهد به اينكه مساءله توحيد را به صراحت به ايشان گوشزد كند، و فرمود: (بگو او پروردگار من است ، معبودى نيست جز او، من بر او توكل مى كنم و بازگشت گاه من بسوى اوست )، يعنى او تنها پروردگار من است بدون اينكه شريكى با او باشد. - بر خلاف آنچه كه شما پنداشته ايد - و تنها او براى من ربوبيّت دارد، من نيز تنها او را قائم به جميع امور خود مى دانم و حوائجم را تنها به درگاه او عرضه مى دارم .
از اينجا كاملا روشن مى شود كه مساءله توكل كردن بر خدا، و بازگشت را تنها بسوى او دانستن ، از آثار ربوبيّت و متفرع بر آنست ، چون (رب ) به معنى مالك و مدبّر است . پس حاصل معنا اين مى شود كه : او وكيل من است و من به سوى او بازمى گردم .
بعضى گفته اند: منظور از كلمه (متاب ) توبه از گناهان است ، چون اگر به معناى اولى (بازگشت گاه ) بگيريم ، لازم مى آيد كه كلمه مزبور تاءكيد جمله (عليه توكلت ) بوده باشد، و اين خلاف ظاهر است .
ليكن ما قبول نداريم كه اگر به آن معنا باشد تاءكيد مى شود، علاوه اين را هم قبول نداريم كه تاءكيد بودن خلاف ظاهر است ، و مطلب در هر دو جهت روشن است .
بعضى ديگر گفته اند: معناى (اليه متاب )، (اليه متابى و متابكم ) است ، يعنى بازگشت من و شما به سوى اوست . و ليكن اين معنا مستلزم حذف و تقديرى است كه هيچ دليلى بر آن نيست ، و صرف اينكه در واقع بازگشت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و امتش به سوى خداست باعث و مصحح اين نمى شود كه ما آن را در تقدير آيه هم مقدر بدانيم ، بدون اينكه در كلام چيزى كه موجب آن باشد وجود داشته باشد.]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1756</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>وعده به مؤ منان در مقابل وعیدى که به کافران داده شد</title>
            <description><![CDATA[
مثل الجنه التى وعد المتقون تجرى من تحتها الانهار اكلها دائم و ظلها تلك عقبى الذين اتقوا و عقبى الكافرين النار
كلمه (مثل ) به معناى توصيفى است كه موصوف را ممثل و مجسم نمايد.
در آيه شريفه وعده جميلى را كه در قبال وعيد كفار به مردم پرهيزگار اختصاص داده بيان مى كند، تا هم آن را بيان كرده باشد، و هم اينكه زمينه براى خاتمه كلام كه خلاصه گيرى از نتيجه سعى كفار و مؤ منين در مسير بسوى پروردگار و بازگشتشان بسوى اوست ، فراهم گردد. و اگر در قبال كفار متقين را قرار داد، با اينكه مى بايست مؤ منين را قرار داده باشد، بدين منظور است كه اشاره كند بر اينكه كسانى به اين عاقبت حسنى نائل مى آيند كه علاوه بر ايمان ، عمل صالح هم داشته باشند، چون اگر ايمان به خدا داشته باشند و عمل صالح نكنند مؤ من به خدا و كافر به آيات او خواهند بود.
و از جمله اشارات لطيفى كه در اين آيه به كار رفته اين است كه در مقابله اول ميان مؤ منين و مشركين ، از آنان به (متقون ) و از اينان به (الذين كفروا) تعبير كرده ، و در آخر از آنان به (الذين اتقوا) و از اينان به (كافرون ) تعبير نموده است .
و بعيد نيست كه در اين اختلاف تعبير اشاره باشد به اينكه فعل ماضى (اتقوا) و (كفروا) و صفت (متقين ) و (كافرون ) در اينجا يك مدلول دارند، و مجموع اعمالشان در دنيا يك عمل اعتبار شده است ، و لازمه آن اين است كه يك بار بودن عمل عين استمرار آن باشد، و به اين اعتبار تعبير (الذين كفروا) و (الذين اتقوا) كه دلالت بر صدور فعل دارد با تعبير (كافرون و متقون ) كه دلالت بر اتصاف و استمرار مى كند يك مفاد را مى رسانند، و آن عبارتست از منحصر ساختن موصوف بر صفتش ، و اينكه يك دسته فقط كفر مى ورزند و دسته ديگر فقط در راه ايمان قدم برمى دارند،
و اما آن كسانى كه اعمالشان و كفر و ايمانشان استمرار نداشته هر لحظه عوض مى شود، مدتى كفر از ايشان سرمى زند سپس مبدّل به ايمان مى گردد، و يا چندى بر طريق ايمانند، سپس به كفر مى گرايند و خلاصه هنوز بر يك طريق معيّن استوار نشده اند، از سياق اين آيات خارج اند، و روى سخن در اين آيات با آنان نيست - دقّت فرمائيد.
اين را نيز بايد خاطرنشان سازيم كه در آيات قبلى وجوه مختلفى از التفات به كار رفته بود، مانند (كذلك ارسلناك ) كه در آن خداوند متكلم مع الغير و در (بل للّه الامر) غايب اعتبار شده است ، و باز در جمله (فامليت للذين كفروا) متكلم وحده و در جمله (و جعلوا للّه شركاء) غايب اعتبار شده است ، و وجه آن روشن است ، چون تعبير به مثل (ارسلناك ) كه خداوند متكلم با غير اعتبار شده است بدين جهت بوده كه دلالت كند بر اينكه در اين ميان وسائطى مثلا از قبيل ملائكه وحى دخالت دارند، و در جمله (بل للّه الامر جميعا) كه خداوند غايب اعتبار شده است براى اين بوده كه دلالت كند بر اينكه هر امرى چه با واسطه و چه بدون واسطه به مقام الوهيت خداى تعالى كه قيوم بر هر چيز است برگشت مى كند.
و تعبير به مثل (فامليت للذين كفروا ثم اخذتهم ) براى دلالت بر اين است كه خداى تعالى در حقيقت واسطه اى كه شريك و يا شفيع او باشد ندارد، آنچنان كه كفار ادعا مى كنند.
آنگاه جمله (تلك عقبى الذين اتقوا و عقبى الكافرين النار) همانطور كه گفتيم اشاره مى كند به سرانجام كار دو طائفه ، و با اين جمله بحث در پيرامون مؤ منين و مشركين از نظر آثارى كه حق و باطل در عقايد و اعمالشان دارد خاتمه مى يابد.
و بخاطر داريد كه گفتيم اين آيات نه گانه كه مورد بحث ما است تتمه آيات ده گانه قبل است كه با آيه (انزل من السماء ماء...) شروع مى شد.]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1754</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>سه وجه در معناى آیه : (افلم ییاءس الذین امنوا ان لو یشاء الله لهدى الناس جمیعا)</title>
            <description><![CDATA[اين آيه تفريع بر مطالب قبل است ، و در معناى آن سه وجه گفته اند:
1 - بعضى گفته اند: كلمه (ياس ) بر اساس لغت هوازن به معناى (علم ) است و نيز بعضى گفته اند كه اين معنا بر مبناى لغت (حى ) كه قبيله اى از نخع مى باشند است . و استدلال كرده اند به شعريكى از شعراى نخع به نام (سحيم بن وثيل رباحى ) كه گفته است :
اقول لهم بالشعب اذ ياسروننى
الم تياسوا انى ابن فارس زهدم
و نيز استدلال كرده اند به شعر (رباح بن عدى ) كه گفته است :
الم يياس الاقوام انى انا ابنه
و ان كنت عن ارض العشيره نائيا
و بنابراين لغت ، حاصل تفريع اين نمى شود كه وقتى اسباب ، قدرت هدايت اينان را ندارند، حتى قرآن هم اگر كوهها را از جاى بركند و زمين را پاره پاره كند و مردگان را به زبان آورد باز نمى تواند ايشان را هدايت كند. و چون امر همه اش به دست خداست لذا واجب است مؤ منين بدانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته ، چون اگر او مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد، چه مؤ منين را و چه كفار را، اما او كفار را هدايت نكرد و در نتيجه ايشان راه نيافتند، و نخواهند يافت .
2 - بعضى ديگر گفته اند: معناى كلمه (ياس ) همان معناى (نااميدى ) است ، چيزى كه هست جمله (افلم يايئس ) معناى علم را هم متضمن است ، و مقصود بيان اين جهت است كه مؤ منين لازم است بدانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته ، و اگر مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد، و ايشان از اينكه كفار هدايت شوند براى هميشه نااميد باشند.
پس در حقيقت تقدير كلام اين مى شود: (افلم يعلم الذين آمنوا ان اللّه لم يشا هدايتهم و لويشاء لهدى الناس جميعا او لم يياءسوا من اهتدائهم و ايمانهم ) يعنى : آيا كسانى كه ايمان آورده اند هنوز نمى دانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته و اگر مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد؟ و آيا هنوز از هدايت و ايمان كفار ماءيوس نشده اند؟
آنگاه به منظور اختصار، معناى علم در (ياس ) تضمين شده و از متعلق علم تنها جمله شرطيه يعنى (لو يشاء اللّه لهدى الناس ‍ جميعا) به آن نسبت داده شده است
3 - بعضى ديگر گفته اند: جمله (افلم يايئس ) همان معناى ظاهرى خود را دارد و متضمن معناى علم نيست ، و جمله (ان لو يشاء اللّه ) هم مربوط به آن نيست ، بلكه متعلق است به جمله (آمنوا)، البته با تقدير حرف باء، و متعلق (يياءس ) هم محذوف شده ، و تقدير كلام چنين است : (افلم يايئس الذين آمنوا بان لو يشاء اللّه لهدى الناس جميعا من ايمانهم ) يعنى : آيا هنوز ماءيوس نشده اند آنها كه ايمان دارند به اينكه اگر خدا بخواهد همه مردم را هدايت مى كند از اينكه كفار ايمان آورند؟
اين بود سه وجهى كه در معناى آيه گفته شده ، و از همه معتدل تر وجه وسطى است . و به هر حال ، آيه شريفه خالى از اشاره به اين نكته نيست كه مؤ منين آرزو مى كردند شايد كفار ايمان بياورند و شايد هم اين اميد ايشان ناشى از گفتار كفار بود كه مى گفتند: (لو لا انزل عليه آيه من ربه )، لذا پيش خود اميدوار شدند كه شايد آيتى غير از قرآن نازل بشود و در نتيجه كفار ايمان بياورند و لذا از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) درخواست كردند كه خواسته كفار را اجابت كند. خداى تعالى با آيه مورد بحث ، و در آيات ديگرى در كلام مجيدش ايشان را از ايمان آوردن آنان ماءيوس نمود. و اين گونه آيات هم در مكه و هم در مدينه نازل شده ، مانند، آيه شريفه سوره يس كه مكى است و مى فرمايد: (و سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ) و آيه ششم سوره بقره كه مدنى است و مى فرمايد: (ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون
و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعه او تحل قريبا من دارهم حتى ياتى وعد اللّه ان اللّه لا يخلف الميعاد
سياق آيات شهادت مى دهند بر اينكه منظور از جمله (بما صنعوا) همان كفر ورزيدنشان به رحمان ، در قبال دعوت حقه اسلام است . و كلمه (قارعه ) به معناى مصيبتى است كه انسان را بكوبد.
و در آيه شريفه تهديد و وعيد قطعى است براى كسانى كه كفر ورزيدند به عذابى كه هرگز برنمى گردد، و نيز در آن علائم و مقدمات آن عذاب ذكر شده ، كه يكى پس از ديگرى بروز مى كند تا خود آن عذاب موعود فرا رسد.]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1752</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>احتجاجى بى سابقه علیه مشرکین : اوصاف و فضائل شرکاى خدا را بیان کنید...</title>
            <description><![CDATA[قل سموهم ام تنبونه بما لا يعلم فى الارض ام بظاهر من القول
بعد از آنكه فرمود: (وجعلوا للّه شركاء) دوباره با بيان ديگرى كه از بيان سابق اخذ شده گفتارشان را باطل نموده است .
پس پيغمبر خود را دستور مى دهد به اينكه با ايشان به نوعى كه در باب خود عجيب و بى سابقه است احتجاج نموده ، به ايشان تكليف كند اين شركاء را توصيف كنيد، چون صفات است كه هر چيزى را متعين ، و شؤ ون و آثار آن را مشخص مى كند. و اگر اين بتها شركاى خدا و شفعاى درگاه او باشند بايد صفاتى داشته باشند كه با داشتن آن صفات به چنين شاءن و مقامى رسيده باشند، همانطور كه خداى تعالى از اين نظر معبود است كه حى و عليم و قدير و خالق و مالك و مدبّر است ، و بهمين جهت رب هر چيزيست . و ليكن بتها وقتى اسمشان برده مى شود و معرفى مى شوند جز اسامى هبل و لات و عزى صفت و فضيلتى كه بخاطر آن شريك خدا شده باشند براى آنها شمرده نمى شود.
سپس دستور مى دهد از ايشان بپرسد (ام تنبئونه بما لا يعلم فى الارض )، و كلمه (ام ) در اينجا منقطعه ، و به معناى بل است . يعنى : بلكه معناى بت پرستى و شرك ورزى شما اين است كه خدا را خبر دهيد از چيزى كه خود او خبر ندارد، چون اگر او در زمين شريكى مى داشت حتما خودش اطلاع مى داشت ، و شريك در تدبير خلق چيزى نيست كه شريك ديگر از او بى خبر بماند، زيرا بالاخرة از اينكه شخص ديگرى تدبير ديگرى در خلائق دارد مى فهمد كه حتما مدبرى غير خودش وجود دارد.
و خداى سبحان خود به تنهايى تمامى امور است ، و او از غير خودش هيچ تدبير و اثرى در اين باب نديده ، چه اثر مخالف و چه موافق .
دليل بر اينكه خدا شريكى براى خود سراغ ندارد، اين است كه او قائم بر تمامى نفوس و واقف است به آنچه نفوس مى كنند. و به عبارت ديگر هم خلق از اوست ، و هم امر، و او به شهادت برهانى كه جاى ترديد در آن نيست بر هر چيزى شهيد و ناظر است .
و كوتاه ، سخن ، اين آيه نظير آيه ديگرى است كه مى فرمايد: (قل اتنبئون اللّه بما لا يعلم فى السموات و لا فى الارض ).
آنگاه اضافه مى كند كه (ام بظاهر من القول )، بلكه اين خبرى كه مى دهيد كه براى خدا شركائى هست صرف گفتار، و خالى از حقيقت است . و اين جمله نظير آيه ايست كه مى فرمايد: (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آباؤ كم .
و از بعضى مفسرين نقل شده كه گفته اند: منظور از ظاهر قول ، ظاهر كتابيست كه از ناحيه خدا نازل شده باشد، و حاصل آيه اين است كه نه دليل عقلى بر الوهيت و شريك بودن اين بتها داريد، و نه دليلى نقلى ، ولى اين معنا از الفاظ آيه بعيد است .
و اما وجه ارتباط ميان اين سه دليل ، اين است كه بت پرستان در پرستش بتها و شريك خدا قرار دادن آنها متردد بودند، زيرا از هر طرف اشكال بر ايشان وارد بود اگر بگويند شريك خدايند، دليلى ندارند، چون در بتهاى خود اوصافى كه دلالت بر الوهيت آنها بكند سراغ ندارند، و اگر ادعا كنند كه چنين اوصافى در بتهاى خود ديده اند، دروغ گفته اند، زيرا معنايش اين مى شود كه ايشان به وجود شركاى خدا پى برده باشند، ولى خداوند از وجود آنها بى خبر باشد. و اگر به صرف لقلقه زبان اكتفاء كنند، بدون اينكه حقيقتى داشته باشد در حقيقت خواسته اند خدا را فريب دهند، و خدا بزرگتر از اين حرفها است ، خيلى هم بزرگتر است .
زمخشرى در كشاف گفته : اين احتجاج و اسلوبهايش بسيار عجيب است ، و خود با زبانى رسا و شيوا فرياد مى زند كه از زبان بشر نيست ، مگر كسى معرفت و يا انصاف نداشته باشد.
بل زين للذين كفروا مكرهم و صدوا عن السبيل و من يضلل اللّه فما له من هاد
كلمه (بل ) به معناى اعراض و آيه شريفه اعراض از دليلهاى ذكر شده و لوازم آنست ، و معنايش اين است كه اين دليلها را واگذار، زيرا اينان اگر براى خدا شريك قائل مى شوند بخاطر هيچ يك از اين وجوه كه گفتيم نيست ، بلكه علتش تنها اين است كه شيطان شرك را در نظرشان جلوه داده و بدين وسيله از راه خدايشان باز داشته است .
چون اينان علم دارند بر اينكه هيچ حجتى بر شركت اين شركاء ندارند، و اين را هم مى دانند كه صرف ادعا، بتها را شريك خدا نمى سازد، ليكن هدفشان از ترويج بت پرستى و الوهيت بتها و جلب توجه عامه بسوى آنها، تنها و تنها بدست آوردن پول و زخارف دنيا است ، و چون دعوت تو سد راه منافع ايشان است ، از اين نظر از در لجبازى و دشمنى با تو نسبت به عبادت بتها تعصب به خرج داده ، مردم را بيش از پيش بسوى بت و بسوى توسل به آن دعوت مى كنند، تا هم سد راه تو شوند، و همه مردم را گمراه كنند.
شيطان هم اين مكر و نقشه را در نظر آنان جلوه داده ، و گرنه هيچ سبب ديگرى در مشرك بودن آنان نيست ، نه دليلى ، و نه جهت ديگرى ، و هر چند شيطان اين نقشه ها را در نظر آنان زينت داده و گمراهشان ساخته .
و ايشان هم مردم را گمراه نمودند، و ليكن در عين حال خداوند گمراهشان كرد و از نعمت هدايت محرومشان نمود، و كسى كه خدا او را گمراه كرده باشد هدايت كننده اى نخواهد داشت .
لهم عذاب فى الحيوه الدنيا و لعذاب الاخرة اشق و ما لهم من اللّه من واق
كلمه (اشق ) صيغه افعل تفضيل است از ماده (مشقه ) است . و كلمه (واق ) اسم فاعل از ماده (وقايه ) به معناى نگهدارى است .
در اين آيه بطور اختصار عذابى را كه در آيات سابق وعده داده بود بيان مى كند. و مقصود از جمله (و ما لهم من اللّه من واق ) نفى شفاعت و تاءثير آن در حق ايشان است ، و معنايش اين است كه به هيچ وجه كسى را ندارند كه شفاعتشان كند.]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1753</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>تفسیر سوره رعد - آیه های 27  تا 43</title>
            <description><![CDATA[و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه آيه من ربه قل ان اللّه يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب (27)الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه الا بذكر اللّه تطمئن القلوب (28)الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن ماب (29)كذلك ارسلناك فى امه قد خلت من قبلها امم لتتلوا عليهم الذى اوحينا اليك و هم يكفرون بالرحمن قل هو ربى لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب (30)و لو ان قرانا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتى بل للّه الامر جميعا افلم يايئس الذين آمنوا ان لو يشاء اللّه لهدى الناس ‍ جميعا و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعه او تحل قريبا من دارهم حتى ياتى وعد اللّه ان اللّه لا يخلف الميعاد (31)و لقد استهزى برسل من قبلك فامليت للذين كفروا ثم اخذتهم فكيف كان عقاب (32)افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت و جعلوا للّه شركاء قل سموهم ام تنبؤ نه بما لا يعلم فى الارض ام بظاهر من القول بل زين للذين كفروا مكرهم و صدوا عن السبيل و من يضلل اللّه فما له من هاد( 33)لهم عذاب فى الحيوه الدنيا و لعذاب الاخرة اشق و ما لهم من اللّه من واق (34)مثل الجنه التى وعد المتقون تجرى من تحتها الانهار اكلها دائم و ظلها تلك عقبى الذين اتقوا و عقبى الكافرين النار( 35)ترجمه آياتكسانى كه كفر ورزيدند مى گويند: چرا معجره اى از پروردگارش به او نازل نمى شود؟ بگو خدا هر كه را بخواهد گمراه مى كند، و هر كه بسوى او بازآيد او را هدايت مى كند(27).آنها كسانى هستند كه ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرامش مى گيرد، آگاه باشيد كه تنها با ياد خدا دلها آرامش پيدا مى كند(28).همان كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند خوشى و سرانجام نيك از آن ايشان است (29).همچنان تو را در امتى فرستاديم كه پيش از آنها امتهائى در گذشته آمدند و رفتند تا آنچه را به تو وحى كرديم بر آنان بخوانى در حالى كه ايشان به رحمان كفر مى ورزند، بگو پروردگار من اوست ، كه خدائى جز او نيست ، من بر او توكل مى كنم ، و رجوع من بسوى اوست (.3).و اگر بوسيله قرآن كوهها حركت داده مى شد، و زمين شكافته مى شد، و يا مردگان بوسيله آن سخن گفته مى شدند، سودشان نمى داد، كه همه كارها به اراده خداست ، آيا مگر كسانى كه ايمان آورده اند، از ايمان اينان ماءيوس نشدند و ندانستند كه اگر خدا مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد و پيوسته كافران به سزاى كردارشان به حادثه اى هولناك برمى خورند، و يا به نزديك ديارشان فرود مى آيد؟ تا خدا وعده خويش را بياورد، كه خدا خلاف وعده نمى كند(31).نيز پيغمبران پيش از تو را استهزاء كردند پس كسانى را كه كافر بودند مهلتى دادم و آنگاه مؤ اخذه كردم ، و ديدى عقوبت كردن من چه سخت بود ؟(32).آنكه مراقب اعمال همه كسانست با غير او يكى است ؟ آنان براى خدا شريكانى قرار دادند، بگو نام آنها را بگوييد، آيا مى خواهيد خدا را از شريكان زمينى كه آنان را نمى شناسد خبر دهيد و يا صورتا سخنى ظاهرى (و تو خالى ) مى گوييد؟ نه ، بلكه براى كسانى كه كافرند نيرنگشان آرايش گرفت ، و از راه به در شدند، و هر كه را خدا گمراه كند راهنمائى ندارد(33).در زندگى اين دنيا عذابى دارند، و عذاب دنياى ديگر سخت تر است ، و از عذاب خدا حافظ و نگهدارى ندارند(34).بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده اند، اين است كه در آن جويهاى روانست ، ميوه و سايه آنها دائمى است ، اين سرانجام كسانى است كه پرهيزگارى كرده اند، و سرانجام كافران جهنّم است (35).بيان آياتبار ديگر به گفتار كفار برمى گردد، كه گفتند: (لو لا انزل عليه آيه من ربه ) يعنى چرا از ناحيه پروردگارش آيتى بر او نازل نشد كه ما ببينيم و با ديدنش هدايت شويم و از شرك بسوى ايمان بگرائيم ؟هدايت به دست خدا است و صرف وجود آيت معجزه سبب ايمان آوردن نيستخداوند پاسخ مى دهد به اينكه هدايت و ضلالت اثر آيت و مستند به آن نيستند، بلكه مستند به خود خدايند، خداست كه هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى كند.و سنت او بر اين جريان يافته كه كسانى را هدايت نمايد كه بسوى او بازگشت كنند، و داراى قلبى باشند كه بياد او آرامش و اطمينان داشته باشد، اين دسته اند كه داراى سرانجام نيك و عاقبت خيرند، و كسانى را گمراه كند كه به آيات واضحه و روشن او كفر بورزند، كه ايشان راست عذاب در دنيا در حالى كه عذاب آخرتشان دشوارتر است ، و بغير از خدا هم كسى نگهدار ندارند.اگر بدون مشيت او هدايت امكان داشت ديگر چه وسيله اى بهتر از معجزه اى مانند قرآن ؟ و اينكه مى بينيد با بودن اين معجزه روشن هم عده اى هدايت نيافته اند، خود بهترين شاهداست بر اينكه امر هدايت بدست خداست ، و او نخواسته است كسانى هدايت شوند كه ضلالت بر ايشان نوشته شده ، و خود فرموده : (و من يضلل اللّه فما له من هاد) كسانى را كه از اهل كفر و مكر، خداوند گمراهشان كرده باشد ديگر هدايت شدنى نيستند.و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه آيه من ربه قل ان اللّه يضل من يشاء و يهدى اليه من انابدر اينجا به كلام كفار بازگشته و به جواب مى پردازد. و مقصود كفار از اينكه گفتند: (چرا آيتى بر او نازل نشد...) اين بوده كه ما قرآن را آيت نمى دانيم ، چرا آيتى نيامد كه ما بوسيله آن هدايت شويم ؟دليل بر اينكه مقصود ايشان اين بوده جملات بعدى آيه است ، يعنى جمله (قل ان اللّه يضل من يشاء) و جمله (و لو ان قرآنا سيرت به الجبال ... بل للّه الامر جميعا) و جمله (و صدوا عن السبيل ...).زيرا مى بينيم خداوند در پاسخشان به پيغمبر خود دستور مى دهد كه به ايشان بگويد: (ان الله يضل من يشاء و يهدى اليه من اناب )، و مى فهماند كه مساءله هدايت مربوط و مستند به آيه نيست تا اگر نازل شود هدايت شوند، و اگر نازل نشود گمراه گردند، بلكه مساءله هدايت و ضلالت مستند به خداى سبحان است ، اوست كه هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى كند.و چون زمينه طورى بود كه ممكن بود از اين جواب توهم كنند كه هدايت و ضلالت دائر مدار مشيتى گزاف و نامنظم است ،لذا براى اينكه چنين توهمى پيش نيايد نفرمود: (يهدى اليه من يشاء - هدايت مى كند بسوى خود كسى را كه بخواهد)، بلكه فرمود: (يهدى اليه من اناب - هدايت مى كند بسوى خود هر كه را كه بسوى او بازگشت نمايد)، و روشن ساخت كه استناد قضيه به مشيت پروردگار خود بر اساس سنتى است كه دائما جريان داشته ، و بر طبق نظام متقنى است كه هرگز خلل نمى پذيرد. آرى ، خداى تعالى هدايت كسى را مى خواهد كه خود او بسوى خدا بازگشت بكند، و مشيتش بر ضلالت كسى تعلق مى گيرد كه از خداى روى گردان باشد و بسوى او بازگشت نكند.پس كسى كه متصف به صفت انابه و رجوع بحق باشد و افكار و عقايدش مغلول به غلهاى اهواء نباشد، خداوند او را با اين دعوت حقه (قرآن ) هدايت مى فرمايد، و كسى كه افكار و عقايدش آزاد از قيد اهواء نباشد گمراه مى شود هر چند آيات مستقيم و روشن باشد، و از آيات منتفع نمى گردد هر چند كه معجزه هم باشد، آرى : (و ما تغن الايات و النذر عن قوم لا يؤ منون ).از همينجا بدست مى آيد كه جمله (ان اللّه يضل من يشاء...) در تقدير: (ان اللّه يضل بمشيته من لم ينب اليه و يهدى اليه بمشيته من اناب اليه ) است ، يعنى خداوند به مشيتش گمراه مى كند كسى را كه به سوى او رجوع نكند، و به مشيتش هدايت مى كند كسى را كه بسوى او بازگشت نمايد.و نيز اين معنا روشن مى گردد كه ضمير در (اليه ) در جمله (يهدى اليه ) به خداى تعالى برمى گردد. و اينكه بعضى گفته اند (به قرآن برمى گردد) صحيح نيست . و همچنين اينكه عده اى ديگر گفته اند (برسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) برمى گردد بى وجه است .الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر اللّه الا بذكر اللّه تطمئن القلوباطمينان به معناى سكون و آرامش است ، و اطمينان به چيزى به اين است كه آدمى با آن دلگرم و خاطر جمع شود.و از ظاهر سياق برمى آيد كه صدر آيه بيان ذيل آيه قبل است ، يعنى بيان جمله (من اناب )، و مى فهماند انا به همان ايمان و اطمينان قلب است با ذكر خدا، البته اين از ناحيه عبد است كه او را آماده و مستعد مى سازد براى اينكه مشمول عنايت و عطيّه الهى گردد، همچنانكه فسق و اعراض از حق در طرف ضلالت ، خود زمينه را آماده براى اضلال خدايى مى كند، و لذا فرموده : (و ما يضل به الا الفاسقين ) و نيز فرمود: (فلما زاغوا ازاغ اللّه قلوبهم و اللّه لا يهدى القوم الفاسقين ).ايمان صرف ادراك نيست بلكه بايد تواءم با تسليم وقبول قلبى باشدو ايمان به خدا به صرف اين نيست كه انسان بداند و درك كند كه خدا حق است ، زيرا مجرد دانستن و درك كردن ملازم با ايمان نيست ، بلكه با استكبار و انكار هم مى سازد، همچنان كه خودش فرموده : (و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ) و چون مى دانيم ايمان با انكار نمى سازد، پس نتيجه مى گيريم كه ايمان صرف ادراك نيست ، بلكه عبارتست از پذيرائى و قبول مخصوصى از ناحيه نفس ، نسبت به آنچه كه درك كرده . قبولى كه باعث شود نفس در برابر آن ادراك و آثارى را كه اقتضاء دارد تسليم شود، و علامت داشتن چنين قبولى اين است كه ساير قوا و جوارح آدمى نيز آن را قبول نموده ، مانند خود نفس در برابرش تسليم شود.اينجاست كه مى بينيم بسيارى از اشخاص با علم و درك زشتى و پليدى عملى ، معذلك به آن عمل اعتياد دارند و نمى توانند خود را از آن بازدارند، براى همين است كه فقط قبح آن را درك كرده اند، ولى ايمان به آن ندارند، و در نتيجه تسليم درك خود نمى شوند. و بعضى ديگر را مى بينيم كه علاوه بر درك تسليم هم شده اند، و بعد از تسليم توانسته اند بدون درنگ دست از آن كار بردارند و اين همان ايمان است .و اين همان معنائى است كه از آيه شريفه (فمن يرد اللّه ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء) استفاده مى شود.پس هدايت از ناحيه خداى سبحان اقتضاى امرى را از قلب و يا صدرو يا نفس آدمى دارد كه نسبت آن امر با آن هدايت نسبت قبول و انفعال است به امر مورد قبول ، كه در آيه 125 سوره انعام از آن به شرح صدر و توسعه سينه تعبير كرده ، و در آيه مورد بحث آن را ايمان و اطمينان قلب ناميده ، و آن عبارت از اين است كه آدمى خود را در قبول امر، مقبول در امنيت ببيند و قلبش با آن تسكين و آرامش يابد، و آن امر در قلبش راه پيدا كند و در آن جاى گزين شود، بدون اينكه قلب مضطرب و يا روى گردان شود.و الذين ءاتينهم الكتاب يفرحون بما انزل اليك و من الاحزاب من ينكر بعضه قل انما امرت ان اعبداللّه و لا اشرك به اليه ادعوا و اليه ماب (36)و كذلك انزلنه حكما عربيا و لئن اتبعت اهواءهم بعد ما جاءك من العلم ما لك من اللّه من ولى و لا واق (37)و لقد ارسلنا رسلا من قبلك و جعلنا لهم ازوجا و ذريه و ما كان لرسول ان ياتى بايه الا باذن اللّه لكل اجل كتاب (38)يمحوا اللّه ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب (39)و اما نرينك بعض الذى نعدهم او نتوفينك فانما عليك البلغ و علينا الحساب (.4)او لم يروا انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها و اللّه يحكم لا معقب لحكمه و هو سريع الحساب (41)و قد مكر الذين من قبلهم فللّه المكر جميعا يعلم ما تكسب كل نفس و سيعلم الكفر لمن عقبى الدار( 42)ترجمه آياتو كسانى كه به آنان كتاب آسمانى داده ايم از اين قرآن كه به تو نازل شده شادمانند، ولى بعضى از احزاب ، برخى از آن را انكار مى كنند، بگو من دستور يافته ام كه خداى يگانه را بپرستم ، و به او شرك نورزم ، بسوى او مى خوانم و بازگشت من بسوى اوست (36).ما اين چنين قرآن را قانونى به زبان عرب نازل كرديم ، اگر با وجود اين دانشى كه به سوى تو آمده ، هوسهاى آنها را پيروى كنى ، در قبال خدا دوست و نگهدارى نخواهى داشت (37)پيش از تو نيز پيغمبرانى را فرستاديم كه همسران و فرزندانى داشتند، و هيچ پيغمبرى حق نداشت جز با اجازه خدا معجزه اى بياورد كه براى هر مدتى كتابى است (38).خدا هر چه را بخواهد محو يا اثبات مى كند، و اصل همه كتابها نزد خداست (39).و اگر شمه اى از آن عذاب را كه به آنها وعده داده ايم به تو نشان بدهيم و يا عمر تو را به سربريم در هر حال وظيفه تو فقط تبليغ است ، و حساب كردن با ماست (.4).آيا نمى بينند كه ما داريم اين سرزمين را از اطرافش نقصان مى دهيم ، خدا حكم مى كند، و هيچ كس را ياراى جلوگيرى يا رد احكام او نيست و او سريع الحساب است (41).كسانى كه پيش از اينان بوده اند نيز نيرنگ مى كرده اند ولى تدبيرها همه خاص خداست ، مى داند كه هر كس چه مى كند، و بزودى كافران مى دانند كه عاقبت آن سراى از آن كيست (42).بيان آياتاين تتمه آيات سابق است ، و در آن باز هم گفتار كفار را كه گفته بودند: (لو لا انزل عليه آيه من ربه ) تعقيب مى كند.و الذين آتيناهم الكتاب يفرحون بما انزل اليك ...توضيحى در مورد خوشحال شدن اهل كتاب ازنزول قرآنظاهرا منظور از (الذين اوتوا الكتاب ) يهود و نصارى ، و يا اين دو طائفه با مجوس است ، چون معهود از اطلاقات قرآن همين است . و اما اينكه مى فرمايد اهل كتاب خوشحالى مى كنند از اين كه قرآن به تو نازل شده ، جهتش اين است كه اين سوره مكى است و تاريخ اثبات كرده كه يهود، در اوائل بعثت و قبل از آن ، عنادى با پيامبر نداشتند، بلكه حوادث به وجود آمده بعد از هجرت بوده است .و آن عنادى كه ايشان را واداشت آن حوادث شوم را ببار بياورند همه بعد از هجرت بود، و حتى در اوائل هجرت هم جمعى از ايشان دعوت اسلام را پذيرفته ، بر نبوت خاتم الانبياء (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) شهادت دادند، و شهادت دادند كه اين همان پيغمبرى است كه در كتابهاى آنان بشارت به آمدنش داده شده ، و قرآن همين معنا را از ايشان حكايت نموده مى فرمايد: (و شهد شاهد من بنى اسرائيل على مثله فامن و استكبرتم ).و اما نصارى ، قومى از ايشان نيز در آن روزگار بر دين حق بودند و هيچگونه عنادى نسبت به دعوت اسلام نشان ندادند،مانند قومى از نصاراى حبشه به طورى كه در داستان هجرت مسلمين به حبشه نقل شده ، و همچنين جمعى از غير مردم حبشه ، همچنانكه قرآن كريم درباره امثال آنان فرموده : (الذين اتيناهم الكتاب من قبله هم به يؤ منون ) و نيز فرموده : (و من قوم موسى امه يهدون بالحق و به يعدلون ).و همچنين مجوس آن روز هم در انتظار بعثت و فرج خاتم الانبياء (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و ظهور دينى كه حق و عدالت را گسترش دهد بسر مى بردند و مانند مشركين با حق دشمنى و عناد نمى ورزيدند.با در نظر داشتن اين زمينه ، آيه در اين معنا ظهور دارد كه منظور از اهل كتاب همين يهود و نصارى و مجوس باشد، مخصوصا اهل حق از نصارى كه معتقد بودند به اينكه مسيح بشرى است كه خداوند او را به نبوت ارسال داشته - مانند نجاشى و اصحابش -.ذيل آيه هم كه مى فرمايد: (بگو من مامور شدم كه خدا را بندگى كنم ، و كسى را شريكش ندانسته مردم را بسوى او دعوت كنم ) آن را تاييد مى كند و خيلى روشن است كه خطاب در اين جمله مناسب تر است كه با نصارى باشد.(و من الاحزاب من ينكر بعضه ) - الف و لام در (الاحزاب ) الف و لام عهد است ، و معنايش اين است كه پاره اى از احزاب اهل كتاب ، كسانيند كه پاره اى از آنچه به تو نازل شده را انكار مى كنند، و آن آياتى است كه دلالت بر توحيد و نفى تثليث و نفى ساير عقائد باطله و معارف و احكام دستخورده اهل كتاب دارد.(قل انما امرت ان اعبداللّه و لا اشرك به ) - اين جمله دلالت دارد بر اينكه مقصود از آن بعضى كه انكارش مى كنند آياتى است كه توحيد در عبادت و اطاعت را مى رساند، و در آيه ديگرى هم پيغمبر خود را دستور مى دهد كه ايشان را به موافقت با آن آيات و آن معارف دعوت نمايد، و مى فرمايد: (قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم ان لا نعبد الا اللّه و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه ).(اليه ادعو و اليه ماب ) - در اين جمله كلام را پايان داده ، مى فرمايد: بازگشت من به سوى اوست . بنابراين در اول كلام هدف خود و ديگران را، و در آخر آن سيره خود را بيان نموده مى فرمايد: من مامور شده ام كه تنها خدا را پرستش كنم ، و عمل و دعوتم بر اين اساس باشد، و بر همين سيره هم در ميان مردم رفتار مى كنم ، و مردم را جز به سوى او نمى خوانم ، و در هيچ امرى از امورم جز به او مراجعه نمى كنم .بنابراين ذيل آيه ، همان معنايى را مى رساند كه آيه (قل هذه سبيلى ادعو الى اللّه على بصيره انا و من اتبعنى و سبحان اللّه و ما انا من المشركين ) آن را افاده مى كرد.ممكن هم هست منظور از جمله (و اليه ماب ) مساءله معاد باشد كه در اين صورت تعليل را افاده مى كند، و آيه چنين معنا مى دهد: من فقط به سوى او دعوت مى كنم ، چون بازگشت من ، تنها به سوى اوست .و يقول الذين كفروا لست مرسلا قل كفى باللّه شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب (43)ترجمه آيهكسانى كه كافر شدند مى گويند تو فرستاده خدا نيستى ، بگو خدا و آن كس كه علم كتاب نزد اوست براى گواهى ميان من و شما بس ‍ است (43).بيان آيهاين آيه ، آخرين آيه اين سوره است ، و با حرف (و) گفتار در آن را عطف بر كلامى مى كند كه در ابتداء سوره آورده و فرموده بود: (و الذى انزل اليك من ربك الحق و لكن اكثر الناس لا يؤ منون ). و اين سومين باريست كه بر منكرين حقيقت كتاب اللّه حمله نموده ، استشهاد مى كند به اين كه خداوند و آنها كه علم به اين كتاب دارند بر رسالت خاتم النبيين گواهند.و يقول الذين كفروا لست مرسلا...زمينه گفتار در اين سوره بيان اين جهت بود كه كفار منكر حقيقت كتابند و آن را آيتى الهى نمى دانند، و لذا از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) درخواست آيتى غير آن مى كردند، همچنانكه در اين سوره در خلال آياتش چند نوبت اين معنا را از كفار حكايت نمود، و از جوابى داد كه كلامشان را به خودشان برگردانيد،و كانّه وقتى اين جواب را شنيده و از آمدن آيتى غير قرآن ماءيوس شدند، ناگزير اصل رسالت را انكار كردند، چون آيت بودن قرآن را قبول نداشتند، و آيت ديگرى هم نيامد و لذا گفتند: (لست مرسلا - تو اصلا پيغمبر نيستى ).اقامه حجت عليه كفار در جواب انكار رسالت پيامبر اسلام (ص )خداوند به پيغمبر خود تلقين مى كند كه با جمله (قل كفى باللّه شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب ) عليه ايشان اقامه حجت كند، و اين جمله حجتى است قاطع ، نه صرف كلامى خطابى ، و نه حواله به چيزى كه راهى به تحصيل علم به آن نباشد.(قل كفى باللّه شهيدا بينى و بينكم ) - اين جمله استشهاد به خداى سبحان است كه خود ولى امر رسالت است ، و شهادت در اينجا شهادت تاءديه است ، نه شهادت تحمّل تنها، (خلاصه ، خداوند مى گويد نه صرف اينكه مى داند) زيرا امثال جمله (انك لمن المرسلين ، على صراط مستقيم ) مكرر در قرآن كريم آمده و آيت و معجزه بودن قرآن هم ضروريست كه از ناحيه خداوند آمده ، و شامل شدن آن بر تصديق رسالت ، آنهم به دلالت مطابقى كه مورد اعتماد همه است نيز ضروريست ، و شهادت تاءديه هم همين است ، كه شاهد به علم ضرورى شهادت دهد.بعضى از مفسرين شهادت خداوندى را چنين تفسير كرده اند كه : خداوند آن قدر ادله و براهين بر رسالت خاتم النبيين اقامه و اظهار نموده كه ديگر احتياجى به شهادت هيچ شاهدى نيست . و اگر اقامه حجت را كه فعل است شهادت ناميده ، با اينكه شهادت از مقوله قول و گفتار است ، تسميه مجازى است ، چون اقامه حجت كار شهادت را مى كند، و بلكه از آن قوى تر و موثرتر است .و اين تفسير در حقيقت همان تفسيريست كه ما براى آيه كرديم ، چيزى كه هست مفسر نامبرده هدف را از غير راهش تعقيب كرده است ، زيرا ادله و حجتهاى داله بر حقيقت رسالت خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله و سلم ) يا قرآن است كه خود معجزه اى جاودانى است ، و يا غير قرآن از ساير خوارق عادت و معجزات است ، و آيات اين سوره به طورى كه ملاحظه مى كنيد پاسخ پيشنهاد كفار را با قسم دوم نداده ، و با آنكه از آن راه جواب نداده معنى ندارد با همان راه استشهاد كند. پس قطعا استشهاد به قرآن است و استناد به قرآن هم از اين جهت است كه قرآن آيت و معجزه بر صدق رسالت است ، يعنى كلام الهى است كه برسالت آنجناب شهادت مى دهد، و با اين كه به قرآن استشهاد شده ، و قرآن هم معجزه و هم از مقوله كلام است ديگر چه معنا دارد كه ما شهادت را از مقوله فعل گرفته و آنرا شهادت مجازى بدانيم .علاوه بر اينكه ممكن است قبول نكنيم كه دلالت فعل خداى تعالى بر صدق رسالت اقواى از قول و كلام او باشد.پس حاصل بحث اين شد كه معناى جمله (اللّه شهيد بينى و بينكم ) اين است كه آنچه در قرآن درباره تصديق رسالت آمده شهادت الهى بر رسالت است .و اما اگر شهادت را به معناى شهادت تحمّل بگيريم ، به كلى معناى آيه را فاسد نموده ايم ، چون شهادت تحمل به معناى ديدن و ناظر بودن و علم داشتن بما وقع است ، و هيچ معنا ندارد كه مساءله مورد بحث ، يعنى صدق رسالت آنجناب را به علم خدا ارجاع داده و علم خدا را حجت عليه خصم بدانيم ، زيرا خصم راهى به علم خدا ندارد تا بفهمد آيا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در دعوى خود درست مى گويد و يا به خدا افتراء مى بندد.اقوال مختلفى كه در تفسير جمله (و من عنده علم الكتاب ) گفته اند(و من عنده علم الكتاب ) - يعنى در شهادت ميان من و شما كسانى كه علم كتاب را دارند كافيند. بعضى از مفسرين گفته اند: مقصود از (كتاب ) لوح محفوظ است . و بنابراين تفسير، مقصود از موصول (من : كسى كه ) خداى سبحان خواهد بود، در حقيقت گفته است : (كفايت مى كند در شهادت خداييكه نزد اوست علم كتاب ).ولى اين تفسير صحيح نيست ، زيرا اولا خلاف ظاهر عطف است ، چون اول كفايت خدا را گفته بود و ديگر معنا نداشت كه تكرار كند. و ثانيا بنابراين تفسير، ذات و صفت خدا را بر ذات خدا عطف كرده است ، و اين قبيح و غير فصيح است .و لذا مى بينيم وقتى زمخشرى اين تفسير را از حسن نقل مى كند كه گفته است : (به خدا سوگند جز خدا كسى ديگر مقصود نيست )، تفسير او را توجيه نموده مى گويد: بنا به گفته حسن معناى آيه چنين مى شود: (قل كفى بالذى يستحق العباده ، و بالذى لا يعلم علم ما فى اللوح الا هو شهيدا بينى و بينكم - بگو آن كس كه مستحق عبادت است و آن كس كه علم لوح محفوظ نزد كسى جز او نيست ، بس است براى شهادت بين من و شما) و براى تصحيح كلام مزبور لفظ جلاله (اللّه ) را به معناى (الذى يستحق العباده ) و لفظ (من ) را به (الذى ) برگردانيده ، تا هر دو به صورت وصف درآمده ، عطف هم عطف صفت بر صفت شود، و حكم شهادت به ذات داده شود. چيزى كه هست ، دو صفت مذكور در دادن حكم دخالت دارند، همانطور كه در خود حكم دخالت دارند - دقّت فرمائيد.ليكن صرف اينكه عبارتى را كه معناى مستقيمى نمى دهد به عبارت ديگرى برگردانيم تا معنى بدهد، باعث نمى شود كه بگوييم پس ‍ عبارت اول صحيح و مفيد معنا است زيرا اگر اين حرف صحيح باشد بطور كلى احكام الفاظ باطل گشته ، هر كلام باطلى صحيح و هر سخن صحيحى باطل مى شود.علاوه بر اينكه اگر در آنچه ما در معناى اين شهادت گفتيم دقّت شود و بدانيم كه مراد از آن تصديق قرآن كريم است بر رسالت خاتم الانبياء، آنگاه خواهيم دانست كه كلمه جلاله (اللّه ) آنطور كه زمخشرى به معناى وصفيش گرفته نيست ، بلكه مراد از آن ذات خداى تعالى است ، و شهادت را به ذات مقدس و مستجمع جميع صفات كمال نسبت داده ، چون شهادت چنين كسى از هر شهادتى بزرگتر است ، همچنانكه خود قرآن فرموده : (قل اى شى ء اكبر شهاده قل اللّه شهيد بينى و بينكم ).عده اى ديگر گفته اند: منظور از كتاب تورات و انجيل ، و يا فقط تورات است ، و معنايش اين است كه علماى كتاب كافى اند براى شهادت بين من و شما، زيرا ايشان از بشارتهايى كه درباره من در كتابشان آمده خبر دارند، و اوصاف مرا در كتاب خود خوانده اند.ولى اين تفسير نيز صحيح نيست ، زيرا در آيه شريفه شهادت آمده ، نه صرف علم . و از سوى ديگر، اين سوره در مكه نازل شده و بطورى كه مى نويسند در آن ايّام احدى از علماى اهل كتاب ايمان نياورده بود، و كسى از ايشان به رسالت آنجناب شهادت نداده بود، و با اين حال معنا ندارد احتجاج را مستند به شهادتى كند كه هنوز احدى آن را اقامه نكرده باشد.بعضى ديگر گفته اند: مراد آن عدّه از علماى اهل كتابند كه اسلام آورده اند، مانند عبداللّه بن سلام و تميم دارى و جارود و سلمان فارسى و بعضى گفته اند: مراد تنها عبداللّه بن سلام است .ولى جواب اين گفتار هم اين است كه گفتيم اين سوره در مكه نازل شده ، و نامبردگان در مدينه مسلمان شدند.آنهايى كه گفته اند: مراد، عبداللّه بن سلام است ، از دعوى خود سخن دفاع نموده اند. بعضى از ايشان گفته اند: مكى بودن سوره منافات با اين ندارد كه بعضى از آياتش در مدينه نازل شده باشد، ممكن است سوره مورد بحث در مكّه نازل شده باشد، و خصوص اين آيه در مدينه .و ما در جوابشان مى گوئيم : اولا صرف اينكه ممكن است اين يك آيه در مدينه نازل شده باشد دليل نيست بر اينكه در مدينه نازل شده ،مگر آنكه روايت صحيحى كه بتوان به آن اعتماد نمود اين احتمال را تاييد كند، علاوه بر اينكه از نقل برمى آيد مفسرين تصريح كرده اند بر اينكه اين سوره در مكه نازل شده است .و ثانيا اينكه در پاره اى از سوره هاى مكّى آيات مدنى وجود دارد، در آن موارديست كه آيات مدنى در خلال سوره هاى مكّى قرار داده شده است ، نه در مثل آيه مورد بحث كه در آخر سوره قرار دارد، و به آيات اول سوره مرتبط است ، و معنا ندارد بعضى از كلام مرتبط به هم چند سال به بيفتد.بعضى ديگر از ايشان گفته اند: چه عيب دارد كه آيه مورد بحث هم مكى باشد، و از علمائى خبر دهد كه بعدها در مدينه مسلمان شدند، و به رسالت آن جناب شهادت دادند.جواب اين است كه باعث خرابى حجت ، و سقوط آن حجيّت مى شود، زيرا معنا ندارد در پاسخ كسانى كه در مكّه به آن جناب مى گويند (لست مرسلا - تو پيغمبر نيستى ) گفته شود: شما امروز بدون دليل او را تصديق بكنيد، و دليل او بعدها به شما خواهد رسيد، چون مردمى از علماى اهل كتاب مسلمان مى شوند، و بر رسالت او شهادت مى دهند.بعضى ديگر از ايشان گفته اند: اين شهادت ، شهادت تحمل است ، و لازم نيست كه شاهد در حين شهادت ايمان داشته باشد، (بلكه آنچه لازم است علم شاهد است ، نه ايمان او) پس ممكن است آيه مكّى باشد و مقصود از (كسى كه نزد او علم كتاب است ) عبداللّه بن سلام ، و يا غير او از علماى يهود و نصارى ، باشد، هر چند كه در زمان نزول آيه ايمان نياورده باشند.اشكال اين وجه اين است كه در اين صورت استدلال آيه به علم علماى اهل كتاب خواهد بود، هر چند خود آن علماء اعتراف به رسالت آنجناب ننموده ، و ايمان نياورده باشند، و اگر اين استدلال صحيح بود، جا داشت استدلال به علم خود كفار بكند، چون حجّت بر خود آنان تمام بود، و ديگر جاى شبهه اى بر ايشان نمانده بود در اينكه قرآن كلام خداى تعالى است ، و چنين كسانى قطعا علم به اين معنا داشته اند، پس چه باعث شد كه علم خود خصم را گذاشته و به علم اهل كتاب استدلال كند، و حال آنكه مشركين و اهل كتاب در كفر به رسالت و انكار آن مشترك بودند.علاوه بر اينكه قبلا گفتيم كه شهادت در آيه شهادت اداء است ، نه شهادت تحمل .بعضى ديگر ايشان كه ابن تيميه باشد حرف عجيب و غريبى زده ، و گفته است : اين آيه به اتفاق همه در مدينه نازل شده است ، و حال آنكه چنين اتفاقى در كار نيست .بعضى ديگر آنان گفته اند منظور از كتاب ، قرآن كريم است ، و معناى آن اين است كه هر كس اين كتاب را فرا گرفته و بدان عالم گشته و در آن تخصص يافته باشد، او گواه است بر اينكه قرآن از ناحيه خداست ، و من هم كه آورنده آنم فرستاده خدايم ، در نتيجه خاتمه سوره به ابتداء آن برمى گردد، كه فرموده بود: (تلك آيات الكتاب و الذى انزل اليك من ربك الحق و لكن اكثر الناس لا يؤ منون ) و آخر سوره به اول آن و همچنين به وسط آن عطف مى شود كه فرمود: (افمن يعلم انّما انزل اليك من ربك الحق كمن هو اعمى انّما يتذكّر اولوا الالباب ).و اين گفتار از خداى سبحان در حقيقت يارى كردن قرآن و دفاع از آن است ، در قبال توهينى كه كفار از آن كرده ، و مكرر گفتند: (لو لا انزل عليه آيه من ربه ).البته براى افاده اين معنا جا داشت كه صريحا متعرض وضع قرآن شده بفرمايد قرآن بزرگترين آيت بر رسالت است ، و ليكن فرمود: (قل كفى باللّه شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب ) تا اين غرض را ايفاء كرده باشد، و از بزرگترين شواهد اين معنايى كه براى آيه كرديم اين است كه آيه شريفه مثل بقيه آيات اين سوره در مكّه نازل شده است .و با همين بيان گفته جمعى كه گفته اند: آيه شريفه در حق على (عليه السّلام ) نازل شده و همچنين رواياتى كه در اين باره وارد شده تاييد مى شود. پس اگر جمله (و من عنده علم الكتاب ) به كسى از گروندگان به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) منطبق گردد، قطعا به على (عليه السّلام ) منطبق خواهد شد، چون او بود كه به شهادت روايات صحيح و بسيار، از تمامى امّت مسلمان داناتر به كتاب خدا بود. و اگر هيچ يك آن روايات نبود جز روايت ثقلين كه هم از طرق شيعه و هم از طرق سنى بما رسيده در اثبات اين مدعا كافى بود، زيرا در آن روايت فرمود: (انى تارك فيكم الثقلين ، كتاب اللّه و عترتى ، اهل بيتى لن يفترقا حتى يردا على الحوض ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا - من در ميان شما دو چيز بس بزرگ مى گذارم : يكى كتاب خدا، و يكى عترتم ، اهل بيتم ، اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا كنار حوض بر من درآيند، و شما مادام كه به اين دو تمسك جوييد بعد از من هرگز گمراه نخواهيد شد).بحث روايتى (رواياتى در اين باره كه مراد از: (من عنده علم الكتاب ) على (عليه السلام ) استدر كتاب بصائرالدرجات به سند خود از ابى حمزه ثمالى از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه مورد بحث فرمود: مقصود على (عليه السّلام ) است .مؤ لف : و در همان كتاب اين روايت را با چند سند از جابر و بريد بن معاويه و فضيل بن يسار از امام ابى جعفر (عليه السّلام ) و به سند خود از عبداللّه بن بكير و عبداللّه بن كثير هاشمى ، از ابى عبداللّه (عليه السّلام ). و به سند خود از سلمان فارسى از على (عليه السّلام ) روايت نموده است .و در كافى به سند خود از بريد بن معاويه روايت كرده كه در تفسير آيه مورد بحث فرمود: ما را منظور داشته كه اولمان و افضلمان و بهترين ما بعد از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) على (عليه السّلام ) است .و در معانى الاخبار به سند خود از خلف بن عطيّه عوفى از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفت : من از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از معناى گفتار خداى جل ثنائه كه فرموده : (قال الذى عنده علم من الكتاب ) پرسش نمودم فرمود: او جانشين برادرم سليمان بن داوود بود، گفتم : يا رسول اللّه ! در آيه (قل كفى باللّه شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب ) منظور كيست ؟ فرمود: او برادرم على بن ابيطالب است .و در تفسير عياشى از عبداللّه بن عطا، روايت كرده كه گفت : خدمت حضرت ابى جعفر (عليه السّلام ) عرض كردم : اين پسر عبداللّه بن سلام بن عمران چنين معتقد است كه منظور از (من عنده علم الكتاب ) پدر اوست ، آيا صحيح است ، يا نه ؟ فرمود: دروغ مى گويد، منظور على بن ابى طالب است .و در تفسير برهان از ابن شهر آشوب روايت كرده كه گفته است : محمد بن مسلم و ابى حمزه ثمالى و جابر بن يزيد، از ابى جعفر (عليه السّلام )، و على بن فضال و فضيل بن داوود از ابى بصير از امام صادق (عليه السّلام )،و احمد بن محمد كلبى و محمد بن ف ضيل از حضرت رضا (عليه السّلام ) و بطريقى كه اسم نبرده ، از موسى بن جعفر (عليه السّلام )، و از زيد بن على ، و از محمد بن حنفيه و از سلمان فارسى و از ابى سعيد خدرى و اسماعيل سدى روايت كرده اند كه همگى گفته اند: منظور از (من عنده علم الكتاب ) در آيه (قل كفى باللّه شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب ) على بن ابى طالب (عليه السّلام ) است .و در تفسير برهان از ثعلبى در تفسير خود به سند خود از معاويه از اعمش از ابى صالح از ابن عباس روايت كرده ، و از عبداللّه عطاء از ابى جعفر نيز روايت شده كه شخصى به او گفت : مردم گمان كرده اند منظور از جمله (من عنده علم الكتاب ) عبداللّه بن سلام است ، آيا صحيح است يا نه ، او (يعنى هم ابن عباس و هم حضرت ابى جعفر) گفت : نه ، منظور على بن ابيطالب است .و نيز روايت شده كه شخصى از سعيد بن جبير پرسيد: منظور از جمله (من عنده علم الكتاب ) عبداللّه بن سلام است ؟ گفت : نه ، چطور ممكن است او باشد با اينكه اين سوره در مكه نازل شده است ؟.مؤ لف : اين روايت را سيوطى هم در الدّرالمنثور از سعيد بن منصور، ابن جرير، ابن منذر ابن ابى حاتم و نحاس در كتاب ناسخ خود از سعيد بن جبير روايت كرده اند.و در تفسير برهان هم از فقيه ابن المغازلى شافعى روايت كرده كه او به سند خود از على بن عابس نقل كرده كه گفت : من و ابو مريم وارد شديم بر عبداللّه بن عطا، او به ابى مريم گفت : اى ابا مريم ! على را بآن حديثى كه از ابى جعفر برايم نقل كردى حديث كن . ابو مريم گفت : من نزد ابى جعفر نشسته بودم كه پسر عبداللّه بن سلام گذشت ، گفتم خدا مرا فدايت كند، اين پسر آن كسى است كه نزد او علم كتاب است ؟ گفت : نه ، و ليكن صاحب شما على بن ابى طالب (عليه السلام ) است آنكسى كه آياتى از كتاب خدا در شاءنش ‍ نازل شده ، و از آن جمله فرمود: (و من عنده علم الكتاب )، و نيز فرمود: (افمن كان على بينه من ربه و يتلوه شاهد منه )، و نيز فرمود: (انما وليكم اللّه و رسوله ...).و در الدّرالمنثور است كه ابن جرير و ابن از طريق عبدالملك بن عمير، روايت كرده اند كه محمد بن يوسف بن عبداللّه بن سلام گفته است :عبداللّه بن سلام گفته : خداوند در قرآن درباره من اين آيه را نازل كرده : (قل كفى باللّه شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب ).مؤ لف : و نظير اين معنا از ابن مردويه ، از زيد بن اسلم ، از پدرش و از جندب ، نيز روايت شده . ولى خواننده عزيز حال روايت را از آنچه گذشت بدست آورد، علاوه بر اينكه ابن منذر از شعبى روايت كرده كه گفته است : خداوند در قرآن هيچ آيه اى درباره عبداللّه بن سلام نازل نكرده است .پایان سوره رعد]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1751</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>تفسیر سوره رعد - آیه های 1 تا  26</title>
            <description><![CDATA[اين سوره در «مكّه» نازل شده و 43 آيه است‏

محتواى سوره رعد:

همان گونه كه قبلا هم گفته‏ايم، سوره‏هاى مكّى چون در آغاز دعوت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و به هنگام درگيرى شديد با مشركان نازل شده است غالبا پيرامون مسائل عقيدتى مخصوصا دعوت به توحيد و مبارزه با شرك و اثبات معاد سخن مى‏گويد، در حالى كه سوره‏هاى مدنى كه پس از گسترش اسلام و تشكيل حكومت اسلامى نازل گرديد، پيرامون احكام و مسائل مربوط به نظامات اجتماعى، طبق نيازمنديهاى جامعه بحث مى‏كند.

اين سوره كه از سوره‏هاى مكى است نيز همين برنامه را تعقيب كرده است و پس از اشاره به حقانيت و عظمت قرآن، به بيان آيات توحيد و اسرار آفرينش كه نشانه‏هاى ذات پاك خدا هستند مى‏پردازد.

سپس به بحث معاد و زندگى نوين انسان و دادگاه عدل پروردگار مى‏پردازد.

و اين «مجموعه معرفى مبدأ و معاد» را، با بيان مسؤوليتهاى مردم و وظائفشان تكميل مى‏كند.

دگر بار به مسأله توحيد باز مى‏گردد. سپس براى شناخت حق و باطل، مثال مى‏زند، مثالهايى زنده و محسوس، و براى همه قابل درك.و از آنجا كه ثمره نهايى ايمان به توحيد و معاد، همان برنامه‏هاى سازنده و عملى است به دنبال اين بحثها، مردم را به وفاى به عهد و صله رحم و صبر و استقامت و انفاق در پنهان و آشكار و ترك انتقامجويى دعوت مى‏كند.
  برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 460

و سر انجام دست مردم را مى‏گيرد و به اعماق تاريخ مى‏كشاند و سرگذشت دردناك اقوام ياغى و سركش گذشته را نشان مى‏دهد.بنابراين سوره رعد، از عقايد و ايمان شروع مى‏شود، و به اعمال و برنامه‏هاى انسان سازى پايان مى‏يابد.
بسم اللّه الرحمن الرحيم المر تلك آيات الكتاب و الذى انزل اليك من ربك الحق و لكن اكثر الناس لا يؤ منون (1)
اللّه الذى رفع السموت بغير عمد ترونها ثم استوى على العرش و سخر الشّمس و القمر كل يجرى لاجل مسمى يدبر الامر يفصل الايات لعلكم بلقاء ربكم توقنون (2)
و هو الذى مد الارض و جعل فيها رواسى و انهارا و من كل الثمرات جعل فيها زوجين اثنين يغشى الليل النّهار ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون (3)
و فى الارض قطع متجاورات و جنات من اعناب و زرع و نخيل صنوان و غير صنوان يسقى بماء واحد و نفضل بعضها على بعض فى الاكل ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون (4)
ترجمه آيات
بنام خداى رحمان و رحيم .
المر، اينها آيه هاى كتاب خداست ، و آنچه از پروردگارت به تو نازل شده درست است ، ولى بيشتر مردم باور نمى دارند(1).
خدا همان كسى است كه آسمانها را بدون ستونى كه ببينيد برافراشته ، سپس به عرش استيلا يافت و خورشيد و ماه را به خدمت گرفت ، كه هر يك در مدتى معيّن سير مى كنند، كارها را او تدبير مى كند و آيات را او توضيح مى دهد تا شايد به معاد و قيامت ايمان بياوريد(2)
اوست كه زمين را بگسترد، و در آن كوهها و جويهايى قرار داد و از هر قسم ميوه دو صنف پديد آورد، شب را با روز مى پوشاند، كه در اينها براى گروهى كه بينديشند عبرتها است (3).
در زمين ، قطعه هاى پهلوى هم هست و با باغهائى از انگور و كشت و نخل ، از يك بن و غير يك بن ، كه از يك آب سيراب مى شوند، و ما ميوه هاى بعضى از آنها را بر بعضى ديگر مزيت داده ايم ، كه در اينها براى گروهى كه تعقل كنند عبرتهاست (4).
بيان آيات
آهنگ كلى سوره : اثبات آيت بودن و حقانيت قرآن كريم
غرض اين سوره بيان حقيقت قرآنى است كه بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شده ، و اينكه اين قرآن معجره و آيت رسالت است ، و اما اينكه كفار آن را آيت و معجره نشمرده و به عنوان تعريض بر آن گفتند: (چرا آيتى از ناحيه پروردگارش نازل نشد)؟ گفتارشان مردود است ، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نبايد به آن اعتنا كند، و ايشان هم سزاوار نيست كه چنين سخنى بگويند.
دليل بر اين معنا هم آيه ابتداى سوره است كه مى فرمايد: (و الذى انزل اليك من ربك الحق و لكن اكثر الناس لا يؤ منون )، و آيه آخر سوره است كه مى فرمايد: (و يقول الذين كفروا لست مرسلا قل كفى باللّه شهيدا بينى و بينكم ) و نيز جمله (لو لا انزل عليه آيه من ربه ) است ، كه مكرر از ايشان حكايت شده .
و خلاصه بيان اين است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مخاطب قرار مى دهد به اينكه اين قرآن كه بر تو نازل شده حق است ، حقى كه مخلوط به باطل نيست ، زيرا آنچه كه اين قرآن بدان دعوت مى كند توحيدى است كه آيات تكوينى از قبيل بپاداشتن آسمانها، گستردن زمين ، تسخير آفتاب و ماه ، و ساير عجايبى كه خدا در تدبير آسمانها و زمين و غرايبى كه در تقدير آنها بكار برده ، همه بر آن دلالت دارند.
و نيز دليل ديگر بر حقانيت آن ، اخبار و آثار گذشتگان است كه رسولان با بيناتى بسويشان آمدند، و ايشان كفر ورزيده و تكذيبشان كردند، و خدا هم ايشان را به گناهانشان بگرفت ، اين است آنچه كه اين كتاب مشتمل بر آن است ، و همين خود آيتى است كه بر رسالت تو دلالت مى كند.
و اينكه گفتيم تعريضشان به قرآن مردود است ، دليلش اين است كه اولا تو شاءنى بجز انذار مردم ندارى ، و اينطور نيست كه هر وقت هر كارى بخواهى بكنى بتوانى ، تا آنكه از تو معجزاتى دلبخواه خود تراشيده به مثل اين كلمات بر تو تعريض كنند.
و ثانيا هدايت و اضلال هم آنطور كه ايشان پنداشته اند در وسع آيات و معجزات نيست
تا انتظار داشته باشند با آوردنت معجره اى كه ايشان پيشنهاد كرده اند هدايت شوند، و از ضلالت برهند، زيرا هدايت و ضلالت به دست خداست ، او است كه بر اساس نظامى حكيمانه هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى كند.
و اما اينكه گفتند (لست مرسلا - تو فرستاده خدا نيستى ) در جوابشان همين يك دليل براى تو كافى است كه خدا در كلام خود به رسالت تو شهادت داده ، و معارف حقه اى كه در قرآن تو است شاهد آنست .
از جمله حقايق باهر و واضحى كه در خصوص اين سوره آورده ، حقيقتى است كه جمله (و انزل من السماء ماء...)، و جمله (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب ) و جمله (يمحو اللّه ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب ) و جمله (فلله المكر جميعا) متضمن آنست .

و ان تعجب فعجب قولهم ءاذا كنّا ترابا ءانا لفى خلق جديد اولئك الذين كفروا بربّهم و اولئك الاغلال فى اعناقهم و اولئك اصحاب النّار هم فيها خلدون (5)
و يستعجلونك بالسيئه قبل الحسنه و قد خلت من قبلهم المثلات و ان ربك لذو مغفرة للناس على ظلمهم و ان ربك لشديد العقاب (6)
ترجمه آيات
پس اگر شگفت آرى ، شگفت از گفتار آنان است كه مى گويند: راستى وقتى خاك شديم از نو زنده مى شويم ؟! آنها كسانى هستند كه به پروردگارشان كافر شده اند، آنان به گردنهايشان غلها دارند، آنان اهل جهنّمند و در آن جاودانه اند(5).
آنان پيش از رحمت ، از تو تقاضاى تعجيل در عذاب دارند، با اينكه پيش از آنان بلاهاى عبرت انگيز نازل شده و پروردگارت به مردم درباره ستم كردنشان صاحب مغفرت است ، و هم پروردگارت عذاب شديد دارد(6).
بيان آيات
اين دو آيه عطف بر پاره اى از حرفهايى است كه مشركين در رد دعوت و رسالت مى گفتند، از آن جمله گفته بودند: چطور ممكن است آدمى بعد از مردن و خاك شدنش بار ديگر زنده شود؟، و نيز گفته بودند: چرا پس آن عذابى كه ما را از آن مى ترساند نازل نمى شود و اگر او راست مى گويد پس چرا به اين وعده اش عمل نمى كند؟، آنگاه پس از نقل گفته جوابشان را مى دهد.
شبهه معاد، سخنى شگفت آور و سزاوار تعجب است
و ان تعجب فعجب قولهم ءاذا كنّا ترابا ءانا لفى خلق جديد
در مجمع البيان گفته است : (عجب و تعجب ) به معناى اين است كه امرى كه سببش براى انسان معلوم نيست بر نفس آدمى هجوم آورد، (و انسان بناگهانى به او برخورد نمايد) و كلمه (غل ) به معناى طوقى است كه با آن دست را به گردن ببندند.
خداوند متعال در افتتاح كلام خود به حقيقت معارف دينى كه در كتاب خود بر پيغمبرش نازل كرده اشاره فرمود و چنين فهماند كه آيات تكوينى نيز به آنها رهبرى مى كند، و اصول آن معارف عبارت بود از: توحيد و رسالت و معاد، آنگاه داستان دلالت و رهبرى آيات تكوينى را تفصيل داده و از حجتهاى سه گانه اى كه در اين باره اقامه نمود توحيد ربوبيّت و معاد را به طور صريح نتيجه گرفت ، كه مساءله حقيت رسالت ، و كتاب نازل شده كه معجره و آيت آن است نيز از لوازم آن دو نتيجه بود.
بعد از اينكه اين اصل را (نخست به اشاره و سپس به تصريح ) نتيجه گرفت و زمينه براى ذكر شبهات كفار درباره اين اصول سه گانه فراهم شد اينك در آيه مورد بحث به شبهه ايشان در امر معاد، و در آيات بعد به شبهات و گفته هاى آنان درباره رسالت و توحيد اشاره مى فرمايد.
شبهه ايشان در امر معاد اين است كه گفته اند: (ءاذا كنّا ترابا ءانا لفى خلق جديد) خداى متعالى اين شبهه را به عنوان اينكه سخنى شگفت آور و سزاوار تعجب است ذكر فرموده ، چون بطلان و فساد گفتارشان آنقدر واضح بود كه هيچ انسان سليم العقلى ترديد در آن را جايز نمى داند، و با اين حال اگر انسانى بدان قائل شود از مصاديق عجب خواهد بود، و لذا فرمود: (و ان تعجب فعجب قولهم ...).
و معناى جمله بطورى كه حذف متعلق (تعجب ) بدان ارشاد مى كند اين است كه : اگر از تو احيانا تعجبى سربزند - كه هم سرمى زند، چون هيچ انسانى خالى از تعجب نيست - پس اين كلام ايشان تعجب آور است و لزوما بايد از آن شگفتى كنى ، و اين تركيب (يعنى حذف متعلق تعجب ) كنايه از وجوب تعجب از گفتار ايشانست چون بطلانش واضح است و هيچ خردمندى آن را نمى پسندد.
و مقصودشان از (تراب ) در جمله (ءاذا كنّا ترابا ءانا لفى خلق جديد) به قرينه سياق ، خاكى است كه بدن آدمى پس از مرگ بدان تبديل مى شود،
زيرا در آن موقع انسان كه هيكلى گوشتى به شكلى مخصوص و مركب از اعضاى خاص و مجهّز به قوايى به قول ايشان مادى است بطور كلى معدوم شده است ، و چيزى كه بكلى و از اصل نابود شده چگونه مشمول خلقت مى شود و دوباره بصورت مخلوقى جديد برمى گردد؟.
اين شبهه ايشانست درباره معاد، كه خود جهات مختلفى دارد، و خداى سبحان در كلام خود از يك يك آن جهات و مناسب هر كدام جوابى داده كه ريشه شبهه را از بيخ و بن بركنده است .
دلائل و جهات انكار و استبعاد زنده شدن بعد از مرگ و پوسيده شدن ، و رد جواب هر يك
يكى از آن جهات ، اين استبعاد است كه خاك برگردد و انسانى تمام عيار شود، از اين شبهه جوابى داده شده كه مگر قبلا كه زنده بود از چه خلق شده بود؟، و مگر غير اين بود كه مواد زمينى بصورت منى و نطفه درآمده سپس علقه شده سپس مضغه گشته و سپس ‍ بصورت بدن انسانى تمام عيار درآمده است ؟!
و با اينكه همه روزه نمونه هاى آنرا مى بينيم و از صرف امكان درآمده به وقوع مى پيوندد، ديگر چه جاى ترديد است كه مشتى خاك روزى دوباره انسانى تمام عيار گردد؟! همچنانكه خودش فرموده : (يا ايّها النّاس ان كنتم فى ريب من البعث فانّا خلقناكم من تراب ثم من نطفه ثم من علقه ثم من مضغه مخلقه و غير مخلقه ...).
يكى ديگر از موارد استبعاد اين است كه بطور كلى چيزى كه معدوم شده دوباره موجود مى گردد، و از اين ، جواب داده شده به اينكه : خلقت نخست چطور ممكن بود، اين نيز به همان نحو ممكن است ، همچنانكه خداى تعالى فرمود: (و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من يحيى العظام و هى رميم قل يحييها الّذى انشاها اول مره ).
جهت سوم اينكه انسان وقتى مرد، ذاتش معدوم مى شود، و ديگر ذاتى ندارد تا با خلقت جديد لباس وجود به تن كند، بله در ذهن اشخاص تصوّرى از او هست ، و ليكن انسان خارجى نيست ، پس چه چيز اعاده وجود مى يابد؟
خداى تعالى در كلام خود از اين نيز جواب داده و چنين فرموده كه : انسان ، عبارت از بدن مركب از مشتى اعضاى مادى نيست تا با مرگ و بطلان تركيب و متلاشى شدنش بكلى معدوم شود،
بلكه حقيقت او روحى است علوى - و يا اگر خواستى بگو حقيقت او نف س او است - كه به اين بدن مركب مادى تعلق يافته ، و اين بدن را در اغراض و مقاصد خود بكار مى اندازد، و زنده ماندن بدن هم از روح است ، بنابراين هر چند بدن ما به مرور زمان و گذشت عمر از بين مى رود و متلاشى مى شود، اما روح ، كه شخصيّت آدمى با آن است باقى است ، پس مرگ معنايش نابود شدن انسان نيست ، بلكه حقيقت مرگ اين است كه خداوند روح را از بدن بگيرد، و علاقه او را از آن قطع كند، آنگاه مبعوثش نمايد، و بعث و معاد هم معنايش اين است كه خداوند بدن را از نو خلق كند و دوباره روح را به آن بدمد، تا در برابر پروردگارش براى فصل قضاء بايستد.
خداوند در اين باره مى فرمايد: (و قالوا ءاذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جديد بل هم بلقاء ربّهم كافرون قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون ) كه حاصلش اين است كه شما با مردن در زمين گم نمى شويد و معدوم نمى گرديد، بلكه ملك الموت كه موكل بر مرگ است آن حقيقتى را كه لفظ (شما) و (ما) به آن دلالت مى كند، و عبارت از جانها است مى گيرد و در قبضه او باقى مى ماند و گم نمى شود، آنگاه وقتى مبعوث شديد بسوى خدا برمى گرديد، و دوباره بدنهاى شما بجانهايتان ملحق مى شود، و باز شما شمائيد.
پس براى آدميان حياتى است باقى كه محدود به عمر فانى دنيا نيست ، و عيشى است دائمى در عالم ديگرى كه با بقاى خداوندى باقى است ، و انسان در زندگى دوّمش بهره اى ندارد مگر آنچه كه در زندگى اولش از ايمان به خدا و عمل صالح كسب كرده ، و از مواد سعادتى كه امروز براى فردايش پس انداز نموده .
پس اگر آدمى حق را پيروى كند، و به آيات خدا ايمان بياورد، در زندگى ديگرش به كرامت قرب و نزديكى به خدا، و به ملكى كه كهنه نمى شود سعادتمند مى گردد، و اگر به پستى و به سوى خاك بگرايد، و فقط به دنيا توجّه داشته باشد و از ياد خدا اعراض نمايد، در زندگى ديگرش در شقاوت و هلاكت خواهد بود و مغلول به غلّ و زنجير نوميدى و خسران محشور خواهد شد، و در مهبط لعنت و حضيض بعد قرار خواهد گرفت ، و از اصحاب آتش خواهد گرديد.
خواننده محترم اگر به دقّت و تاءمّل كافى و وافى در اين بيانى كه گذشت نظر كرده باشد اين معنا برايش روشن شده است كه آيه (اولئك الذين كفروا بربهم ...)،
صرف تهديد عذاب براى صاحبان اين حرف كه گفته اند: (ءاذا كنا ترابا ءانا لفى خلق جديد نيست ، همچنانكه انسان در نظر بدوى خيال مى كند، بلكه جوابى است كه به لازمه گفته آنان داده .
بيان اينكه لازمه انكار معاد انكار عالم ربوبى و در حقيقت كفر به رب العالمين است
توضيح اينكه : لازمه گفتار ايشان كه مى گويند: وقتى آدمى مرد و خاك شد انسانيت و شخصيتش نيز باطل مى شود، اين است كه انسان عبارت باشد از يك صورت مادى كه قائم به اين هيكل بدنى مادى است كه با حياتى مادى زندگى مى كند، بدون اينكه بعد از مرگ ، حيات ديگرى هميشگى داشته باشد كه با بقاى پروردگار متعال باقى بماند، و به سعادت قرب او رسيده و نزد او رستگار گردد.
و به عبارت ديگر لازمه گفتار ايشان اين است كه حيات آدمى محدود باشد بهمين زندگى مادى دنيا، بدون اينكه دامنه اش بعد از مرگ را هم بگيرد و الى الابد دوام داشته باشد، و اين در حقيقت انكار عالم ربوبى است ، زيرا اعتقاد به وجود ربى كه معاد نداشته باشد (همانند كوسه ريش پهن است و) معنا ندارد.
و لازمه چنين اعتقادى اين است كه : هم آدمى مقصور باشد در مقاصد دنيوى و هدفهاى مادى و توسن همت تا همانجا براند، و فهمش ‍ از درك آن نعمتهاى دائمى و ملك عظيمى كه نزد خدا دارد قاصر باشد، و ديگر براى تقرب به خدا سعى و كوشش نكند، و از امروزش براى فردايش نيندوزد و مانند دست بسته معلولى كه قادر به حركت و كوشش نيست ، و نمى تواند ضروريات زندگى خود را تاءمين نمايد، او نيز نتواند براى ديگر سراى خود كارى انجام دهد.
لازمه چنين وصفى اين است كه آدمى در شقاوتى هميشگى و عذابى دائم باشد، چون استعداد سعادتى را كه خدا به او داده بود و مى توانست با آن طى طريق كند عاطل و باطل ساخت ، و اين لوازم سه گانه همانهايى است كه خداوند در آيه مورد بحث بدانها اشاره كرده و فرموده است : (اولئك الذين كفروا...) پس اينكه فرمود: (اولئك الذين كفروا بربّهم ) اشاره است به لازمه اولى كلام منكرين معاد، و آن عبارت بود از عالم ربوبى و زندگى جاودانى و كفران نعمت هاى مقيم و دائمى كه نزد خداست ، و پوشاندن آنها.
و اينكه فرمود: (اولئك الاغلال فى اعناقهم ) اشاره است به لازمه دومى كلامشان ، و آن عبارت بود از گرائيدن به زمين و ركون به سوى هوى و مقيد بودن به كنده و زنجير جهل و غلهاى انكار، (و اگر به خاطر خوانندگان محترم مانده باشد) در جلد اول اين كتاب بيانى در اين باره گذرانديم ، كه اينگونه تعبيرات قرآنى ، تعبيرات حقيقى است نه مجازى ، خواننده مى تواند بدانجا مراجعه نمايد.
و اينكه فرمود: (اولئك اصحاب النّار هم فيها خالدون ) اشاره است به لازمه سوم انكارشان ، كه عبارت بود از مكثشان در عذاب و شقاوت .
و يستعجلونك بالسيئه قبل الحسنه و قد خلت من قبلهم المثلات ...
در مجمع البيان گفته : كلمه (استعجال ) به معناى طلب تعجيل در كار است ، و تعجيل هم به معناى جلو انداختن آنست قبل از آنكه وقتش فرا رسد، و در معناى كلمه (سيئه ) گفته است كه : به معناى هر خصلتى است كه نفس آدمى از آن خوشش نيايد و از آن ناراحت شود، و نقيض آن (حسنه ) كه به معناى خصلتى است كه نفس را مسرور و خوشحال سازد،
معناى (مثلات ) و بان امر تعجب انگيز ديگرى در ارتباط با كافران
و كلمه (مثلات ) به معناى عقوبتها است ، كه مفردش (مثله ) - به فتح ميم و ضم ثاء - است ، و اگر در مفرد، (مثله ) - به ضم ميم و سكون ثاء - بخوانيم جمع آنرا بايد (مثلات ) - به ضم ميم و ثاء - بخوانيم ، همچنانكه جمع غرفه ، غرفات مى شود. و بعضى جمع آنرا مثلات - به سكون ثاء - و مثلات - به فتح ثاء - خوانده اند.
راغب هم در مفردات گفته مثله به معناى گرفتارى و ناملايمى است كه به انسان روى آورد و آدمى را ضرب المثل ديگران سازد، و ديگران از چنان گرفتارى خود را بر حذر بدارند، و معنايش همان معناى نكال است ، و جمع آن مثلات - به ضمه و ميم و يا فتحه آن ، و ضمه ثاء - مى آيد، و بعضى آيه قرآن را، هم مثلات - به ضمه ثاء - خوانده اند و هم مثلات - به سكون آن - مانند عضد كه هم به ضمه ضاد خوانده مى شود و هم به سكون آن .
ضمير جمعى كه در جمله (يستعجلونك بالسيئه قبل الحسنه ) است به كفارى بر مى گردد كه در آيه قبل مورد بحث بودند، و مراد از (استعجالشان به سيئه قبل از حسنه ) اين است كه ايشان از باب استهزاء و مسخره كردن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، بجاى درخواست رحمت و عافيت درخواست عذاب كرده بودند، به دليل اينكه دنبالش مى فرمايد: (و قد خلت من قبلهم المثلات ) و با در نظر داشتن اينكه جمله مذكور جمله ايست حاليه ، مراد از سيئه ، آن عقوبتهايى خواهد بود كه بر امتهاى گذشته نازل شد و ايشان را منقرض ساخت .
و معناى آيه چنين خواهد بود: كسانى كه كفر ورزيدند، بعد از آنكه شنيدند كه تو از عذاب الهى انذارشان كردى ، و قبل از آنكه از خدا طلب رحمت و عافيت كنند طلب عذاب كردند تا به خيال خود تو را مسخره كرده باشند، با اينكه خبر داشتند از عذاب الهى و عقوبتهايى كه بر سر امتهاى گذشته به جرم كفر ورزيدنشان به پيغمبرشان فرستاد، و اين آيه در مقام تعجب است كه با اينكه چنين علمى دارند چگونه باز به تو كفر مى ورزند.
معناى جمله : (ان ربك لذو مغفرة للناس على ظلمهم ...)
و جمله (و ان ربك لذو مغفره للناس على ظلمهم و ان ربك لشديد العقاب )، يا جمله اى است استينافى (نو) و يا جمله اى است حاليه ، كه سبب شگفت آورى درخواست عذاب ايشان را افاده مى كند و مى رساند كه پروردگار تو داراى رحمت واسعه اى است كه مردم را در جميع احوالشان و حتى در حال ظلمشان شامل است ، همچنانكه داراى غضبى شديد است ، و با اينكه رحمت او بر غضبش پيشى دارد پس چرا از رحمت واسعه او و مغفرتش اعراض مى كنند، و در خواست عذاب شديد او را مى نمايند، و در اين باره عجله هم مى كنند؟ راستى اين امر عجيبى است !
نكاتى درباره عفو و عقاب الهى كه از آيه استفاده مى شود
از اين معنا كه سياق ، آنرا افاده مى كند چند نكته استفاده مى شود:
اول اينكه : تعبير به كلمه (ربك ) براى افاده اين جهت است كه ايشان چون مشرك و بت پرستند خداى تعالى را رب خود نمى دانند، و در ميان ايشان تنها رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است كه خدا را رب خود مى داند.
دوم اينكه : مراد از مغفرت و عقاب ، اعم از مغفرت و عقاب دنيوى و اخروى است چون مشركين در سيئه و عقوبت دنيوى عجله مى كردند، همچنانكه (مثلات ) هم كه خدا در جوابشان فرمود: اقوام قبل از ايشان را از بين برد، عقوبتهاى دنيوى بوده ، كه بر ايشان نازل مى شده .
علاوه بر اين ، عفو و مغفرت اختصاص به بعد از مرگ و يا روز قيامت ندارد، و همچنين آثار آن دو نيز تنها مختص به قيامت نيست ، و قبلا هم مكرر از نظر خواننده محترم گذشت كه : خداوند تعالى مى تواند مغفرت خود را گسترده و دامنه اش را وسيع كند، و هر كه را بخواهد بيامرزد، حتى شامل ظالم هم در حين ظلمش بشود، و در صورتى كه حكمت اقتضاء كرد او را نيز آمرزيده ، مظلمه اش را جبران كند، همچنانكه مى تواند عقاب نمايد، كما اينكه فرمود: (ان تعذبهم فانهم عبادك و ان تغفر لهم فانّك انت العزيز الحكيم ).
و بخاطر همين نكته بود كه خداى تعالى از مورد مغفرت به (للناس ) تعبير كرد و نفرمود: (للمومنين ) و يا (للتائبين ) و يا امثال آن . بنابراين ، هر فردى از افراد بشر بدون استثناء ملتجى به رحمت خدا گردد و از او مغفرت بخواهد او مى تواند، وى را بيامرزد، حال چه كافر باشد و چه مومن ، چه مرتكب كبيره باشد چه صغيره .
چيزى كه هست اگر مشرك طلب مغفرت شركش را بكند، با همين طلب مغفرت ، مؤ من مى شود، و خداى سبحان فرموده كه مشرك را نمى آمرزد، و معلوم است كه اين وقتى است كه مشرك به دين توحيد برنگشته باشد: (ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء).
پس اينها كه در آيه مورد بحث ، كافر شدند لازم بود با ايمان آوردن به خدا و رسول او از خداى تعالى طلب مغفرت كنند، - و در اين طلب خود عجله كنند - و از او بخواهند كه شركشان را و يا گناه ديگرى كه از فروعات شركشان بود بيامرزد، و يا اينكه در عين ظلم و شركشان حداقل از خدا بخواهند كه عافيت و بركت و بهترين مال و اولاد روزيشان كند، كه اگر چنين مى كردند خداوند به رحمت واسعه خود حاجتشان را مى داد، حتى حاجت آن كسى را هم كه ايمان به او نياورده و منقاد و فرمان بردار او نشده است ، اگر چه از مغفرت خدا محرومند چون آمرزش خداوند با شرك و ظلم نمى سازد همچنانكه خودش فرمود: (و اللّه لا يهدى القوم الظالمين ).
سوم اينكه فرمود: (لذو مغفره ) و نفرمود: (غفور) و يا (غافر) گويا براى اين بود كه شنونده خيال نكند خداوند فعلا واجد مغفرت تمامى ستمگران و ستم آنان است و احتمال نيامرزيدن در كار نيست ، و حال آنكه اينطور نيست ، بلكه خواسته است بگويد: نزد خدا آمرزش تمامى مردم هست ، حتى آمرزش ظلمهاى ايشان ، و در جايى كه آمرزيدن صلاح باشد هيچ مانعى جلوگير آمرزش او نيست ، نه اينكه همين الان آمرزيده باشد.
ممكن هم هست از جمله مورد بحث معناى ديگرى استفاده كرد، و آن اين است كه : خداى تعالى مغفرت و آمرزش مردم را دارد و مى تواند هر كه را بخواهد بيامرزد، و اگر هم وصف مغفرت را اصلا نمى داشت ، و در نتيجه بر گنهكاران غضب مى كرد و احدى را نمى آمرزيد، باز هم ظالم نبود (خلاصه اينكه كلمه (ذو مغفره ) با داشتن مغفرت و به كار بردن آن مى سازد به خلاف كلمه (غفور) و (غافر) كه بر كسى اطلاق مى شود كه آن را اعمال هم بكند) و اگر اين معنا مراد باشد وضع پاره اى از نكته هايى را كه ما براى آيه شريفه برشمرديم بر هم مى خورد، و ليكن اين معنا با ظاهر سياق سازگار نيست .
در معناى اين آيه ميان معتزله و غير ايشان از اهل سنت مشاجراتى برپا شده ، و آيه شريفه مطلق است و هيچ دليلى بر تقييد آن به قيدى نيست ، مگر قيدى كه در آيه (ان اللّه لا يغفر ان يشرك ) به وجود دارد.
بحث روايتى (روايتى درباره وعده عفو و وعيد عقاب
در الدّرالمنثور است كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل آيه (و ان ربك لذو مغفره للناس على ظلمهم و ان ربك لشديد العقاب ) گفته است كه : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: اگر عفو و گذشت خداوند نبود زندگى براى احدى گوارا نمى شد، و اگر وعيد و تهديد به عقابش نبود، همگى مردم به مغفرت خداوندى اتكال مى نمودند (و خداى را نمى پرستيدند).

و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه آيه من ربه انما انت منذر و لكل قوم هاد (7)
اللّه يعلم ما تحمّل كل انثى و ما تغيض الارحام و ما تزداد و كل شى ء عنده بمقدار (8)
عالم الغيب و الشهاده الكبير المتعال () سواء منكم من اسر القول و من جهر به و من هو مستخف باليل و سارب بالنهار (10)
له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر اللّه ان اللّه لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم و اذا اراد اللّه بقوم سوء فلا مرد له و مالهم من دونه من وال (11)
هو الذى يريكم البرق خوفا و طمعا و ينشى السحاب الثقال (12)
و يسبّح الرعد بحمده و الملئكه من خيفته و يرسل الصواعق فيصيب بها من يشاء و هم يجادلون فى اللّه و هو شديد المحال (13)
له دعوه الحق و الذين يدعون من دونه لا يستجيبون لهم بشى ء الا كباسط كفيه الى الماء ليبلغ فاه و ما هو ببالغه و ما دعاء الكافرين الا فى ضلال (14)
و للّه يسجد من فى السموات و الارض طوعا و كرها و ظلالّهم بالغدو و الاصال (15)
قل من رب السموات و الارض قل اللّه قل افاتخذتم من دونه اولياء لا يملكون لانفسهم نفعا و لا ضرّا قل هل يستوى الاعمى و البصير ام هل تستوى الظلمات و النور ام جعلواللّه شركاء خلقوا كخلقه فتشابه الخلق عليهم قل اللّه خالق كل شى ء و هو الواحد القهار (16)
ترجمه آيات
كسانى كه كافر شدند گويند چرا از پروردگارش آيتى به او نازل نمى شود، تو فقط بيم رسانى ، و هر گروهى را رهبرى هست (7).
خدا مى داند كه هر موجود حامله اى چه بار دارد، و رحمها چه كم و زياد مى كنند، و همه چيز نزد او به اندازه است (8).
داناى غيب و شهود، و بزرگ و متعال است .(9).
از شما هر كه سخن آهسته بگويد و يا آنرا بلند كند، و هر كه در شب نهان حركت كند و يا در روز روشن (در علم خدا) بى تفاوت است (.1).
براى انسان مامورانى است كه از جلو رو و از پشت سرش ، او را از فرمان خدا حفاظت مى كنند، و خدا نعمتى را كه نزد گروهى هست تغيير ندهد، تا آنچه را كه ايشان در ضميرشان هست تغيير دهند، و چون خدا براى گروهى بدى بخواهد هيچ نمى تواند جلو آن را بگيرد و براى ايشان غير از خدا اداره كننده اى نيست (11).
اوست كه برق را براى بيم و اميد شما مى نماياند، و ابرهاى گرانبار پديد مى آورد(12).
رعد بستايش او، و فرشتگان از بيم او تسبيح گويند! صاعقه ها مى فرستد، و هر كه را خواهد دچار آن كند، مع ذلك آنها درباره خدا مجادله كنند، و او سخت گير است (13).
دعوت حق خاص اوست ، و كسانى كه جز او را مى خوانند به هيچ وجه اجابتشان نمى كنند، آنان همانند كسى هستند كه دو دست خود را به سوى آب برد، كه آب به دهانش رسد، اما آب به دهانش نخواهد رسيد، و دعاى كافران جز در گمراهى نيست (14).
هر چه در آسمانها و زمين هست به رغبت يا كراهت و همچنين سايه هايشان بامداد و شبانگاهان سجده خدا مى كنند(15).
بگو پروردگار آسمان ها و زمين كيست ؟ بگو خدا است ، بگو پس چرا غير او را اولياء گرفته ايد، با اينكه ايشان اختيار سود و زيان خويش را ندارند، بگو آيا كور و بينا يكسان است ؟ و آيا ظلمات و نور يكسان است ؟ آيا آنها شريكانى براى خدا قرار داده اند (و) همانند خلقت خدا خلقتى كرده اند؟ و خلقتها به نظر ايشان در هم شده است ؟ بگو خالق همه چيز خداست ، و او يگانه و مقتدر است (16).
بيان آيات
اين آيات متعرض گفتار كفار است كه گفتند: (لو لا انزل عليه آيه من ربه )، و آن را با اين بيان رد مى كند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بجز پيغمبرى انذار كننده نيست كه خداوند او را بر اساس سنتى كه دارد - كه در همه قرون مردم را بسوى حق هدايت مى كند - بسوى شما فرستاده ، آنگاه دنباله همين پاسخ را تعقيب مى كند.
تعريض و توهين كفار به قرآن
و يقول الذين كفروا لو لا انزل عليه آيه من ربه ...
مقصود از اين آيه آن معجزاتى نيست كه (به نفرين انبياء تحقق مى يافت و) ميان حق و باطل حكم نموده ، امّت (گمراه ) را هلاك مى كرد، و در آيه قبلى هم به عنوان (سيئه ) از آن اسم برده و فرمود: (و يستعجلونك بالسيئه قبل الحسنه ) تا بگويى همان مطلب را تكرار كرده ، چون سياق با اين احتمال سازگار نيست ، زيرا اگر مقصود از آيه ، آنگونه آيات مى بود جا داشت كه مى فرمود: (و يقولون لو لا...).
بلكه مراد از آن ، معجزاتى است غير از قرآن كه كفار به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اقتراح و پيشنهاد مى كردند، و خلاصه ، معجره قرآن را تحقير نموده و به آن بى اعتنايى مى كردند، و معجزه ديگرى نظير معجزات موسى و عيسى و ديگران طلب مى كردند پس در حقيقت اينكه گفتند: (لو لا انزل عليه آيه ) تعريض و توهينى است از ايشان كه به قرآن كرده اند.
انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حليه او متع زبد مثله كذلك يضرب اللّه الحق و الباطل فاما الزّبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض كذلك يضرب اللّه الامثال (17)
للذين استجابوا لربهم الحسنى و الذين لم يستجيبوا له لو ان لهم ما فى الارض جميعا و مثله معه لافتدوا به اولئك لهم سوء الحساب و ماويهم جهنم و بئس المهاد (18)
افمن يعلم انما انزل اليك من ربك الحق كمن هو اعمى انما يتذكر اولوا الالباب (19)
الذين يوفون بعهد اللّه و لا ينقضون الميثق (20)
و الذين يصلون ما امر اللّه به ان يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب (21)
و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم و اقاموا الصلوه و انفقوا مما رزقنهم سرا و علانيه و يدرؤ ن بالحسنه السيئه اولئك لهم عقبى الدار( 22)
جنات عدن يدخلونها و من صلح من آبائهم و ازوجهم و ذرياتهم و الملائكه يدخلون عليهم من كل باب (23)
سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدّار( 24)
و الذين ينقضون عهد اللّه من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر اللّه به ان يوصل و يفسدون فى الارض اولئك لهم اللعنه و لهم سوء الدّار( 25)
اللّه يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر و فرحوا بالحيوه الدنيا و ما الحيوة الدنيا فى الاخرة الا متاع (26)
ترجمه آيات
خداوند از آسمان آبى نازل كرد و از هر دره و رودخانه به اندازه هر يك سيلابى جريان يافت ، و سپس سيل بر روى خود كفى حمل كرد، بعضى چيرها كه براى ساختن زيور يا ابزار در آتش مى گدازند نيز كفى مانند آن دارد، خدا حق و باطل را چنين مثل مى زند، و اما كف به كنار افتاده نابود مى شود، ولى چيزى كه به مردم سود مى دهد در زمين مى ماند، خدا مثلها را چنين مى زند(17).
كسانى كه پروردگارشان را اجابت كرده اند نتيجه نيك دارند، و كسانى كه وى را اجابت نكرده اند اگر همه مال جهان و نظير آن را داشته باشند، به فداى خويش خواهند داد، آنها بد حسابى دارند، جايشان جهنّم است ، كه بد جايگاهى است (18).
آيا كسى كه مى داند آنچه از پروردگارت به تو نازل شده حق است ، با آنكه كور است يكسانند؟! فقط صاحبان خرد متذكر مى شوند(19).
آنها كه به پيمان خدا وفا مى كنند و پيمان شكنى نمى كنند(.2).
و كسانى كه آنچه را خدا به پيوستن آن فرمان داده پيوسته مى دارند، و از خداى خويش مى ترسند، و از بدى حساب بيم دارند(21).
و كسانى كه به طلب رضاى پروردگارشان صبورى كرده ، نماز به پا داشته ، و از آنچه روزيشان داده ايم پنهان و آشكارا انفاق كرده اند، و بدى را با نيكى رفع مى كنند، ثواب آن سرا خاص ايشان است (22).
بهشتهاى جاودانى كه خودشان هر كه از پدران و همسران و فرزندانشان شايسته بوده داخل آن شوند، و فرشتگان از هر درى بر آنها وارد مى شوند (23).
درود بر شما براى آن صبرى كه كرديد، چه نيك است عاقبت آنسراى (24).
و كسانى كه پيمان خدا را پس از محكم كردنش مى شكنند، و چيزى را كه خدا به پيوستن آن فرمان داده مى گسلند، و در زمين تباهى مى كنند، لعنت و بديهاى آنسراى براى آنان است (25).
خدا روزى را براى هر كه بخواهد گشايش مى دهد و براى هر كه بخواهد تنگ مى كند، ولى آنان بزندگى دنيا شادمان شده اند، و زندگى اين دنيا در قبال آخرت جز متاع ناچيزى نيست (26).
بيان آيات
بعد از آنكه در ذيل آيات قبل حجت را عليه مشركين تمام نمود و آنگاه فرق ميان حق و باطل را، و فرق ميان كسانى كه آنرا مى گيرند و كسانى كه طالب اينند بطور وضوح بيان نموده و فرموده : (قل هل يستوى الاعمى و البصير ام هل تستوى الظلمات و النور).
وصف طريق حق و باطل و بيان حال اهل حق وباطل با ذكر يك مثال
اينك در اين آيات شروع مى كند به بيان تفصيلى فرق ميان دو طريق ، يعنى طريق حق ، كه همان ايمان به خدا و عمل صالح است ، و طريق باطل كه عبارت از شرك و عمل زشت است . و همچنين فرق تفصيلى ميان اهل آن دو طريق ، يعنى مؤ منين و مشركين . و اينكه طايفه اول را سلامت و خانه آخرت نصيب است ، و بهره طايفه دوم لعنت و سرانجام بد است ، و اينكه خدا روزى را براى هر كس كه بخواهد گسترش مى دهد، و براى هر كه بخواهد محدود مى نمايد.
سرآغاز همه اين مطالب را با مثالى شروع كرده كه وضع حق و باطل و اثر خاص هر يك از آن دو را روشن مى سازد، آنگاه كلام را بر اساس آن مثل ادامه داده ، وصف حال دو طريق و دو فريق را بيان مى كند.
انزل من السماء ماء...
در مجمع البيان گفته : كلمه (وادى ) به معناى دامنه كوههاى بزرگ است ، البته دامنه هاى پايين كه همه آبهاى كوه در مواقع بارندگى در آن جمع مى شود، اگر خونبها را هم از اين ماده گرفته و (ديه ) ناميده اند، براى همين است كه ديه نيز مال زيادى است كه جمع آورى شده و در عوض كشته شده مى پردازند، و كلمه (قدر) به معناى قرين شدن چيزى است به چيزى ديگرى ، بطورى كه از آن چيز هيچ كم و زيادى نداشته باشد، كه در اين صورت يعنى در صورتى كه مساوى آن شد قدر آن مى شود، و در ميان قراء، حسن كلمه مذكور را به سكون دال قرائت كرده ، و از نظر معنا تفاوتى ندارد، چون هر دو لفظ يكى و لغت آنها مختلف است ، هم گفته مى شود: فلانى بقدر يك وجب پارچه داد، و هم گفته مى شود بقدر يك وجب ، و ليكن مصدرش تنها بسكون دال است .
كلمه (احتمال ) به معناى بدوش گرفتن چيزى است ، البته بدوش گرفتنى كه با نيروى حامل صورت گيرد، و از جمله موارد استعمالش اين است كه گفته مى شود: فلانى بر روى فلان شخص فرياد زد و او تحمّل كرد و عصبانى نشد، و كلمه (زبد) به معناى كف جوشان و كثافتى است كه روى مايع جوشيده مى نشيند، و از همين باب است كف ديك و كف سيل ، و كلمه (جفاء) كه با مد خوانده مى شود بر وزن (غثاء) و معناى اصلى آن (همز) است و به معناى انداختن است ، مثلا مى گويند (جفا الوادى ، جفاء) معنايش اين است كه مسيل كف انداخت ، و يا مى گويند (جفات الرجل ) معنايش اين است كه من آن مرد را در كشتى به زمين افكندم ، و يا مى گويند: (اجفات القدر بزبدها) معنايش اين است كه كف را از ديك گرفتم .
فراء گفته : هر چيزى كه بعضى از اجزايش به بعضى ديگر منضم شود در لغت عرب بر وزن (فعال ) مى آيد، مانند (حطام )، (قماش )، (غثاء) و (جفاء).
كلمه (يوقدون ) از ايقاد به معناى افكندن هيزم در آتش است ، و در (استوقدت النار) و (انقدت النار) و (توقدت النار) بهمين معنا است ، و كلمه (متاع ) به معناى هر چيزى است كه از آن تمتع و بهره ببرند، و كلمه (مكث ) به معناى سكونت در مكان است ، به تدريج و مرور زمان . و در باب (مكث ) - بفتح كاف - و باب (مكث ) - بضمه كاف - و باب تفعل كه (تمكث ) مى آيد، همه به اين معنا است .]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1750</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>فضیلت و خواص سوره رعد</title>
            <description><![CDATA[محتوای سوره:
بیان سنن آفرینش و اسرار پیچیده خلقت است. در این سوره از روى نظام آفرینش و یک سلسله قوانین طبیعى و رموز جهان هستى، با بیانى متین و تعبیرى استوار، پرده برداشته شده كه با آخرین تحولات و حقایق ثابت علمى، كاملاً موافقت دارد و چنین شرح و بسط و عنایت كاملى به بیان حقایق و سنن جهان آفرینش از خصایص این سوره است. از این نظر، این سوره در قرآن مانندى ندارد و آیات مربوط به این قسمت را باید از «معجزات علمى» قرآن شمرد كه شرح و تفسیر آنها كاملاً درخور دقت و اهمیت است و در حقیقت از دلایل رسالت پیامبر گرامى به شمار مى‏رود.
از این بیان، هدف سوره نیز روشن شد؛ زیرا هدف سوره به گواهى مضامین آیات آن، تشریح دلایل توحید و طرح براهین یگانگى وى، كه اساس دعوت پیامبر را تشكیل مى‏دهد، مى‏باشد و در نتیجه، اثبات رسالت پیامبر و آسمانى بودن كتاب اوست. از این جهت در آغاز و پایان سوره، صحت رسالت و حقانیت كتاب وى مورد عنایت قرار گرفته است.
فضیلت و خواص سوره رعد
رعد؛ سیزدهمین سوره قرآن كه مدنی  و دارای 43 آیه می باشد.
روایت از نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم: «هرکه سوره رعد را قرائت نماید خداوند ده برابر تعداد همه ابرهای گذرنده، در گذشته و حال و آینده به او حسنه عنایت می فرماید و در روز قیامت از وفا کنندگان به عهد الهی خواهد بود.»1
امام صادق علیه السلام فرمودند: «هر کس سوره رعد را زیاد قرائت نماید، هیچ گاه دچار صاعقه نخواهد شد حتی اگر ناصبی باشد و اگر مؤمن باشد بدون حساب وارد بهشت می شود و حق شفاعت درباره همه خانواده و برادران و آشنایانش را دارد.»2
 
آثار و برکات سوره رعد
1) جهت زوال ملک ستمگر
نقل از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم: «هرکس سوره رعد را در تاریکی شب زیر نور آتش و بعد از نماز عشاء بنویسد و بر خود بیاویزد و همان ساعت بر در خانه حاکم و سلطان ستمگر و زورگویی برود، موجب زوال ملک و هلاکت او می شود.»3
 

 (1) مجمع البیان، ج6،ص6
(2) ثواب الاعمال، ص107
(3)تفسیر البرهان،ج3 ص221
منبع: «قرآن درمانی روحی و جسمی محسن آشتیانی، سید محسن موسوی،ص 117»]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1749</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>خصوصیات سوره رعد</title>
            <description><![CDATA[
هدف و مزاياى سوره رعد

سوره مورد بحث، سيزدهمين سوره قرآن است و شماره آيات آن از 43 تجاوز نمى‏كند و در مورد نزول آيات آن در مكه يا مدينه ميان مفسران اختلاف وجود دارد، ولى دقت در مضامين آيات آن، كه خود يكى از طرق شناسايى مكى و مدنى بودن سوره‏هاست، روشن مى‏سازد كه آيات آن مكى است؛ زيرا در اين سوره درباره موضوعاتى بحث و گفتگو شده است كه تنها محيط مكه ايجاب مى‏كرد چنين بحث‏هايى مطرح شود. براى نمونه كافى است آيه پنجم و هفتم آن را بررسى كنيد؛ زيرا خداوند در آيه پنجم، گفتار منكران معاد را نقل مى‏كند و مى‏گويد: تعجب از گفتار كسانى است كه مى‏گويند: ]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1747</link>
            <pubDate>31/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>منظور از «دُخانِ مُبین» در آیات قرآن چیست؟</title>
            <description><![CDATA[دُخان مُبِیْن

در این که منظور از «دخان» ـ که در آیات الهى به عنوان نشانه اى از عذاب الهى مطرح شده ـ در میان مفسران دو نظریه عمده وجود دارد:
1 ـ اشاره به مجازاتى است که کفار «قریش»، در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) به آن مبتلا شدند; زیرا حضرت، در حق آنها نفرین کرد و عرضه داشت: أَللّهُمَّ سِنِیْنَ کَسِنِّی یُوسُفُ! «خداوندا ! سال هاى قحطى و خشکى را، همانند سال هاى زمان یوسف، دامن گیر آنها کن»!.
بعد از این ماجرا، چنان قحط سالى در محیط مکّه رخ داد، که وقتى از گرسنگى و تشنگى، به آسمان نگاه مى کردند، گوئى در میان آنها و آسمان، دود و دخانى وجود داشت، زندگى آن قدر بر آنان سخت شد که مردارها و استخوان هاى حیوانات مرده را مى خوردند. خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمدند و گفتند: اى محمّد! تو به ما دستور صله رحم مى دهى، در حالى که خویشاوندان تو در این ماجرا نابود شدند، اگر این عذاب از ما برطرف گردد، ما ایمان خواهیم آورد.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) در حق آنها دعا کرد، فراوانى و نعمت نصیبشان شد و بلا و عذاب برطرف گردید، اما از این ماجرا عبرت نگرفتند و باز به کفر برگشتند.
اگر این تفسیر را بپذیریم لازمه اش این است، دخانى در حقیقت وجود نداشته، بلکه آسمان در نظر مردمِ گرسنه و تشنه، تیره و تار جلوه مى کند، بنابراین، ذکر «دخان» در اینجا جنبه مجازى دارد، و اشاره به آن حالتِ سخت و دردناک است.
بعضى گفته اند: اصولاً در ادبیاتِ عرب «دخان» کنایه از شر و بلاى فراگیر است.
بعضى دیگر معتقدند، به هنگامِ خشکسالى و کمىِ باران، گرد و غبارِ تیره و تارى معمولاً صفحه آسمان را مى پوشاند، که از آن در اینجا تعبیر به «دخان» شده است; زیرا باران است که گرد و غبارها را فرو مى نشاند و هوا را صاف مى کند.
با تمام این اوصاف، ذکرِ کلمه «دخان» طبق این تفسیر، جنبه مجازى خواهد داشت.
2 ـ منظور از «دخان مبین»، همان دود غلیظى است که در پایان جهان و در آستانه قیامت، صفحه آسمان را مى پوشاند، و نشانه فرا رسیدن لحظات آخر دنیا، و سرآغاز عذاب اَلیم الهى براى ظالمان و مفسدان است.
در اینجا، این گروهِ ستمگر از خواب غفلت بیدار مى شوند و تقاضاى رفع عذاب و بازگشت به زندگى عادى دنیا مى کنند، که دست رد به سینه آنها زده مى شود.
مطابق این تفسیر،«دخان» معنى حقیقى خود را دارد، تنها مشکلى که این تفسیر دارد، این است که با جمله: إِنّا کاشِفُوا الْعَذابِ قَلِیلاً إِنَّکُمْ عائِدُونَ: «ما کمى عذاب را برطرف مى سازیم اما شما بار دیگر باز مى گردید» سازگار نیست; چرا که در پایانِ جهان یا در قیامت، مجازات الهى تخفیف نمى یابد، تا مردم به حالت کفر و گناه بازگردند.
اما اگر این جمله را به صورتِ یک «قضیه شرطیه» معنى کنیم، هر چند کمى مخالف ظاهر است، مشکل برطرف مى شود; زیرا مفهومِ آیه چنین مى شود: «هر گاه ما کمى عذاب را از اینها برطرف کنیم، باز راه نخست را پیش مى گیرند» که در حقیقت، شبیه آیه 28 سوره «انعام» است: وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ: «اگر آنها به دنیا بازگردند، باز اعمالى را که از آن نهى شدند، تکرار مى کنند».
شاهد دیگر براى تفسیر دوم، روایاتى است که از شخص پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل شده که «دخان» را تفسیر به دودى کرده، که در آستانه رستاخیز جهان را فرا مى گیرد، مانند روایتى که «حذیفه بن یمان»، نقل مى کند، که چهار چیز را از نشانه هاىِ نزدیک شدنِ قیامت ذکر فرمود:
اول، ظهورِ «دجّال» و دیگر، نزولِ «عیسى»، و سوم، آتشى که از قعر سرزمین «عدن» برمى خیزد و «دود».
«حذیفه» سؤال مى کند: یا رَسُولَ اللّهِ(صلى الله علیه وآله) وَ مَا الدُخانُ فَتَلا رَسُولُ اللّهِ(صلى الله علیه وآله)فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِى السَّماءُ بِدُخان مُبِیْن، یَمْلَأُ ما بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ، یَمْکُثُ أَرْبَعِینَ یَوْماً وَ لَیْلَةً، اَمَّا الْمُؤْمِنُ فَیُصِیْبُهُ مِنْهُ کَهَیْئَةِ الزَّکْمَةِ، وَ اَمَّا الْکافِرُ بِمَنْزَلَةِ السَّکْرانِ یَخْرُجُ مِنْ مِنْخَرَیْهِ وَ اُذُنَیْهِ وَ دُبُرِهِ: «اى رسول خدا! منظور از این دخان چیست؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله)در پاسخ، آیه شریفه «فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخان مُبِین» را تلاوت فرمود، سپس افزود: دودى است که میان مشرق و مغرب را پر مى کند و چهل شبانه روز باقى مى ماند، اما مؤمن، حالتى شبیهِ زکام به او دست مى دهد، و اما کافر، شبیهِ مست خواهد شد، و دود از بینى و گوش ها و پشت او بیرون مى آید».
از مجموعِ آنچه گفته شد، نتیجه مى گیریم که تفسیر دوم مناسب تر است.(1)


حسين شاهد خطيبي	


1- تفسیر نمونه، جلد 21، صفحه 173.]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1746</link>
            <pubDate>24/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>منظور از «بلوغ أَشُدّ» در آیه 22 سوره «یوسف» چیست؟</title>
            <description><![CDATA[
بلوغ أشدّ
 سؤال: منظور از «بلوغ أَشُدّ» در آیه 22 سوره «یوسف» چیست؟
جواب: «أَشُدّ» به معنى استحکام و قوت جسمى و روحى است و «بلوغ أشدّ» به معنى رسیدن به این مرحله است، ولى این عنوان، در قرآن مجید به مراحل مختلفى از عمر انسان اطلاق شده است. 
گاهى به معنى سن بلوغ آمده مانند: وَ لاتَقْرَبُوا مالَ الْیَتیمِ إِلاّ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ حَتّى یَبْلُغَ أَشُدَّهُ: «نزدیک مال یتیم نشوید مگر به نحو احسن، تا زمانى که به حد بلوغ برسد».(1)
و گاهى به معنى رسیدن به چهل سالگى است مانند: حَتّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعینَ سَنَة: «تا زمانى که بلوغ اشد پیدا کند و به چهل سال برسد».(2)و گاهى به معنى مرحله قبل از پیرى آمده مانند: ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً: «سپس خداوند شما را به صورت اطفالى از عالم چنین بیرون مى فرستد، سپس به مرحله استحکام جسم و روح مى رسید سپس به مرحله پیرى».(3) 
این تفاوت تعبیرات، ممکن است به خاطر این باشد که، انسان براى رسیدن به استحکام روح و جسم مراحلى را مى پیماید، که بدون شک رسیدن به حد بلوغ یکى از آنها است، و رسیدن به چهل سالگى که معمولاً توأم با یک نوع پختگى در فکر و عقل مى باشد، مرحله دیگر است، و همچنین قبل از آن که انسان قوس نزولى خود را سیر کند و به وهن و سستى گراید. 
به هر حال، در آیه مورد بحث منظور همان مرحله بلوغ جسمى و روحى است که در یوسف(علیه السلام) در آغاز جوانى پیدا شد. «فخر رازى» در تفسیرش در این زمینه سخنى دارد که ذیلاً مى شنوید: «مدت گردش ماه (تا هنگامى که به محاق برسد) 28 روز است، هنگامى که آن را به چهار قسمت تقسیم کنیم، هر قسمتى هفت روز مى شود (که عدد ایام هفته را تشکیل مى دهد).
لذا دانشمندان احوال بدن انسان را به چهار دوره هفت ساله تقسیم کرده اند:ن خست، هنگامى که متولد مى شود ضعیف و ناتوان است، هم از نظر جسم و هم از نظر روح، اما به هنگامى که به سن 7 سالگى رسید آثار هوش و فکر و قوت جسمانى در او ظاهر مى شود.
آنگاه وارد مرحله دوم مى شود و به تکامل خود ادامه مى دهد، تا چهارده سالگى را پشت سر بگذارد و 15 ساله شود، در این هنگام به مرحله بلوغ جسمى و روحى رسیده و شهوت جنسى در او به حرکت در مى آید (و با تکمیل سال پانزدهم) مکلف مى شود. باز به تکامل خود ادامه مى دهد تا دوره سوم را به پایان رساند، و مرحله جدیدى را طى کند.
و بالاخره با پایان گرفتن دوره چهارم و رسیدن به 28 سالگى مدت رشد و نمو جسمانى پایان مى گیرد، و انسان وارد مرحله تازه اى که مرحله توقف است مى گردد و این همان زمان «بلوغ أَشُدّ» است، و این حالت توقف تا پایان دور پنجم یعنى 35 سالگى ادامه دارد (و از آن به بعد، سیر نزولى آغاز مى شود)».
تقسیم بندى فوق، گر چه تا حدودى قابل قبول است ولى دقیق به نظر نمى رسد; زیرا اولاً مرحله بلوغ در پایان دوره دوم نیست و همچنین پایان رشد جسمانى طبق آنچه دانشمندان امروزى مى گویند 25 سالگى است، و بلوغ فکرى کامل طبق بعضى از روایات در چهل سالگى است.
و از همه اینها گذشته، آنچه در بالا گفته شد یک قانون همگانى محسوب نمى شود که درباره همه اشخاص صادق باشد.(4)


 حسين شاهد خطيبي	 


1ـ اسراء، آیه 34.
2 ـ احقاف، آیه 15.
3 ـ غافر، آیه 67.
4. تفسیر نمونه، جلد 9، صفحه 430.]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1745</link>
            <pubDate>24/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>تفسیر سوره یوسف - آیه های 91 تا 111</title>
            <description><![CDATA[ (آيه 91)- در اين لحظات حساس برادران كه خود را سخت شرمنده مى‏بينند نمى‏توانند درست به صورت يوسف نگاه كنند، آنها در انتظار اين هستند كه ببينند آيا گناه بزرگشان قابل اغماض و بخشش است يا نه، لذا رو به سوى برادر كرده «گفتند: به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته است» و از نظر علم و حلم و عقل و حكومت، فضيلت بخشيده (قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا).

 «هر چند ما خطاكار و گنه‏كار بوديم» (وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ).

 (آيه 92)- اما يوسف كه حاضر نبود اين حال شرمندگى برادران مخصوصا به هنگام پيروزيش ادامه يابد، بلافاصله با اين جمله به آنها امنيت و آرامش خاطر داد و «گفت: امروز هيچ گونه سرزنش و توبيخى بر شما نخواهد بود» (قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ).

فكرتان آسوده، و وجدانتان راحت باشد، و غم و اندوهى از گذشته به خود راه ندهيد، سپس براى اين كه به آنها خاطر نشان كند كه نه تنها حق او بخشوده شده است، بلكه حق الهى نيز در اين زمينه با اين ندامت و پشيمانى قابل بخشش است،                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 448

 افزود: «خداوند شما را مى‏بخشد، چرا كه او ارحم الراحمين است» (يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ).

و اين دليل بر نهايت بزرگوارى يوسف است كه نه تنها از حق خود گذشت، بلكه از نظر حق اللّه نيز به آنها اطمينان داد كه خداوند غفور و بخشنده است.

 (آيه 93)- در اينجا غم و اندوه ديگرى بر دل برادران سنگينى مى‏كرد و آن اين كه پدر بر اثر فراق فرزندانش نابينا شده و ادامه اين حالت، رنجى است جانكاه براى همه خانواده، به علاوه دليل و شاهد مستمرى است بر جنايت آنها، يوسف براى حل اين مشكل بزرگ نيز چنين گفت: «اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا بينا شود» (اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً).

 «و سپس با تمام خانواده به سوى من بياييد» (وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ).

در پاره‏اى از روايات آمده كه يوسف گفت: آن كسى كه پيراهن شفا بخش من را نزد پدر مى‏برد بايد همان باشد كه پيراهن خون آلود را نزد او برده بود لذا اين كار به «يهودا» سپرده شد، زيرا او گفت من آن كسى بودم كه پيراهن خونين را نزد پدر بردم و گفتم فرزندت را گرگ خورده.

ضمنا آيات فوق اين درس مهم اخلاقى و دستور اسلامى را به روشنترين وجهى به ما مى‏آموزد كه به هنگام پيروزى بر دشمن، انتقامجو و كينه‏توز نباشيد.

همانطور كه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله بعد از فتح مكّه به مخالفان گفت: من در باره شما همان مى‏گويم كه برادرم يوسف در باره برادرانش به هنگام پيروزى گفت: لا تثريب عليكم اليوم: «امروز روز سرزنش و ملامت و توبيخ نيست»!

 (آيه 94)- سر انجام لطف خدا كار خود را كرد! فرزندان يعقوب در حالى كه از خوشحالى در پوست نمى‏گنجيدند، پيراهن يوسف را با خود برداشته، همراه قافله از مصر حركت كردند «هنگامى كه كاروان (از سرزمين مصر) جدا شد، پدرشان (يعقوب) گفت: من بوى يوسف را احساس مى‏كنم، اگر مرا به نادانى و كم عقلى نسبت ندهيد» اما گمان نمى‏كنم شما اين سخنان را باور كنيد (وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ).

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 449

 (آيه 95)- اطرافيان يعقوب كه قاعدتا نوه‏ها و همسران فرزندان او و مانند آنان بودند با كمال تعجب و گستاخى رو به سوى او كردند و با قاطعيت «گفتند:

به خدا سوگند تو در همان گمراهى قديمت هستى»! (قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ).

مصر كجا، شام و كنعان كجا؟ آيا اين دليل بر آن نيست كه تو همواره در عالم خيالات غوطه‏ورى، و پندارهايت را واقعيت مى‏پندارى، اين چه حرف عجيبى است! اما اين گمراهى تازگى ندارد، قبلا هم به فرزندانت گفتى برويد به مصر و از يوسفم جستجو كنيد! و از اينجا روشن مى‏شود كه منظور از ضلالت، گمراهى در عقيده نبوده، بلكه گمراهى در تشخيص مسائل مربوط به يوسف بوده است.

(آيه 96)- بعد از چندين شبانه روز كه معلوم نيست بر يعقوب چه اندازه گذشت، يك روز صدا بلند شد بياييد كه كاروان كنعان از مصر آمده است، فرزندان يعقوب برخلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند، و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه «بشير»- همان بشارت دهنده وصال و حامل پيراهن يوسف- نزد يعقوب پير آمد و پيراهن را بر صورت او افكند، يعقوب كه چشمان بى‏فروغش توانايى ديدن پيراهن را نداشت، همين اندازه احساس كرد كه بوى آشنايى از آن به مشام جانش مى‏رسد.

هيجان عجيبى سر تا پاى پيرمرد را فراگرفته است، ناگهان احساس كرد، چشمش روشن شد، همه جا را مى‏بيند و دنيا با زيبائيهايش بار ديگر در برابر چشم او قرار گرفته‏اند چنانكه قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه بشارت دهنده آمد آن (پيراهن) را بر صورت او افكند ناگهان بينا شد»! (فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً).

برادران و اطرافيان، اشك شوق و شادى ريختند، و يعقوب با لحن قاطعى به آنها «گفت: آيا نگفتم من از خدا چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى‏دانيد»؟! (قالَ أَ لَمْ                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 450

 أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ)

.

 (آيه 97)- اين معجزه شگفت انگيز برادران را سخت در فكر فرو برد، لحظه‏اى به گذشته تاريك خود انديشيدند، و چه خوب است كه انسان هنگامى كه به اشتباه خود پى برد فورا به فكر اصلاح و جبران بيفتد، همان گونه كه فرزندان يعقوب دست به دامن پدر زدند و «گفتند پدر جان از خدا بخواه كه گناهان و خطاهاى ما را ببخشد» (قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا).

 «چرا كه ما گناهكار و خطاكار بوديم» (إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ).

 (آيه 98)- پيرمرد بزرگوار كه روحى همچون اقيانوس وسيع و پرظرفيت داشت بى‏آنكه آنها را ملامت و سرزنش كند «به آنها وعده داد و «گفت: من به زودى براى شما از پروردگار مغفرت مى‏طلبم» (قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي).

در روايات وارد شده كه هدفش اين بوده است كه انجام اين تقاضا را به سحرگاهان شب جمعه كه وقت مناسبترى براى اجابت دعا و پذيرش توبه است، به تأخير اندازد.

و اميدوارم او توبه شما را بپذيرد و از گناهانتان صرف نظر كند «چرا كه او غفور و رحيم است» (إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ).

از اين دو آيه استفاده مى‏شود كه توسّل و تقاضاى استغفار از ديگرى نه تنها منافات با توحيد ندارد، بلكه راهى است براى رسيدن به لطف پروردگار، و گر نه چگونه ممكن بود يعقوب پيامبر، تقاضاى فرزندان را دائر به استغفار براى آنان بپذيرد، و به توسل آنها پاسخ مثبت دهد.

 

پايان شب سيه ...

درس بزرگى كه آيات فوق به ما مى‏دهد اين است كه مشكلات و حوادث هر قدر سخت و دردناك باشد و اسباب و علل ظاهرى هر قدر، محدود و نارسا گردد و پيروزى و گشايش و فرج هر اندازه به تأخير افتد، هيچ كدام از اينها نمى‏توانند مانع از اميد به لطف پروردگار شوند، همان خداوندى كه چشم نابينا را با پيراهنى روشن مى‏سازد و بوى پيراهنى را از فاصله دور به نقاط ديگر منتقل مى‏كند، و عزيز گمشده‏اى را پس از ساليان دراز باز مى‏گرداند، دلهاى مجروح از                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 451

 فراق را مرهم مى‏نهد، و دردهاى جانكاه را شفا مى‏بخشد.

آرى! در اين تاريخ و سرگذشت اين درس بزرگ توحيد و خداشناسى نهفته شده است كه هيچ چيز در برابر اراده خدا مشكل و پيچيده نيست.

 (آيه 99)- سر انجام كار يوسف و يعقوب و برادران: با فرا رسيدن كاروان حامل بزرگترين بشارت از مصر به كنعان طبق توصيه يوسف بايد اين خانواده به سوى مصر حركت كند، مقدمات سفر از هر نظر فراهم گشت، يعقوب را بر مركب سوار كردند، در حالى كه لبهاى او به ذكر و شكر خدا مشغول بود.

اين سفر- برخلاف سفرهاى گذشته- خالى از هرگونه دغدغه بود، و حتى اگر خود سفر رنجى مى‏داشت، اين رنج در برابر آنچه در مقصد در انتظارشان بود قابل توجه نبود كه:

وصال كعبه چنان مى‏دواندم بشتاب كه خارهاى مغيلان حرير مى‏آيد! هر چه بود گذشت، و آباديهاى مصر از دور نمايان گشت.

اما همان گونه كه روش قرآن است، اين مقدمات را كه با كمى انديشه و تفكر روشن مى‏شود، حذف كرده و در اين مرحله چنين مى‏گويد: «هنگامى كه وارد بر يوسف شدند، يوسف پدر و مادرش را در آغوش فشرد» (فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ).

سر انجام شيرين‏ترين لحظه زندگى يعقوب، تحقق يافت و در اين ديدار و وصال كه بعد از سالها فراق، دست داده بود لحظاتى بر يعقوب و يوسف گذشت كه جز خدا هيچ كس نمى‏داند آن دو چه احساساتى در اين لحظات شيرين داشتند.

سپس يوسف «به همگى گفت: در سرزمين مصر قدم بگذاريد كه به خواست خدا همه، در امنيت كامل خواهيد بود» (وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ).

چرا كه مصر در حكومت يوسف امن و امان شده بود.

از اين جمله استفاده مى‏شود كه يوسف به استقبال پدر و مادر تا بيرون دروازه شهر آمده بود، و شايد از جمله «دخلوا على يوسف» استفاده شود كه دستور                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 452

 داده بود در آنجا خيمه‏ها برپا كنند و از پدر و مادر و برادران پذيرايى مقدماتى به عمل آورند.

 (آيه 100)- هنگامى كه وارد بارگاه يوسف شدند، «او پدر و مادرش را بر تخت نشاند» (وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ).

عظمت اين نعمت الهى و عمق اين موهبت و لطف پروردگار، آنچنان برادران و پدر و مادر را تحت تأثير قرار داد كه «همگى در برابر او به سجده افتادند» (وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً).

البته سجده به معنى پرستش و عبادت، مخصوص خداست لذا در بعضى از احاديث مى‏خوانيم كه: «سجود آنها به عنوان اطاعت و عبادت پروردگار و تحيت و احترام به يوسف بوده است».

در اين هنگام يوسف، رو به سوى پدر كرد «و عرض كرد: پدر جان! اين همان تأويل خوابى است كه از قبل (در آن هنگام كه كودك خردسالى بيش نبودم) ديدم» (وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ).

مگر نه اين است كه در خواب ديده بودم خورشيد و ماه، و يازده ستاره در برابر من سجده كردند.

ببين همان گونه كه تو پيش بينى مى‏كردى «خداوند اين خواب را به واقعيت مبدل ساخت» (قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا).

 «و (پروردگار) به من لطف و نيكى كرد، آن زمانى كه مرا از زندان خارج ساخت» (وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ).

جالب اين كه در باره مشكلات زندگى خود فقط سخن از زندان مصر مى‏گويد اما به خاطر برادران، سخنى از چاه كنعان نگفت! سپس اضافه كرد: خداوند چقدر به من لطف كرد كه «شما را از آن بيابان كنعان به اينجا آورد بعد از آن كه شيطان در ميان من و برادرانم فساد انگيزى نمود» (وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي).

سر انجام مى‏گويد: همه اين مواهب از ناحيه خداست، «چرا كه پروردگارم                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 453

 كانون لطف است و هر چيز را بخواهد لطف مى‏كند» (إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ).

كارهاى بندگانش را تدبير و مشكلاتشان را سهل و آسان مى‏سازد.

او مى‏داند چه كسانى نيازمندند، و نيز چه كسانى شايسته‏اند، «چرا كه او عليم و حكيم است» (إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ).

 (آيه 101)- سپس رو به درگاه مالك الملك حقيقى و ولى نعمت هميشگى نموده، به عنوان شكر و تقاضا مى‏گويد: «پروردگارا! بخشى از يك حكومت وسيع به من مرحمت فرمودى» (رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ).

 «و از علم تعبير خواب به من آموختى» (وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ).

و همين علم ظاهرا ساده چه دگرگونى در زندگانى من و جمع كثيرى از بندگانت ايجاد كرد، و چه پربركت است علم! «تويى كه آسمانها و زمين را ابداع و ايجاد فرمودى» (فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ).

و به همين دليل، همه چيز در برابر قدرت تو خاضع و تسليم است.

پروردگارا! «تو ولى و ناصر و مدبر و حافظ من در دنيا و آخرتى» (أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ).

 «مرا مسلمان و تسليم در برابر فرمانت از اين جهان ببر» (تَوَفَّنِي مُسْلِماً).

 «و مرا به صالحان ملحق كن» (وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ).

يعنى من دوام ملك و بقاء حكومت و زندگى ماديم را از تو تقاضا نمى‏كنم كه اينها همه فانيند و فقط دورنماى دل انگيزى دارند، بلكه از تو مى‏خواهم كه عاقبت و پايان كارم به خير باشد، و با ايمان و تسليم و براى تو جان دهم، و در صف صالحان و شايستگان قرار گيرم.

 (آيه 102)- با پايان گرفتن داستان يوسف با آن همه درسهاى عبرت و آموزنده، و آن نتائج گرانبها و پربارش آن هم خالى از هرگونه گزافه‏گويى و خرافات تاريخى، قرآن روى سخن را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرده و مى‏گويد: «اينها از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مى‏فرستيم» (ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 454

 «تو هيچ گاه نزد آنها نبودى در آن هنگام كه تصميم گرفتند و نقشه مى‏كشيدند» كه چگونه آن را اجرا كنند (وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ).

بنابراين تنها وحى الهى است كه اين گونه خبرها را در اختيار تو گذارده است.

 (آيه 103)- با اين حال مردم با ديدن اين همه نشانه‏هاى وحى و شنيدن اين اندرزهاى الهى مى‏بايست ايمان بياورند و از راه خطا بازگردند، ولى اى پيامبر «هر چند تو اصرار داشته باشى (بر اين كه آنها ايمان بياورند) اكثرشان ايمان نمى‏آورند»! (وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ).

(آيه 104)- سپس اضافه مى‏كند: اينها در واقع هيچ گونه عذر و بهانه‏اى براى عدم پذيرش دعوت تو ندارند زيرا علاوه بر اين كه نشانه‏هاى حق در آن روشن است، «تو هرگز از آنها اجر و پاداشى در برابر آن نخواسته‏اى» كه آن را بهانه مخالفت نمايند (وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ).

 «اين دعوتى است عمومى و همگانى و تذكرى است براى جهانيان» و سفره گسترده‏اى است براى عام و خاص و تمام انسانها! (إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ).

 (آيه 105)- آنها در واقع به اين خاطر گمراه شدند كه چشم باز و بينا و گوش شنوا ندارند به همين جهت «بسيارى از آيات خدا در آسمانها و زمين وجود دارد كه آنها از كنار آن مى‏گذرند و از آن روى مى‏گردانند» (وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ).

همين حوادثى را كه همه روز با چشم خود مى‏نگرند: اسرار اين نظام شگرف، اين طلوع و غروب خورشيد، اين غوغاى حيات و زندگى در گياهان، پرندگان، حشرات و انسانها، و اين زمزمه جويباران، اين همهمه نسيم و اين همه نقش عجب كه بر در و ديوار وجود است، به اندازه‏اى آشكار مى‏باشد كه هر كس در آنها و خالقش نينديشد، همچنان نقش بود بر ديوار!

 (آيه 106)- در اين آيه اضافه مى‏كند: «و بيشتر آنها كه مدعى ايمان به خدا هستند، مشركند» و ايمانشان خالص نيست، بلكه آميخته با شرك است» (وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 455

 ممكن است خودشان چنين تصور كنند كه مؤمنان خالصى هستند، ولى رگه‏هاى شرك در افكار و كردارشان غالبا وجود دارد و لذا در روايتى از امام صادق عليه السّلام مى‏خوانيم: «شرك در اعمال انسان مخفى‏تر است از حركت مورچه».

يك موحد خالص كسى است كه غير از خدا، معبودى به هيچ صورت در دل و جان او نباشد، گفتارش براى خدا، اعمالش براى خدا، و هر كارش براى او انجام پذيرد، قانونى جز قانون خدا را به رسميت نشناسد.

 (آيه 107)- در اين آيه به آنها كه ايمان نياورده‏اند و از كنار آيات روشن الهى بى‏خبر مى‏گذرند و در اعمال خود مشركند، هشدار مى‏دهد كه: «آيا اينها خود را از اين موضوع ايمن مى‏دانند كه عذاب فراگير الهى (ناگهان و بدون مقدمه بر آنها نازل شود» و همه آنها را در بر گيرد (أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِيَهُمْ غاشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ).

و «يا اين كه قيامت ناگهان فرا رسد (و دادگاه بزرگ الهى تشكيل گردد و به حساب آنها برسند) در حالى كه آنها بى‏خبر و غافلند» (أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ).

 (آيه 108)- در اين آيه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله مأموريت پيدا مى‏كند كه آيين و روش و خط خود را مشخص كند، مى‏فرمايد: «بگو: راه و طريقه من اين است كه همگان را به سوى اللّه (خداوند واحد يكتا) دعوت كنم» (قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ).

سپس اضافه مى‏كند: من اين راه را بى‏اطلاع يا از روى تقليد نمى‏پيمايم، بلكه «از روى آگاهى و بصيرت، خود و پيروانم» همه مردم جهان را به سوى اين طريقه مى‏خوانيم (عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي).

اين جمله نشان مى‏دهد كه هر مسلمانى كه پيرو پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است بايد با سخن و عملش ديگران را به راه «اللّه» دعوت كند.

سپس براى تأكيد، مى‏گويد: «خداوند (يعنى همان كسى كه من به سوى او دعوت مى‏كنم) پاك و منزه است از هرگونه عيب و نقص و شبيه و شريك» (وَ سُبْحانَ اللَّهِ).

باز هم براى تأكيد بيشتر مى‏گويد: و من از مشركان نيستم» و هيچ گونه شريك                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 456

 و شبيهى براى او قائل نخواهم بود (وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ).

در واقع اين از وظايف يك رهبر راستين است كه با صراحت برنامه‏ها و اهداف خود را اعلام كند.

قرار گرفتن اين آيه به دنبال آيات «يوسف» اشاره‏اى است به اين كه راه و رسم من از راه و رسم يوسف پيامبر بزرگ الهى نيز جدا نيست، او هم همواره حتى در كنج زندان دعوت به «اللّه الواحد القهّار» مى‏كرد، و غير او را اسمهاى بى‏مسمايى مى‏شمرد كه از روى تقليد از جاهلانى به جاهلان ديگر رسيده است، آرى! روش من و روش همه پيامبران نيز همين است.

 (آيه 109)- و از آنجا كه يك اشكال هميشگى اقوام گمراه و نادان به پيامبران اين بوده است كه چرا آنها انسانند! قرآن مجيد يك بار ديگر به اين ايراد پاسخ مى‏گويد: «ما هيچ پيامبرى را قبل از تو نفرستاديم مگر اين كه آنها مردانى بودند كه وحى به آنها مى‏فرستاديم، مردانى كه از شهرهاى آباد و مراكز جمعيت برخاستند» (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏).

آنها نيز در همين شهرها و آباديها همچون ساير انسانها زندگى مى‏كردند، و در ميان مردم رفت و آمد داشتند و از دردها و نيازها و مشكلاتشان به خوبى آگاه بودند.

سپس اضافه مى‏كند: براى اين كه اينها بدانند سر انجام مخالفتهايشان با دعوت تو كه دعوت به سوى توحيد است چه خواهد بود، خوب است بروند و آثار پيشينيان را بنگرند «آيا آنها سير در زمين نكردند تا ببينند عاقبت اقوام گذشته چگونه بود؟» (أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ).

كه اين «سير در ارض» و گردش در روى زمين، مشاهده آثار گذشتگان، ويرانى قصرها و آباديهايى كه در زير ضربات عذاب الهى درهم كوبيده شد بهترين درس را به آنها مى‏دهد، درسى زنده، و محسوس، و براى همگان قابل لمس! و در پايان آيه مى‏فرمايد: «و سراى آخرت براى پرهيزكاران مسلما بهتر است» (وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 457

 «آيا تعقل نمى‏كنيد و فكر و انديشه خويش را به كار نمى‏اندازيد» (أَ فَلا تَعْقِلُونَ).

چرا كه اينجا سرايى است ناپايدار و آميخته با انواع مصائب و آلام و دردها، اما آنجا سرايى است جاودانى و خالى از هرگونه رنج و ناراحتى.

 (آيه 110)- در اين آيه اشاره به يكى از حساسترين و بحرانى‏ترين لحظات زندگى پيامبران كرده، مى‏گويد: پيامبران الهى در راه دعوت به سوى حق، همچنان پافشارى داشتند و اقوام گمراه و سركش همچنان به مخالفت خود ادامه مى‏دادند «تا آنجا كه پيامبران از آنها مأيوس شدند، و (مردم) گمان بردند كه به آنها دروغ گفته شده است، در اين هنگام يارى ما به سراغ آنها آمد، آنان را كه خواستيم نجات يافتند» (حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ).

و در پايان آيه مى‏فرمايد: «عذاب و مجازات ما از قوم گنهكار و مجرم، بازگردانده نمى‏شود» (وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ).

اين يك سنت الهى است، كه مجرمان پس از اصرار بر كار خود و بستن تمام درهاى هدايت به روى خويشتن و خلاصه پس از اتمام حجت، مجازاتهاى الهى به سراغشان مى‏آيد و هيچ قدرتى قادر بر دفع آن نيست.

 (آيه 111)- آخرين آيه اين سوره محتواى بسيار جامعى دارد، كه تمام بحثهايى كه در اين سوره گذشت بطور فشرده در آن جمع است و آن اين كه «در سرگذشت آنها (يوسف و برادرانش و انبياء و رسولان گذشته و اقوام مؤمن و بى‏ايمان) درسهاى بزرگ عبرت براى همه انديشمندان است» (لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ).

آيينه‏اى است كه مى‏توانند در آن، عوامل پيروزى و شكست، كاميابى و ناكامى، خوشبختى و بدبختى، سر بلندى و ذلت و خلاصه آنچه در زندگى انسان ارزش دارد و آنچه بى‏ارزش است، در آن ببيند.

ولى تنها «اولى الالباب» و صاحبان مغز و انديشه هستند كه توانايى مشاهده                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 458

 اين نقوش عبرت را بر صفحه اين آيينه عجيب دارند.

و به دنبال آن اضافه مى‏كند: «آنچه گفته شد يك افسانه ساختگى و داستان خيالى و دروغين نبود» (ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى‏).

اين آيات كه بر تو نازل شده و پرده از روى تاريخ صحيح گذشتگان برداشته، ساخته مغز و انديشه تو نيست، «بلكه (يك وحى بزرگ آسمانى است، كه) كتب اصيل انبياى پيشين را نيز تصديق و گواهى مى‏كند» (وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ).

به علاوه هر آنچه انسان به آن نياز دارد، «و شرح هر چيزى» كه پايه سعادت انسان است در اين آيات آمده است (وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ).

و به همين دليل «مايه هدايت (جستجوگران) و مايه رحمت براى همه كسانى است كه ايمان مى‏آورند» (وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ).

 «پايان سوره يوسف»]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1743</link>
            <pubDate>24/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>تفسیر سوره یوسف - آیه های 31 تا 52</title>
            <description><![CDATA[
(آيه 31)- «هنگامى كه همسر عزيز، از مكر زنان حيله‏گر مصر، آگاه شد (نخست ناراحت گشت، سپس چاره‏اى انديشيد و آن اين بود كه) به سراغشان فرستاد و از آنها دعوت كرد و براى آنها پشتى (گرانبها و مجلس باشكوهى) فراهم ساخت و به دست هر كدام چاقويى براى بريدن ميوه داد» اما چاقوهاى تيز، تيزتر از نياز بريدن ميوه‏ها! (فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً).

و اين كار خود دليل بر اين است كه او از شوهر خود، حساب نمى‏برد، و از رسوايى گذشته‏اش درسى نگرفته بود.

 «در اين موقع (به يوسف) گفت: وارد مجلس آنان شو»! تا زنان سرزنش گر، با ديدن جمال او، وى را در اين عشقش ملامت نكنند (وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ).

زنان مصر كه طبق بعضى از روايات ده نفر و يا بيشتر از آن بودند، هنگامى كه آن قامت زيبا و چهره نورانى را ديدند، و چشمشان به صورت دلرباى يوسف افتاد، صورتى همچون خورشيد كه از پشت ابر ناگهان ظاهر شود و چشمها را خيره كند، در آن مجلس طلوع كرد چنان واله و حيران شدند كه دست از پا و ترنج از دست، نمى‏شناختند «هنگامى كه چشمشان به او افتاد، او را بسيار بزرگ و زيبا شمردند» (فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ).

و آنچنان از خود بى‏خود شدند كه به جاى ترنج «دستهايشان را بريدند» (وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 418

 و هنگامى كه ديدند، برق حيا و عفت از چشمان جذاب او مى‏درخشد و رخسار معصومش از شدت حيا و شرم گلگون شده، «همگى فرياد برآوردند كه نه، اين جوان هرگز آلوده نيست، او اصلا بشر نيست، او يك فرشته بزرگوار آسمانى است» (وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ).

 (آيه 32)- در اين هنگام زنان مصر، قافيه را بكلى باختند و با دستهاى مجروح كه از آن خود مى‏چكيد و در حالى پريشان همچون مجسمه‏اى بى‏روح در جاى خود خشك شده بودند، نشان دادند كه آنها نيز دست كمى از همسر عزيز ندارند.

او از اين فرصت استفاده كرد و «گفت: اين است آن كسى كه مرا به خاطر عشقش سرزنش مى‏كرديد» (قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ).

همسر عزيز كه از موفقيت خود در طرحى كه ريخته بود، احساس غرور و خوشحالى مى‏كرد و عذر خود را موجه جلوه داده بود يكباره تمام پرده‏ها را كنار زد و با صراحت تمام به گناه خود اعتراف كرد و گفت: «آرى من او را به كام گرفتن از خويش دعوت كردم ولى او خويشتن دارى كرد» (وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ).

سپس بى‏آنكه از اين آلودگى به گناه اظهار ندامت كند، و يا لااقل در برابر ميهمانان كمى حفظ ظاهر نمايد، با نهايت بى‏پروايى با لحن جدى كه حاكى از اراده قطعى او بود، صريحا اعلام داشت، «و اگر او (يوسف) آنچه را كه من فرمان مى‏دهم انجام ندهد (و در برابر عشق سوزان من تسليم نگردد) بطور قطع به زندان خواهد افتاد» (وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ).

نه تنها به زندانش مى‏افكنم بلكه در درون زندان نيز «مسلما خوار و ذليل خواهد شد» (وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ).

 (آيه 33)- بعضى در اينجا روايت شگفت آورى نقل كرده‏اند و آن اين كه گروهى از زنان مصر كه در آن جلسه حضور داشتند به حمايت از همسر عزيز برخاستند و حق را به او دادند و دور يوسف را گرفتند، و هر يك براى تشويق يوسف                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 419

 به تسليم شدن يك نوع سخن گفتند: يكى گفت: اى جوان! اين همه خويشتن دارى و ناز براى چيست؟ چرا به اين عاشق دلداده، ترحم نمى‏كنى؟ مگر تو اين جمال دل آراى خيره كننده را نمى‏بينى؟

دومى گفت: گيرم كه از زيبايى و عشق چيزى نمى‏فهمى، ولى آيا نمى‏دانى كه او همسر عزيز مصر و زن قدرتمند اين سامان است؟ فكر نمى‏كنى كه اگر قلب او را به دست آورى، هر مقامى كه بخواهى براى تو آماده است؟

سومى گفت: گيرم كه نه تمايل به جمال و زيبائيش دارى، و نه نياز به مقام و مالش، ولى آيا نمى‏دانى كه او زن انتقامجوى خطرناكى است؟

طوفان مشكلات از هر سو يوسف را احاطه كرده بود، اما او كه از قبل خود را ساخته بود بى‏آنكه با زنان هوسباز و هوسران به گفتگو برخيزد رو به درگاه پروردگار آورد و اين چنين به نيايش پرداخت: «گفت: بار الها! پروردگارا! زندان (با آن همه سختيهايش) در نظر من محبوبتر است از آنچه اين زنان مرا به سوى آن مى‏خوانند» (قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ).

سپس از آنجا كه مى‏دانست در همه حال، مخصوصا در مواقع بحرانى، جز به اتكاء لطف پروردگار راه نجاتى نيست، خودش را با اين سخن به خدا سپرد و از او كمك خواست، پروردگارا! اگر كيد و مكر و نقشه‏هاى خطرناك اين زنان آلوده را از من باز نگردانى، قلب من به آنها متمايل مى‏گردد و از جاهلان خواهم بود» (وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ).

 (آيه 34)- و از آنجا كه وعده الهى هميشه اين بوده كه جهاد كنندگان مخلص را (چه با نفس و چه با دشمن) يارى بخشد، يوسف را در اين حال تنها نگذاشت و لطف حق به ياريش شتافت، آنچنان كه قرآن مى‏گويد: «پروردگارش اين دعاى خالصانه او را اجابت كرد» (فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ).

 «و مكر و نقشه آنها را از او گرداند» (فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ).

 «چرا كه او شنوا و داناست» (إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 420

 هم نيايشهاى بندگان را مى‏شنود و هم از اسرار درون آنها آگاه است، و هم راه حل مشكل آنها را مى‏داند.

 (آيه 35)- زندان به جرم بى‏گناهى: جلسه عجيب زنان مصر با يوسف در قصر «عزيز» با آن شور و غوغا پايان يافت. بيم رسوايى و افتضاح جنسى خاندان «عزيز» در نظر توده مردم روز به روز بيشتر مى‏شد، تنها چاره‏اى كه براى اين كار از طرف عزيز مصر و مشاورانش ديده شد اين بود كه يوسف را بكلى از صحنه خارج كنند، و بهترين راه براى اين كار، فرستادنش به سياه چال زندان بود، كه هم او را به فراموشى مى‏سپرد و هم در ميان مردم به اين تفسير مى‏شد كه مجرم اصلى، يوسف بوده است! لذا قرآن مى‏گويد: «بعد از آن كه آنها آيات و نشانه‏هاى (پاكى يوسف) را ديدند تصميم گرفتند كه او را تا مدتى زندانى كنند» (ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ).

آرى! در يك محيط آلوده، آزادى از آن آلودگان است، نه فقط آزادى كه همه چيز متعلق به آنهاست، و افراد پاكدامن و با ارزشى همچون يوسف بايد منزوى شوند، اما تا كى، آيا براى هميشه؟ نه، مسلما نه!

 (آيه 36)- از جمله كسانى كه با يوسف وارد زندان شدند، دو جوان بودند چنانكه آيه مى‏فرمايد: «و دو جوان، همراه او وارد زندان شدند» (وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ).

و از آنجا كه وقتى انسان نتواند از طريق عادى و معمولى دسترسى به اخبار پيدا كند احساسات ديگر او به كار مى‏افتد، تا مسير حوادث را جستجو و پيش بينى كند خواب و رؤيا هم براى او مطلبى مى‏شود.

از همين رو يك روز اين دو جوان كه گفته مى‏شود يكى از آن دو مأمور «آبدار خانه شاه» و ديگرى سرپرست غذا و آشپزخانه بود، و به علت سعايت دشمنان و اتهام به تصميم بر مسموم نمودن شاه، به زندان افتاده بودند، نزد يوسف آمدند و هر كدام خوابى را كه شب گذشته ديده بود و برايش عجيب و جالب                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 421

 مى‏نمود بازگو كرد.

 «يكى از آن دو گفت: من در عالم خواب چنين ديدم كه انگور را براى شراب ساختن مى‏فشارم»! (قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً).

 «و ديگرى گفت: من در خواب ديدم كه مقدارى نان روى سرم حمل مى‏كنم، و پرندگان (آسمان مى‏آيند و) از آن مى‏خورند» (وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ).

سپس اضافه كردند: «ما را از تعبير خوابمان آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مى‏بينيم» (نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ).

 (آيه 37)- به هر حال يوسف كه هيچ فرصتى را براى ارشاد و راهنمايى زندانيان از دست نمى‏داد، مراجعه اين دو زندانى را براى تعبير خواب غنيمت شمرد و به بهانه آن، حقايق مهمّى را كه راهگشاى آنها و همه انسانها بود بيان داشت.

نخست براى جلب اعتماد آنها در مورد آگاهى او بر تعبير خواب كه سخت مورد توجه آن دو زندانى بود چنين «گفت: من (به زودى و) قبل از آن كه جيره غذايى شما فرا رسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت» (قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما).

سپس يوسف با ايمان و خدا پرست كه توحيد با همه ابعادش در اعماق وجود او ريشه دوانده بود، براى اين كه روشن سازد چيزى جز به فرمان پروردگار تحقق نمى‏پذيرد چنين ادامه داد: «اين علم و دانش و آگاهى من از تعبير خواب از امورى است كه پروردگارم به من آموخته است» (ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي).

و براى اين كه تصور نكنند كه خداوند، بى‏حساب چيزى به كسى مى‏بخشد اضافه كرد: «من آيين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و نسبت به سراى آخرت كافرند، ترك كردم» و اين نور ايمان و تقوا مرا شايسته چنين موهبتى ساخته است (إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ).

منظور از اين قوم و جمعيت مردم بت پرست مصر يا بت پرستان كنعان است.

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 422

 (آيه 38)- من بايد از اين گونه عقايد جدا شوم، چرا كه بر خلاف فطرت پاك انسانى است، و به علاوه من در خاندانى پرورش يافته‏ام كه خاندان وحى و نبوت است، «و من از آيين پدران و نياكانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم» (وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ).

بعد به عنوان تأكيد اضافه مى‏كند: «براى ما شايسته نيست كه چيزى را شريك خدا قرار دهيم» (ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ). چرا كه خاندان ما، خاندان توحيد، خاندان ابراهيم بت شكن است.

 «اين از مواهب الهى بر ما و بر همه مردم است» (ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ).

 «ولى (متأسفانه) اكثر مردم اين مواهب الهى را شكرگزارى نمى‏كنند» و از راه توحيد و ايمان منحرف مى‏شوند (وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ).

 (آيه 39)- زندان يا كانون تربيت؟ هنگامى كه يوسف با ذكر بحث گذشته، دلهاى آن دو زندانى را آماده پذيرش حقيقت توحيد كرد رو به سوى آنها نمود و چنين گفت: «اى هم زندانهاى من! آيا خدايان پراكنده و معبودهاى متفرق بهترند يا خداوند يگانه يكتاى قهار و مسلط بر هر چيز» (يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ).

گويى يوسف مى‏خواهد به آنها حالى كند كه چرا شما آزادى را در خواب مى‏بينيد چرا در بيدارى نمى‏بينيد؟ چرا به دامن پرستش «اللّه واحد قهار» دست نمى‏زنيد تا بتوانيد اين خودكامگان ستمگر را كه شما را بى‏گناه و به مجرد اتهام به زندان مى‏افكنند از جامعه خود برانيد.

 (آيه 40)- سپس اضافه كرد: «اين معبودهايى كه غير از خدا مى‏پرستيد چيزى جز يك مشت اسمهاى بى‏مسمّا كه شما و پدرانتان آنها را خدا ناميده‏ايد، نيست» (ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ).

اينها امورى است كه «خداوند دليل و مدركى براى آن نازل نفرموده» بلكه ساخته و پرداخته مغزهاى ناتوان شماست (ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 423

 بدانيد «حكومت جز براى خدا نيست» (إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ) و به همين دليل شما نبايد در برابر اين بتها و طاغوتها و فراعنه سر تعظيم فرود آوريد.

و باز براى تأكيد بيشتر اضافه مى‏كند: «خداوند فرمان داده جز او را نپرستيد» (أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ).

 «اين است آيين و دين پا بر جا و مستقيم» كه هيچ گونه انحرافى در آن راه ندارد (ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ).

يعنى توحيد در تمام ابعادش، در عبادت، در حكومت، در فرهنگ و در همه چيز، آيين مستقيم و پا بر جاى الهى است.

 «ولى (چه مى‏توان كرد) بيشتر مردم آگاهى ندارند» (وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ).

و به خاطر اين عدم آگاهى در بيراهه‏هاى شرك سرگردان مى‏شوند و به حكومت غير «اللّه» تن در مى‏دهند و چه زجرها و زندانها و بدبختيها كه از اين رهگذر دامنشان را مى‏گيرد.

(آيه 41)- سپس رو به سوى دو رفيق زندانى كرد و چنين گفت: «اى دوستان زندانى من! اما يكى از شما (آزاد مى‏شود، و) ساقى شراب براى صاحب خود خواهد شد» (يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً).

 «اما نفر ديگر به دار آويخته مى‏شود و (آنقدر مى‏ماند كه) پرندگان آسمان از سر او مى‏خورند»! (وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ).

سپس براى تأكيد گفتار خود اضافه كرد: «اين امرى را كه شما در باره آن از من سؤال كرديد و استفتاء نموديد حتمى و قطعى است» (قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ).

اشاره به اين كه اين يك تعبير خواب ساده نيست، بلكه از يك خبر غيبى كه به تعليم الهى يافته‏ام مايه مى‏گيرد، بنابراين جاى ترديد و گفتگو ندارد.

 (آيه 42)- اما در اين هنگام كه احساس مى‏كرد اين دو به زودى از او جدا خواهند شد، براى اين كه روزنه‏اى به آزادى پيدا كند، و خود را از گناهى كه به او                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 424

 نسبت داده بودند تبرئه نمايد «به يكى از آن دو رفيق زندانى كه مى‏دانست آزاد خواهد شد سفارش كرد كه نزد مالك و صاحب اختيار خود (شاه) از من سخن بگو» تا تحقيق كند و بى‏گناهى من ثابت گردد (وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ).

اما اين «غلام فراموشكار» آنچنان كه راه و رسم افراد كم ظرفيت است كه چون به نعمتى برسند صاحب نعمت را به دست فراموشى مى‏سپارند بكلى مسأله يوسف را فراموش كرد قرآن مى‏گويد: «شيطان يادآورى از يوسف را نزد صاحبش از خاطر او برد» (فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ).

و به اين ترتيب، يوسف به دست فراموشى سپرده شد «و چند سال در زندان باقى ماند» (فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ).

در باره سالهاى زندان يوسف گفتگوست ولى مشهور اين است كه مجموع زندان يوسف 7 سال بوده، ولى بعضى گفته‏اند قبل از ماجراى خواب زندانيان 5 سال در زندان بود و بعد از آن هم هفت سال ادامه يافت. سالهايى پررنج و زحمت اما از نظر ارشاد و سازندگى پربار و پربركت.

 (آيه 43)- ماجراى خواب سلطان مصر! يوسف سالها در تنگناى زندان به صورت يك انسان فراموش شده باقى ماند، تنها كار او خودسازى، و ارشاد و راهنمايى زندانيان بود.

تا اين كه يك حادثه به ظاهر كوچك سرنوشت او را تغيير داد، نه تنها سرنوشت او كه سرنوشت تمام ملت مصر و اطراف آن را دگرگون ساخت.

پادشاه مصر كه مى‏گويند نامش «وليد بن ريّان» بود- و عزيز مصر وزير او محسوب مى‏شد- خواب ظاهرا پريشانى ديد، و صبحگاهان تعبير كنندگان خواب و اطرافيان خود را حاضر ساخت و چنين «گفت: من در خواب ديدم كه هفت گاو لاغر به هفت گاو چاق حمله كرد و آنها را مى‏خورند، و نيز هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده را ديدم» كه خشكيده‏ها بر گرد سبزها پيچيدند و آنها را از ميان بردند (وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 425

 خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ)

.

سپس رو به آنها كرد و گفت: «اى جمعيت اشراف! در باره خواب من نظر دهيد اگر قادر به تعبير خواب هستيد» (يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ).

 (آيه 44)- ولى حواشى سلطان بلافاصله «اظهار داشتند كه: اينها خوابهاى پريشان است و ما به تعبير اين گونه خوابهاى پريشان آشنا نيستيم»! (قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ).

 (آيه 45)- در اينجا ساقى شاه كه سالها قبل از زندان آزاد شده بود به ياد خاطره زندان و تعبير خواب يوسف افتاد.

همچنان كه آيه مى‏گويد: «و يكى از آن دو كه نجات يافته بود- و بعد از مدتى به خاطرش آمد- گفت: من شما را از تعبير اين خواب خبر مى‏دهم، مرا (به سراغ استاد ماهر اين كار كه در گوشه زندان است) بفرستيد» تا خبر صحيح دست اول را براى شما بياورم (وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ).

اين سخن وضع مجلس را دگرگون ساخت و همگى چشمها را به ساقى دوختند سر انجام به او اجازه داده شد كه هر چه زودتر دنبال اين مأموريت برود.

 (آيه 46)- ساقى به زندان و به سراغ دوست قديمى خود يوسف آمد، همان دوستى كه در حق او بى‏وفايى فراوان كرده بود اما شايد مى‏دانست بزرگوارى يوسف مانع از آن خواهد شد كه سر گله باز كند.

رو به يوسف كرد و چنين گفت: «يوسف! اى مرد بسيار راستگو! در باره اين خواب اظهار نظر كن كه كسى در خواب ديده است كه هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را مى‏خورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده» كه دومى بر اولى پيچيده و آن را نابوده كرده است (يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ).

 «شايد من به سوى اين مردم باز گردم، باشد كه آنها از اسرار اين خواب آگاه شوند» (لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ).

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 426

 (آيه 47)- به هر حال يوسف بى‏آنكه هيچ قيد و شرطى قائل شود و يا پاداشى بخواهد فورا خواب را به عالى‏ترين صورتى تعبير كرد، تعبيرى گويا و خالى از هرگونه پرده پوشى، و توأم با راهنمايى و برنامه‏ريزى براى آينده تاريكى كه در پيش داشتند، «او چنين گفت: هفت سال پى‏درپى بايد با جديت زراعت كنيد (چرا كه در اين هفت سال بارندگى فراوان است) ولى آنچه را درو مى‏كنيد به صورت همان خوشه در انبارها ذخيره كنيد، جز به مقدار كم و جيره‏بندى كه براى خوردن نياز داريد» (قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ).

 (آيه 48)- «پس از آن، هفت سال سخت (و خشكى و قحطى) مى‏آيد، كه آنچه را براى آن سالها ذخيره كرده‏ايد، مى‏خورند» (ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ).

ولى مراقب باشيد در آن هفت سال خشك و قحطى نبايد تمام موجودى انبارها را صرف تغذيه كنيد، بلكه بايد «مقدار كمى كه (براى بذر) ذخيره خواهيد كرد» براى زراعت سال بعد كه سال خوبى خواهد بود نگهدارى نماييد (إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ).

 (آيه 49)- اگر با برنامه و نقشه حساب شده اين هفت سال خشك و سخت را پشت سر بگذاريد ديگر خطرى شما را تهديد نمى‏كند، «سپس سالى فرا مى‏رسد كه باران فراوان نصيب مردم مى‏شود» (ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ).

 «و در آن سال (نه تنها كار زراعت خوب مى‏شود بلكه) مردم عصاره (ميوه‏ها و دانه‏هاى روغنى را) مى‏گيرند» و سال پربركتى است (وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ).

تعبيرى كه يوسف براى اين خواب كرد چقدر حساب شده بود! در حقيقت يوسف يك معبر ساده خواب نبود، بلكه يك رهبر بود كه از گوشه زندان براى آينده يك كشور برنامه‏ريزى مى‏كرد و يك طرح چند ماده‏اى حد اقل پانزده ساله به آنها ارائه داد و اين تعبير و طراحى براى آينده موجب شد كه هم مردم مصر از قحطى كشنده نجات يابند و هم يوسف از زندان و هم حكومت از دست خودكامگان!

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 427

 (آيه 50)- تبرئه يوسف از هرگونه اتهام! تعبيرى كه يوسف براى خواب شاه مصر كرد اجمالا به او فهماند كه اين مرد يك غلام زندانى نيست بلكه شخص فوق العاده‏اى است كه طى ماجراى مرموزى به زندان افتاده است لذا مشتاق ديدار او شد اما نه آنچنان كه غرور و كبر سلطنت را كنار بگذارد و خود به ديدار يوسف بشتابد بلكه «پادشاه گفت: او را نزد من آوريد!» (وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ).

 «ولى هنگامى كه فرستاده او نزد يوسف آمد (به جاى اين كه دست و پاى خود را گم كند كه بعد از سالها در سياه چال زندان بودن اكنون نسيم آزادى مى‏وزد به فرستاده شاه جواب منفى داد و) گفت: (من از زندان بيرون نمى‏آيم) به سوى صاحبت بازگرد و از او بپرس آن زنانى كه (در قصر عزيز مصر وزير تو) دستهاى خود را بريدند به چه دليل بود»؟ (فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ).

او نمى‏خواست ننگ عفو شاه را بپذيرد و پس از آزادى به صورت يك مجرم يا لااقل يك متهم كه مشمول عفو شاه شده است زندگى كند. او مى‏خواست نخست بى‏گناهى و پاكدامنيش كاملا به ثبوت رسد، و سر بلند آزاد گردد.

سپس اضافه نمود اگر توده مردم مصر و حتى دستگاه سلطنت ندانند نقشه زندانى شدن من چگونه و به وسيله چه كسانى طرح شد «اما پروردگار من از نيرنگ و نقشه آن زنان آگاه است» (إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ).

(آيه 51)- فرستاده مخصوص به نزد شاه برگشت و پيشنهاد يوسف را بيان داشت، اين پيشنهاد كه با مناعت طبع و علوّ همت همراه بود او را بيشتر تحت تأثير عظمت و بزرگى يوسف قرار داد لذا فورا به سراغ زنانى كه در اين ماجرا شركت داشتند فرستاد و آنها را احضار كرد، رو به سوى آنها كرد و «گفت: بگوييد ببينم در آن هنگام كه شما تقاضاى كامجويى از يوسف كرديد جريان كار شما چه بود»؟! (قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ).

در اينجا وجدانهاى خفته آنها يك مرتبه در برابر اين سؤال بيدار شد و همگى متفقا به پاكى يوسف گواهى دادند و «گفتند: منزه است خداوند ما هيچ عيب                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 428

 و گناهى در يوسف سراغ نداريم» (قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ).

همسر عزيز مصر كه در اينجا حاضر بود احساس كرد موقع آن فرا رسيده است كه سالها شرمندگى وجدان را با شهادت قاطعش به پاكى يوسف و گنهكارى خويش جبران كند، بخصوص اين كه او بزرگوارى بى‏نظير يوسف را از پيامى كه براى شاه فرستاده بود درك كرد چرا كه در پيامش كمترين سخنى از وى به ميان نياورده و تنها از زنان مصر بطور سر بسته سخن گفته است.

يك مرتبه، گويى انفجارى در درونش رخ داد. قرآن مى‏گويد: «همسر عزيز مصر فرياد زد: الآن حق آشكار شد، من پيشنهاد كامجويى به او كردم او راستگو است» و من اگر سخنى در باره او گفته‏ام دروغ بوده است دروغ! (قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ).

 (آيه 52)- همسر عزيز در ادامه سخنان خود چنين گفت: «من اين اعتراف صريح را به خاطر آن كردم كه (يوسف) بداند در غيابش نسبت به او خيانت نكردم» (ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ).

چرا كه من بعد از گذشتن اين مدت و تجربياتى كه داشته‏ام فهميده‏ام «خداوند نيرنگ و كيد خائنان را هدايت نمى‏كند» (وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ).]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1739</link>
            <pubDate>24/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>تفسیر سوره یوسف - آیه های 53 تا 70</title>
            <description><![CDATA[آغاز جزء سيزدهم قرآن مجيد

ادامه سوره يوسف‏

 (آيه 53)- باز ادامه داد: «من هرگز نفس سركش خويش را تبرئه نمى‏كنم چرا كه (مى‏دانم) اين نفس اماره ما را به بديها فرمان مى‏دهد» (وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ).

 «مگر آنچه پروردگارم رحم كند» و با حفظ و كمك او مصون بمانيم (إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي).

و در هر حال در برابر اين گناه از او اميد عفو و بخشش دارم «چرا كه پروردگارم غفور و رحيم است» (إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ).

شكست همسر عزيز مصر كه نامش «زليخا» يا «راعيل» بود در مسير گناه                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 429

 باعث تنبه او گرديد، و از كردار ناهنجار خود پشيمان گشت و روى به درگاه خدا آورد.

و خوشبخت كسانى كه از شكستها، پيروزى مى‏سازند و از ناكاميها كاميابى، و از اشتباهات خود راههاى صحيح زندگى را مى‏يابند و در ميان تيره بختيها نيكبختى خود را پيدا مى‏كنند.

 (آيه 54)- يوسف خزانه‏دار كشور مصر مى‏شود! در شرح زندگى پرماجراى يوسف، اين پيامبر بزرگ الهى به اينجا رسيديم كه سر انجام پاكدامنى او بر همه ثابت شد و حتى دشمنانش به پاكيش شهادت دادند، و ثابت شد كه تنها گناه او كه به خاطر آن، وى را به زندان افكندند چيزى جز پاكدامنى و تقوا و پرهيزكارى نبوده است.

در ضمن معلوم شد اين زندانى بى‏گناه كانونى است از علم و آگاهى و هوشيارى، و استعداد مديريت در يك سطح بسيار عالى.

در دنبال اين ماجرا، قرآن مى‏گويد: «و ملك دستور داد او را نزد من آوريد، تا او را مشاور و نماينده مخصوص خود سازم» و از علم و دانش و مديريت او براى حل مشكلاتم كمك گيرم (وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي).

نماينده ويژه «ملك» وارد زندان شد و به ديدار يوسف شتافت و اظهار داشت كه او علاقه شديدى به تو پيدا كرده است برخيز تا نزد او برويم.

يوسف به نزد ملك آمد و با او به گفتگو نشست «هنگامى كه ملك با وى گفتگو كرد (و سخنان پرمغز و پرمايه يوسف را كه از علم و هوش و درايت فوق العاده‏اى حكايت مى‏كرد شنيد، بيش از پيش شيفته و دلباخته او شد و) گفت:

تو امروز نزد ما داراى منزلت عالى و اختيارات وسيع هستى و مورد اعتماد و وثوق ما خواهى بود» (فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ).

 (آيه 55)- تو بايد امروز در اين كشور، مصدر كارهاى مهم باشى و بر اصلاح امور همت كنى، يوسف پيشنهاد كرد، خزانه‏دار كشور مصر باشد و «گفت: مرا در رأس خزانه‏دارى اين سرزمين قرار ده چرا كه من هم حافظ و نگهدار خوبى هستم                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 430

 و هم به اسرار اين كار واقفم» (قالَ اجْعَلْنِي عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ).

يوسف مى‏دانست يك ريشه مهم نابسامانيهاى آن جامعه مملو از ظلم و ستم در مسائل اقتصاديش نهفته است، اكنون كه آنها به حكم اجبار به سراغ او آمده‏اند، چه بهتر كه نبض اقتصاد كشور مصر، مخصوصا مسائل كشاورزى را در دست گيرد و به يارى مستضعفان بشتابد، از تبعيضها تا آنجا كه قدرت دارد بكاهد، حق مظلومان را از ظالمان بگيرد، و به وضع بى‏سر و سامان آن كشور پهناور سامان بخشد.

ضمنا تعبير «إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ» دليل بر اهميت «مديريت» در كنار «امانت» است و نشان مى‏دهد كه پاكى و امانت به تنهايى براى پذيرش يك پست حساس اجتماعى كافى نيست بلكه علاوه بر آن آگاهى و تخصص و مديريت نيز لازم است.

 (آيه 56)- به هر حال حال، خداوند در اينجا مى‏گويد: «و اين چنين ما يوسف را بر سرزمين مصر، مسلط ساختيم كه هرگونه مى‏خواست در آن تصرف مى‏كرد» (وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ).

آرى «ما رحمت خويش و نعمتهاى مادى و معنوى را به هر كس بخواهيم و شايسته بدانيم مى‏بخشيم» (نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ).

 «و ما هرگز پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهيم كرد» (وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ).

و اگر هم به طول انجامد سر انجام آنچه را شايسته آن بوده‏اند به آنها خواهيم داد كه در پيشگاه ما هيچ كار نيكى به دست فراموشى سپرده نمى‏شود.

 (آيه 57)- ولى مهم اين است كه تنها به پاداش دنيا قناعت نخواهيم كرد «و پاداشى كه در آخرت به آنها خواهد رسيد بهتر و شايسته‏تر است براى كسانى كه ايمان آوردند و تقوا پيشه كردند» (وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ).

 (آيه 58)- پيشنهاد تازه يوسف به برادران: سر انجام همان گونه كه پيش بينى مى‏شد، هفت سال پى‏درپى وضع كشاورزى مصر بر اثر بارانهاى پربركت و فراوانى آب نيل كاملا رضايت بخش بود، و يوسف دستور داد مردم مقدار مورد نياز خود را                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 431

 از محصول بردارند و بقيه را به حكومت بفروشند و به اين ترتيب، انبارها و مخازن از آذوقه پر شد.

اين هفت سال پربركت و وفور نعمت گذشت، و قحطى و خشكسالى چهره عبوس خود را نشان داد، و آنچنان آسمان بر زمين بخيل شد كه زرع و نخيل لب تر نكردند، و مردم از نظر آذوقه در مضيقه افتادند و يوسف نيز تحت برنامه و نظم خاصى كه توأم با آينده نگرى بود غلّه به آنها مى‏فروخت و نيازشان را به صورت عادلانه‏اى تأمين مى‏كرد.

اين خشكسالى منحصر به سرزمين مصر نبود، به كشورهاى اطراف نيز سرايت كرد، و مردم «فلسطين» و سرزمين «كنعان» را كه در شمال شرقى مصر قرار داشتند فرا گرفت، و «خاندان يعقوب» كه در اين سرزمين زندگى مى‏كردند نيز به مشكل كمبود آذوقه گرفتار شدند، و به همين دليل يعقوب تصميم گرفت، فرزندان خود را به استثناى «بنيامين» كه به جاى يوسف نزد پدر ماند راهى مصر كند.

آنها با كاروانى كه به مصر مى‏رفت به سوى اين سرزمين حركت كردند و به گفته بعضى پس از 18 روز راهپيمايى وارد مصر شدند.

طبق تواريخ، افراد خارجى به هنگام ورود به مصر بايد خود را معرفى مى‏كردند تا مأمورين به اطلاع يوسف برسانند، هنگامى كه مأمورين گزارش كاروان فلسطين را دادند، يوسف در ميان درخواست كنندگان غلات نام برادران خود را ديد، و آنها را شناخت و دستور داد، بدون آن كه كسى بفهمد آنان برادر وى هستند احضار شوند و آن چنانكه قرآن مى‏گويد: «و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند او آنها را شناخت، ولى آنها وى را نشناختند» (وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ).

آنها حق داشتند يوسف را نشناسند، زيرا از يك سو سى تا چهل سال از روزى كه او را در چاه انداخته بودند تا روزى كه به مصر آمدند گذشته بود، و از سويى ديگر، آنها هرگز چنين احتمالى را نمى‏دادند كه برادرشان عزيز مصر شده باشد. اصلا احتمال حيات يوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسيار بعيد بود.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 432

 به هر حال آنها غلّه مورد نياز خود را خريدارى كردند.

 (آيه 59)- يوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد، و در گفتگو را با آنها باز كرد، برادران گفتند: ما، ده برادر از فرزندان يعقوب هستيم، و او نيز فرزند زاده ابراهيم خليل پيامبر بزرگ خداست، اگر پدر ما را مى‏شناختى احترام بيشترى مى‏كردى، ما پدر پيرى داريم كه از پيامبران الهى است، ولى اندوه عميقى سراسر وجود او را در بر گرفته! يوسف فورا پرسيد: اين همه اندوه چرا؟

گفتند: او پسرى داشت، كه بسيار مورد علاقه‏اش بود و از نظر سن از ما كوچكتر بود، روزى همراه ما براى شكار و تفريح به صحرا آمد، و ما از او غافل مانديم و گرگ او را دريد! و از آن روز تاكنون، پدر براى او گريان و غمگين است.

بعضى از مفسران چنين نقل كرده‏اند كه عادت يوسف اين بود كه به هر كس يك بار شتر غلّه بيشتر نمى‏فروخت، و چون برادران يوسف، ده نفر بودند، ده بار غلّه به آنها داد، آنها گفتند: ما پدر پيرى داريم كه به خاطر شدت اندوه نمى‏تواند مسافرت كند و برادر كوچكى كه براى خدمت و انس، نزد او مانده است، سهميه‏اى هم براى آن دو به ما مرحمت كن.

يوسف دستور داد و بار ديگر بر آن افزودند، سپس رو كرد به آنها و گفت: در سفر آينده برادر كوچك را به عنوان نشانه همراه خود بياوريد.

در اينجا قرآن مى‏گويد: «و هنگامى كه (يوسف) بارهاى آنها را آماده ساخت به آنها گفت: آن برادرى را كه از پدر داريد نزد من بياوريد» (وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ).

سپس اضافه كرد: «آيا نمى‏بينيد، حق پيمانه را ادا مى‏كنم، و من بهترين ميزبانها هستم»؟ (أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ).

 (آيه 60)- و به دنبال اين تشويق و اظهار محبت، آنها را با اين سخن تهديد كرد كه «اگر آن برادر را نزد من نياوريد، نه كيل و غلّه‏اى نزد من خواهيد داشت، و نه اصلا به من نزديك شويد» (فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 433

 يوسف مى‏خواست به هر ترتيبى شده «بنيامين» را نزد خود آورد، گاهى از طريق اظهار محبت و گاهى از طريق تهديد وارد مى‏شد، ضمنا از اين تعبيرات روشن مى‏شود كه خريد و فروش غلات در مصر از طريق وزن نبود بلكه به وسيله پيمانه بود و نيز روشن مى‏شود كه يوسف به تمام معنى ميهمان نواز بود.

 (آيه 61)- برادران در پاسخ او «گفتند: ما با پدرش گفتگو مى‏كنيم (و سعى خواهيم كرد موافقت او را جلب كنيم) و ما اين كار را خواهيم كرد» (قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ).

آنها يقين داشتند، مى‏توانند از اين نظر در پدر نفوذ كنند و موافقتش را جلب نمايند و بايد چنين باشد، جايى كه آنها توانستند يوسف را با اصرار و الحاح از دست پدر در آورند چگونه نمى‏توانند بنيامين را از او جدا سازند؟

 (آيه 62)- در اينجا يوسف براى اين كه عواطف آنها را به سوى خود بيشتر جلب كند و اطمينان كافى به آنها بدهد، «به كارگزارانش گفت: وجوهى را كه آنها (برادران) در برابر غلّه پرداخته‏اند (دور از چشم آنها) دربارهايشان بگذاريد، تا به هنگامى كه به خانواده خود بازگشتند (و بارها را گشودند) آن را بشناسند تا شايد بار ديگر به مصر بازگردند» (وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ).

چرا يوسف خود را به برادران معرفى نكرد؟

نخستين سؤالى كه در ارتباط با آيات فوق پيش مى‏آيد اين است كه چگونه يوسف خود را به برادران معرفى نكرد، تا زودتر او را بشناسد و به سوى پدر بازگردند، و او را از غم و اندوه جانكاه فراق يوسف درآورند؟

بسيارى از مفسران به پاسخ اين سؤال پرداخته‏اند و جوابهايى ذكر كرده‏اند كه به نظر مى‏رسد بهترين آنها اين است كه يوسف چنين اجازه‏اى را از طرف پروردگار نداشت، زيرا ماجراى فراق يوسف گذشته از جهات ديگر صحنه آزمايش و ميدان امتحانى بود براى يعقوب و مى‏بايست دوران اين آزمايش به فرمان پروردگار به آخر برسد، و قبل از آن يوسف مجاز نبود خبر دهد.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 434

 به علاوه اگر يوسف بلافاصله خود را به برادران معرفى مى‏كرد، ممكن بود عكس العملهاى نامطلوبى داشته باشد از جمله اين كه آنها چنان گرفتار وحشت شوند كه ديگر به سوى او بازنگردند، به خاطر اين كه احتمال مى‏دادند يوسف انتقام گذشته را از آنها بگيرد.

(آيه 63)- سر انجام موافقت پدر جلب شد! برادران يوسف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان بازگشتند، ولى در فكر آينده بودند كه اگر پدر با فرستادن برادر كوچك (بنيامين) موافقت نكند، عزيز مصر آنها را نخواهد پذيرفت و سهميه‏اى به آنها نخواهد داد.

لذا قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه آنها به سوى پدر بازگشتند گفتند: پدر! دستور داده شده است كه در آينده (سهميه‏اى به ما ندهند و) كيل و پيمانه‏اى براى ما نكنند» (فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ).

 «اكنون كه چنين است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانيم كيل و پيمانه‏اى دريافت داريم» (فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ).

 «و مطمئن باش كه او را حفظ خواهيم كرد» (وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ).

 (آيه 64)- پدر كه هرگز خاطره يوسف را فراموش نمى‏كرد از شنيدن اين سخن ناراحت و نگران شد، رو به آنها كرده «گفت: آيا من نسبت به اين (برادر) به شما اطمينان كنم همان گونه كه نسبت به برادرش (يوسف) در گذشته به شما اطمينان كردم» (قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى‏ أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ).

سپس اضافه كرد: «در هر حال خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است» (فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ).

 (آيه 65)- سپس برادرها «هنگامى كه متاع خود را گشودند ديدند سرمايه آنها، به آنها بازگردانده شده»! و تمام آنچه را به عنوان بهاى غلّه، به عزيز مصر پرداخته بودند، در درون بارهاست! (وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ).

آنها كه اين موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مى‏يافتند، نزد پدر آمدند                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 435

 «گفتند: پدر جان! ما ديگر بيش از اين چه مى‏خواهيم؟ اين سرمايه ماست كه به ما باز پس گردانده شده است» (قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا).

پدر جان! ديگر جاى درنگ نيست، برادرمان را با ما بفرست «ما براى خانواده خود مواد غذايى خواهيم آورد» (وَ نَمِيرُ أَهْلَنا).

 «و در حفظ برادر خواهيم كوشيد» (وَ نَحْفَظُ أَخانا).

 «و يك بار شتر هم (به خاطر او) خواهيم افزود» (وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ).

 «و اين كار (براى عزيز مصر، اين مرد بزرگوار و سخاوتمندى كه ما ديديم) كار ساده و آسانى است» (ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ).

 (آيه 66)- ولى يعقوب با تمام اين احوال، راضى به فرستادن فرزندش بنيامين با آنها نبود، و از طرفى اصرار آنها كه با منطق روشنى همراه بود، او را وادار مى‏كرد كه در برابر اين پيشنهاد تسليم شود، سر انجام راه چاره را در اين ديد كه نسبت به فرستادن فرزند، موافقت مشروط كند، لذا به آنها چنين «گفت: من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا پيمان مؤكد الهى بدهيد كه او را حتما نزد من خواهيد آورد مگر اين كه (بر اثر مرگ و يا عوامل ديگر) قدرت از شما سلب شود» (قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ).

منظور از «مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» (وثيقه الهى) همان عهد و پيمان و سوگندى بوده كه با نام خداوند همراه است.

به هر حال برادران يوسف پيشنهاد پدر را پذيرفتند، «و هنگامى كه عهد و پيمان خود را در اختيار پدر گذاشتند (يعقوب) گفت: خداوند شاهد و ناظر و حافظ آن است كه ما مى‏گوييم» (فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ).

 (آيه 67)- سر انجام برادران يوسف پس از جلب موافقت پدر، برادر كوچك را با خود همراه كردند و براى دومين بار آماده حركت به سوى مصر شدند، در اينجا پدر، نصيحت و سفارشى به آنها كرد «و گفت: فرزندانم! شما از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى مختلف وارد شويد» (وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ). تا مورد حسد و سعايت حسودان قرار نگيريد.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 436

 و اضافه كرد «من با اين دستور نمى‏توانم حادثه‏اى را كه از سوى خدا حتمى است از شما برطرف سازم» (وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ).

و در پايان گفت: «حكم و فرمان از آن خداست» (إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ).

 «بر او توكل كرده‏ام» (عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ).

و «همه متوكلان بايد بر او توكل كنند» و از او استمداد بجويند و كار خود را به او واگذارند (وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ).

 (آيه 68)- برادران حركت كردند و پس از پيمودن راه طولانى ميان كنعان و مصر، وارد سرزمين مصر شدند «و هنگامى كه طبق آنچه پدر به آنها امر كرده بود (از راههاى مختلف) وارد مصر شدند اين كار هيچ حادثه الهى را نمى‏توانست از آنها دور سازد» (وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ).

بلكه تنها فايده‏اش اين بود «كه حاجتى در دل يعقوب بود كه از اين طريق انجام مى‏شد» (إِلَّا حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها).

اشاره به اين كه تنها اثرش تسكين خاطر پدر و آرامش قلب او بود، چرا كه او از همه فرزندان خود دور بود، و شب و روز در فكر آنها و يوسف بود، و از گزند حوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مى‏ترسيد، و همين اندازه كه اطمينان داشت آنها دستوراتش را به كار مى‏بندند دلخوش بود.

سپس قرآن يعقوب را با اين جمله مدح و توصيف مى‏كند كه: «او از طريق تعليمى كه ما به او داديم، علم و آگاهى داشت، در حالى كه اكثر مردم نمى‏دانند» (وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ).

 (آيه 69)- طرحى براى نگهدارى برادر: سر انجام برادران بر يوسف وارد شدند، و به او اعلام داشتند كه دستور تو را به كار بستيم و با اين كه پدر در آغاز موافق فرستادن برادر كوچك، با ما نبود با اصرار او را راضى ساختيم، تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداريم.

يوسف، آنها را با احترام و اكرام تمام پذيرفت، و به ميهمانى خويش دعوت كرد، دستور داد هر دو نفر در كنار سفره يا طبق غذا قرار گيرند، آنها چنين                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 437

 كردند، در اين هنگام «بنيامين» كه تنها مانده بود گريه را سر داد و گفت: اگر برادرم يوسف زنده بود، مرا با خود بر سر يك سفره مى‏نشاند، چرا كه از يك پدر و مادر بوديم.

يوسف رو به آنها كرد و گفت: مثل اين كه برادر كوچكتان تنها مانده است؟

من براى رفع تنهائيش او را با خودم بر سر يك سفره مى‏نشانم! سپس دستور داد براى هر دو نفر يك اتاق خواب مهيا كردند، باز «بنيامين» تنها ماند، يوسف گفت: او را نزد من بفرستيد، در اين هنگام يوسف برادرش را نزد خود جاى داد، اما ديد او بسيار ناراحت و نگران است و دائما به ياد برادر از دسته رفته‏اش يوسف مى‏باشد، در اينجا پيمانه صبر يوسف لبريز شد و پرده از روى حقيقت برداشت، چنانكه قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه وارد بر يوسف شدند او برادرش را نزد خود جاى داد و گفت: من همان برادرت يوسفم، غم مخور و اندوه به خويش راه مده و از كارهايى كه اينها مى‏كنند نگران مباش»! (وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ).

منظور از كارهاى برادران كه «بنيامين» را ناراحت مى‏كرده است، بى‏مهرى‏هايى است كه نسبت به او و يوسف داشتند، و نقشه‏هايى كه براى طرد آنها از خانواده كشيدند.

 (آيه 70)- در اين هنگام طبق بعضى از روايات، يوسف به برادرش بنيامين گفت: آيا دوست دارى نزد من بمانى؟ او گفت آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد. يوسف گفت: غصه مخور من نقشه‏اى مى‏كشم كه آنها ناچار شوند تو را نزد من بگذارند، «سپس هنگامى كه بارهاى غلات را براى برادران آماده ساخت پيمانه گران قيمت مخصوص را، درون بار برادرش بنيامين گذاشت چون براى هر كدام بارى از غلّه مى‏داد (فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ).

البته اين كار در خفا انجام گرفت، و شايد تنها يك نفر از مأموران، بيشتر از آن آگاه نشد، در اين هنگام مأموران كيل مواد غذايى مشاهده كردند كه اثرى از پيمانه مخصوص و گران قيمت نيست، در حالى كه قبلا در دست آنها بود: لذا همين كه                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 438

 قافله آماده حركت شد، «ندا دهنده‏اى فرياد زد: اى اهل قافله! شما سارق هستيد»! (ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ).

برادران يوسف كه اين جمله را شنيدند، سخت تكان خوردند و وحشت كردند، چرا كه هرگز چنين احتمالى به ذهنشان راه نمى‏يافت كه بعد از اين همه احترام و اكرام، متهم به سرقت شوند!]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1740</link>
            <pubDate>24/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>تفسیر سوره یوسف - آیه های 71 تا 90</title>
            <description><![CDATA[سوره یوسف - آیه های 71 تا 90
(آيه 71)- لذا «رو به آنها كردند و گفتند: مگر چه چيز گم كرده‏ايد»؟ (قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ).

 (آيه 72)- «گفتند: ما پيمانه سلطان را گم كرده‏ايم» و نسبت به شما ظنين هستيم (قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ).

و از آنجا كه پيمانه، گران قيمت و مورد علاقه ملك بوده است، «هر كس آن را بيابد و بياورد، يك بار شتر به او جايزه خواهيم داد» (وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ).

سپس گوينده اين سخن براى تأكيد بيشتر گفت: «و من شخصا اين جايزه را تضمين مى‏كنم» (وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ).

 (آيه 73)- برادران كه سخت از شنيدن اين سخن نگران و دستپاچه شدند، و نمى‏دانستند جريان چيست؟ رو به آنها كرده «گفتند: به خدا سوگند شما مى‏دانيد ما نيامده‏ايم در اينجا فساد كنيم و ما هيچ گاه سارق نبوده‏ايم» (قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِينَ).

 (آيه 74)- در اين هنگام مأموران رو به آنها كرده «گفتند: اگر شما دروغ بگوييد جزايش چيست؟» (قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ).

 (آيه 75)- و آنها در پاسخ «گفتند: جزايش اين است كه هر كس پيمانه ملك، در بار او پيدا شود خودش را، توقيف كنيد و به جاى آن برداريد» (قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ).

 «آرى ما اين چنين ستمكاران را كيفر مى‏دهيم» (كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ).

 (آيه 76)- در اين هنگام يوسف دستور داد كه بارهاى آنها را بگشايند و يك يك بازرسى كنند، منتها براى اين كه طرح و نقشه اصلى يوسف معلوم نشود،                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 439

 «نخست بارهاى ديگران را قبل از بار برادرش (بنيامين) بازرسى كرد و سپس پيمانه مخصوص را از بار برادرش بيرون آورد» (فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ).

همين كه پيمانه در بار بنيامين پيدا شد، دهان برادران از تعجب باز ماند، گويى كوهى از غم و اندوه بر آنان فرود آمد. از يك سو برادر آنها ظاهرا مرتكب چنين سرقتى شده و مايه سرشكستگى آنهاست، و از سوى ديگر موقعيت آنها را نزد عزيز مصر به خطر مى‏اندازد، و از همه اينها گذشته پاسخ پدر را چه بگويند؟

چگونه او باور مى‏كند كه برادران تقصيرى در اين زمينه نداشته‏اند؟

سپس قرآن چنين اضافه مى‏كند كه: «ما اين گونه براى يوسف، طرح ريختيم» (كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ). تا برادر خود را به گونه‏اى كه برادران ديگر نتوانند مقاومت كنند نزد خود نگاه دارد.

مسأله مهم اينجاست كه اگر يوسف مى‏خواست طبق قوانين مصر با برادرش بنيامين رفتار كند مى‏بايست او را مضروب سازد و به زندان بيفكند. لذا قبلا از برادران اعتراف گرفت كه اگر شما دست به سرقت زده باشيد، كيفرش نزد شما چيست؟ آنها هم طبق سنتى كه داشتند پاسخ دادند كه در محيط ما شخص سارق را در برابر سرقتى كه كرده بر مى‏دارند، و يوسف طبق همين برنامه با آنها رفتار كرد، چرا كه يكى از طرق كيفر مجرم آن است كه او را طبق قانون و سنت خودش كيفر دهند.

به همين جهت قرآن مى‏گويد: «يوسف نمى‏توانست برادرش را طبق آيين ملك مصر بر دارد» و نزد خود نگهدارد (ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ).

سپس به عنوان يك استثناء مى‏فرمايد: «مگر اين كه خداوند بخواهد: (إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ).

اشاره به اين كه: اين كارى كه يوسف انجام داد و با برادران همانند سنت خودشان رفتار كرد طبق فرمان الهى بود، و نقشه‏اى بود براى حفظ برادر، و تكميل آزمايش پدرش يعقوب، و آزمايش برادران ديگر!                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 440

 و در پايان اضافه مى‏كند: «ما درجات هر كس را بخواهيم بالا مى‏بريم» (نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ). درجات كسانى كه شايسته باشند و همچون يوسف از بوته امتحانات، سالم به در آيند.

 «و در هر حال برتر از هر صاحب علمى عالمى است» يعنى خدا، (وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ).

و هم او بود كه طرح اين نقشه را به يوسف الهام كرده بود.

 (آيه 77)- برادران سر انجام باور كردند كه برادرشان «بنيامين» دست به سرقت زشت و شومى زده است، و سابقه آنها را نزد عزيز مصر بكلى خراب كرده است و لذا براى اين كه خود را تبرئه كنند «گفتند: اگر او [بنيامين‏] دزدى كند (چيز عجيبى نيست، چرا كه) برادرش (يوسف) نيز قبلا مرتكب دزدى شده است» كه هر دو از يك پدر و مادرند و حساب آنها از ما كه از مادر ديگرى هستيم جدا است! (قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ).

يوسف از شنيدن اين سخن سخت ناراحت شد و «آن را در دل مكتوم داشت، و براى آنها آشكار نساخت» (فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ).

چرا كه او مى‏دانست آنها با اين سخن، مرتكب تهمت بزرگى شده‏اند، ولى با پاسخ آنها نپرداخت، همين اندازه سر بسته به آنها «گفت: «شما (از ديدگاه من،) از نظر منزلت بدترين مردميد» (قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً).

سپس افزود: «و خداوند از آنچه توصيف مى‏كنيد، آگاهتر است» (وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ). ط

 (آيه 78)- هنگامى كه برادران ديدند برادر كوچكشان بنيامين طبق قانونى كه خودشان آن را پذيرفته‏اند مى‏بايست نزد عزيز مصر بماند و از سوى ديگر با پدر پيمان بسته‏اند كه حدّ اكثر كوشش خود را در حفظ و بازگرداندن بنيامين به خرج دهند، رو به سوى يوسف كه هنوز براى آنها ناشناخته بود كردند و «گفتند: اى عزيز مصر! و اى زمامدار بزرگوار، او پدرى دارد پير و سالخورده (كه قدرت بر تحمل فراق او را ندارد ما طبق اصرار تو او را از پدر جدا كرديم و او از ما پيمان مؤكد گرفته                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 441

 كه به هر قيمتى هست، او را بازگردانيم، بيا بزرگوارى كن) و يكى از ما را به جاى او بگير» (قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ).

 «چرا كه ما تو را از نيكوكاران مى‏بينيم» (إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ). و اين اولين بار نيست كه نسبت به ما محبت فرمودى بيا و محبت خود را با اين كار تكميل فرما.

 (آيه 79)- يوسف اين پيشنهاد را شديدا نفى كرد و «گفت: پناه بر خدا (چگونه ممكن است) ما كسى را جز آن كس كه متاع خود را نزد او يافته‏ايم بگيريم» هرگز شنيده‏ايد آدم با انصافى، بى‏گناهى را به جرم ديگرى مجازات كند؟ (قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ).

 «اگر چنين كنيم مسلما ظالم خواهيم بود» (إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ).

قابل توجه اين كه يوسف در اين گفتار خود هيچ گونه نسبت سرقت به برادر نمى‏دهد بلكه از او تعبير مى‏كند به كسى كه متاع خود را نزد او يافته‏ايم، و اين دليل بر آن است كه او دقيقا توجه داشت كه در زندگى هرگز خلاف نگويد.

 (آيه 80)- برادران سر افكنده به سوى پدر بازگشتند: برادران آخرين تلاش و كوشش خود را براى نجات بنيامين كردند، ولى تمام راهها را به روى خود بسته ديدند.

لذا مأيوس شدند و تصميم به مراجعت به كنعان و گفتن ماجرا براى پدر را گرفتند، قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه آنها (از عزيز مصر يا از نجات برادر) مأيوس شدند به گوشه‏اى آمدند و خود را از دگران جدا ساختند و به نجوا و سخنان در گوشى پرداختند» (فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا).

به هر حال، «برادر بزرگتر (در آن جلسه خصوصى به آنها) گفت: مگر نمى‏دانيد كه پدرتان از شما پيمان الهى گرفته است» كه بنيامين را به هر قيمتى كه ممكن است بازگردانيد (قالَ كَبِيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ).

و شما همان كسانى هستيد كه: «پيش از اين نيز در باره يوسف، كوتاهى                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 442

 كرديد» و سابقه خود را نزد پدر بد نموديد (وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ).

 «حال كه چنين است، من از جاى خود- يا از سرزمين مصر- حركت نمى‏كنم (و به اصطلاح در اينجا متحصن مى‏شوم) مگر اين كه پدرم به من اجازه دهد، و يا خداوند فرمانى در باره من صادر كند كه او بهترين حاكمان است» (فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ).

منظور از اين فرمان، يا فرمان مرگ است و يا راه چاره‏اى است كه خداوند پيش بياورد و يا عذر موجهى كه نزد پدر بطور قطع پذيرفته باشد.

(آيه 81)- سپس برادر بزرگتر به ساير برادران دستور داد كه «شما به سوى پدر بازگرديد و بگوييد: پدر! فرزندت دست به دزدى زد»! (ارْجِعُوا إِلى‏ أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ).

 «و اين شهادتى را كه ما مى‏دهيم به همان مقدارى است كه ما آگاه شديم» (وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا).

همين اندازه ما ديديم پيمانه ملك را از بار برادرمان خارج ساختند، كه نشان مى‏داد او مرتكب سرقت شده است، و اما باطن امر با خداست.

 «و ما از غيب خبر نداشتيم» (وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ).

 (آيه 82)- سپس براى اينكه هرگونه سوء ظن را از پدر دور سازند و او را مطمئن كنند كه جريان امر همين بوده، نه كم و نه زياد، گفتند: «براى تحقيق بيشتر از شهرى كه ما در آن بوديم سؤال كن» (وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها).

 «و همچنين از قافله‏اى كه با آن قافله به سوى تو آمديم» و طبعا افرادى از سرزمين كنعان و از كسانى كه تو بشناسى در آن وجود دارد، مى‏توانى حقيقت حال را بپرس (وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها).

و به هر حال «مطمئن باش كه ما در گفتار خود صادقيم و جز حقيقت چيزى نمى‏گوييم» (وَ إِنَّا لَصادِقُونَ).

از مجموع اين سخن استفاده مى‏شود كه مسأله سرقت بنيامين در مصر پيچيده بوده كه كاروانى از كنعان به آن سرزمين آمده و از ميان آنها يك نفر قصد                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 443

 داشته است پيمانه ملك را با خود ببرد كه مأموران ملك به موقع رسيده‏اند و پيمانه را گرفته و شخص او را بازداشت كرده‏اند.

 (آيه 83)- برادران از مصر حركت كردند در حالى كه برادر بزرگتر و كوچكتر را در آنجا گذاردند، و با حال پريشان و نزار به كنعان بازگشتند و به خدمت پدر شتافتند، پدر كه آثار غم و اندوه را در بازگشت از اين سفر- به عكس سفر سابق- بر چهره‏هاى آنها مشاهده كرد فهميد آنها حامل خبر ناگوارى هستند، بخصوص اين كه اثرى از «بن يامين» و برادر بزرگتر در ميان آنها نبود، و هنگامى كه برادران جريان حادثه را بى‏كم و كاست، شرح دادند يعقوب برآشفت، رو به سوى آنها كرده «گفت:

هوسهاى نفسانى شما، مسأله را در نظرتان چنين منعكس ساخته و تزيين داده است»! (قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً).

سپس يعقوب به خويشتن بازگشت و گفت: من زمام صبر را از دست نمى‏دهم و «شكيبايى نيكو خالى از كفران مى‏كنم» (فَصَبْرٌ جَمِيلٌ).

 «اميدوارم خداوند همه آنها (يوسف و بن يامين و فرزند بزرگم) را به من بازگرداند» (عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً).

 «چرا كه او دانا و حكيم است» (إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ).

از درون دل همه آگاه است و از همه حوادثى كه گذشته و مى‏گذرد با خبر به علاوه او حكيم است و هيچ كارى را بدون حساب نمى‏كند.

 (آيه 84)- در اين حال غم و اندوهى سراسر وجود يعقوب را فرا گرفت و جاى خالى بن يامين همان فرزندى كه مايه تسلى خاطر او بود، وى را به ياد يوسف عزيزش افكند، به ياد دورانى كه اين فرزند برومند با ايمان باهوش زيبا در آغوشش بود و استشمام بوى او هر لحظه زندگى و حيات تازه‏اى به پدر مى‏بخشيد، اما امروز نه تنها اثرى از او نيست بلكه جانشين او بن يامين نيز به سرنوشت دردناك و مبهمى همانند او گرفتار شده است، «در اين هنگام روى از فرزندان برتافت و گفت: وا اسفا بر يوسف»! (وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ).

اين حزن و اندوه مضاعف، سيلاب اشك را، بى‏اختيار از چشم يعقوب                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 444

 جارى مى‏ساخت تا آن حد كه «چشمان او از اين اندوه سفيد و نابينا شد» (وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ).

و اما با اين حال سعى مى‏كرد، خود را كنترل كند و خشم را فرو بنشاند و سخنى برخلاف رضاى حق نگويد «او مرد با حوصله و بر خشم خويش مسلّط بود» (فَهُوَ كَظِيمٌ).

 (آيه 85)- برادران كه از مجموع اين جريانها، سخت ناراحت شده بودند، از يك سو وجدانشان به خاطر داستان يوسف معذب بود، و از سوى ديگر به خاطر بن يامين خود را در آستانه امتحان جديدى مى‏ديدند، و از سوى سوم نگرانى مضاعف پدر بر آنها، سخت و سنگين بود، با ناراحتى و بى‏حوصلگى، به پدر «گفتند: به خدا سوگند تو آنقدر ياد يوسف مى‏كنى تا در آستانه مرگ قرار گيرى يا هلاك گردى» (قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ).

 (آيه 86)- اما پير كنعان آن پيامبر روشن ضمير در پاسخ آنها «گفت: (من شكايتم را به شما نياوردم كه چنين مى‏گوييد) من غم و اندوهم را نزد خدا مى‏برم و به او شكايت مى‏آورم»الَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ)

.

 «و از خدايم (لطف‏ها و كرامت‏ها و) چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى‏دانيد»َ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ)

.

 (آيه 87)- بكوشيد و مأيوس نشويد كه يأس نشانه كفر است» قحطى در مصر و اطرافش از جمله كنعان بيداد مى‏كرد، دگر بار يعقوب فرزندان را دستور به حركت كردن به سوى مصر و تأمين مواد غذايى مى‏دهد، ولى اين بار در سرلوحه خواسته‏هايش جستجو از يوسف و برادرش بن يامين را قرار مى‏دهد و مى‏گويد:

 «فرزندانم برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد» (يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ).

و از آنجا كه فرزندان تقريبا اطمينان داشتند كه يوسفى در كار نمانده، و از اين توصيه و تأكيد پدر تعجب مى‏كردند، يعقوب به آنها گوشزد مى‏كند: «از رحمت                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 445

 الهى هيچ گاه مأيوس نشويد» كه قدرت او مافوق همه مشكلات و سختيهاست (وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ).

 «چرا كه جز كافران بى‏ايمان (كه از قدرت خدا بى‏خبرند) از رحمتش مأيوس نمى‏شوند» (إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ).

 (آيه 88)- به هر حال فرزندان يعقوب بارها را بستند و روانه مصر شدند و اين سومين مرتبه است كه آنها به اين سرزمين پرحادثه وارد مى‏شوند.

در اين سفر بر خلاف سفرهاى گذشته يك نوع احساس شرمندگى روح آنها را آزار مى‏دهد، چرا كه سابقه آنها در مصر و نزد عزيز، سخت آسيب ديده، و شايد بعضى آنها را به عنوان «گروه سارقان كنعان» بشناسند، تنها چيزى كه در ميان انبوه اين مشكلات و ناراحتيهاى جانفرسا مايه تسلى خاطر آنهاست، همان جمله اخير پدر است كه مى‏فرمود: از رحمت خدا مأيوس نباشيد كه هر مشكلى براى او سهل و آسان است.

 «پس هنگامى كه آنها وارد بر يوسف شدند، (با نهايت ناراحتى رو به سوى او كردند و) گفتند: اى عزيز! ما و خاندان ما را قحطى و ناراحتى و بلا فراگرفته است» (فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ).

 «و تنها متاع كم و بى‏ارزشى همراه آورده‏ايم» (وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ).

اما با اين حال به كرم و بزرگوارى تو تكيه كرده‏ايم «و انتظار داريم كه پيمانه ما را بطور كامل وفا كنى» (فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ).

و در اين كار «بر ما منت گذار و تصدق كن» (وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا).

و پاداش خود را از ما مگير، بلكه از خدايت بگير «چرا كه خداوند كريمان و متصدقان را پاداش خير مى‏دهد» (إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ).

جالب اين كه برادران يوسف، با اين كه پدر تأكيد داشت در باره يوسف و برادرش به جستجو برخيزيد به اين گفتار چندان توجه نكردند، و نخست از عزيز مصر تقاضاى مواد غذايى نمودند، شايد چندان اميدى به پيدا شدن يوسف نداشتند، و يا فكر كردند تقاضاى آزاد ساختن برادر را تحت الشعاع نمايند تا تأثير                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 446

 بيشترى در عزيز مصر داشته باشد.

در روايات مى‏خوانيم كه برادران حامل نامه‏اى از طرف پدر براى عزيز مصر بودند كه در آن نامه، يعقوب، ضمن تمجيد از عدالت و دادگرى و محبتهاى عزيز مصر، نسبت به خاندانش، و سپس معرفى خويش و خاندان نبوتش، ناراحتيهاى خود را به خاطر از دست دادن فرزندش يوسف و فرزند ديگرش بن يامين و گرفتاريهاى ناشى از خشكسالى را براى عزيز مصر شرح داده بود.

و در پايان نامه از او خواسته بود كه بن يامين را آزاد كند. چرا كه هرگز سرقت و مانند آن در خاندان ما نبوده و نخواهد بود.

هنگامى كه برادرها نامه پدر را به دست عزيز مى‏دهند، نامه را گرفته و مى‏بوسد و بر چشمان خويش مى‏گذارد، و گريه مى‏كند، آنچنان كه قطرات اشك بر پيراهنش مى‏ريزد.

 (آيه 89)- در اين هنگام كه دوران آزمايش به سر رسيده بود و يوسف نيز سخت، بى‏تاب و ناراحت به نظر مى‏رسيد، براى معرفى خويش از اينجا سخن را آغاز نمود، رو به سوى برادران كرد «گفت: هيچ مى‏دانيد شما در آن هنگام كه جاهل و نادان بوديد به يوسف و برادرش چه كرديد» (قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ).

عزيز مصر، گفتارش را با تبسمى پايان داد، اين تبسم سبب شد دندانهاى زيباى يوسف در برابر برادران كاملا آشكار شود، خوب كه دقت كردند ديدند عجب شباهتى با دندانهاى برادرشان يوسف دارد.

 (آيه 90)- مجموع اين جهات، دست به دست هم داد، از يك سو مى‏بينند عزيز مصر، از يوسف و بلاهايى كه برادران بر سر او آوردند و هيچ كس جز آنها و يوسف از آن خبر نداشت سخن مى‏گويد.

از سوى ديگر نامه يعقوب، آنچنان او را هيجان زده مى‏كند كه گويى نزديكترين رابطه را با او دارد.

و از سوى سوم، هر چه در قيافه و چهره او بيشتر دقت مى‏كنند شباهت او را                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 447

 با برادرشان يوسف بيشتر مى‏بينند، اما در عين حال نمى‏توانند باور كنند كه يوسف بر مسند عزيز مصر تكيه زده است، او كجا و اينجا كجا؟! لذا با لحنى آميخته با ترديد «گفتند: آيا تو خود يوسف هستى»؟ (قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ).

لحظه‏ها با سرعت مى‏گذشت، ولى يوسف نگذارد اين زمان، زياد طولانى شود به ناگاه پرده از چهره حقيقت برداشت، «گفت: آرى منم يوسف! و اين برادرم بن يامين است»! (قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي).

ولى براى اين كه شكر نعمت خدا را كه اين همه موهبت به او ارزانى داشته به جا آورده باشد و ضمنا درس بزرگى به برداران بدهد اضافه كرد: «خداوند بر ما منت گذارده هر كس تقوا پيشه كند و شكيبايى داشته باشد (خداوند پاداش او را خواهد داد) چرا كه خدا اجر نيكوكاران را ضايع نمى‏كند» (قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ).]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1742</link>
            <pubDate>24/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		<item>
            <title>تفسیر سوره یوسف - آیه های 1 تا 15</title>
            <description><![CDATA[
اين سوره در «مكّه» نازل شده و داراى 111 آيه است‏

محتواى سوره:

قبل از ورود در تفسير آيات اين سوره ذكر چند امر لازم است:

1- تمام آيات اين سوره جز چند آيه كه در آخر آن آمده سرگذشت جالب و شيرين و عبرت انگيز پيامبر خدا يوسف (ع) را بيان مى‏كند

و به همين دليل اين سوره به نام يوسف ناميده شده است و نيز به همين جهت از مجموع 27 بار ذكر نام يوسف در قرآن 25 مرتبه آن در اين سوره است، و فقط دو مورد آن در سوره‏هاى ديگر (سوره غافر آيه 34 و أنعام آيه 84) مى‏باشد.

محتواى اين سوره بر خلاف سوره‏هاى ديگر قرآن همگى به هم پيوسته و بيان فرازهاى مختلف يك داستان است، كه در بيش از ده بخش با بيان فوق العاده گويا، جذاب، فشرده، عميق و مهيج آمده است.

گرچه داستان پردازان بى‏هدف، و يا آنها كه هدفهاى پست و آلوده‏اى دارند سعى كرده‏اند از اين سرگذشت آموزنده يك داستان عشقى محرك براى هوسبازان بسازند و چهره واقعى يوسف و سرگذشت او را مسخ كنند، و حتى در شكل يك فيلم عشقى به روى پرده سينما بياورند ولى قرآن كه همه چيزش الگو و «اسوه» است، در لابلاى اين داستان عاليترين درسهاى عفت و خويشتن دارى و تقوا و ايمان و تسلط بر نفس را، منعكس ساخته آنچنان كه هر انسانى- هر چند، بارها آن را                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 392

 خوانده باشد- باز به هنگام خواندنش بى‏اختيار تحت تأثير جذبه‏هاى نيرومندش قرار مى‏گيرد.

و به همين جهت قرآن نام زيباى «احسن القصص» (بهترين داستانها) را بر آن گذارده است، و در آن براى «اولو الالباب» (صاحبان مغز و انديشه) عبرتها بيان كرده است.

2- دقت در آيات اين سوره اين واقعيت را براى انسان روشنتر مى‏سازد كه قرآن در تمام ابعادش معجزه است،

چرا كه قهرمانهايى كه در داستانها معرفى مى‏كند- قهرمانهاى واقعى و نه پندارى- هر كدام در نوع خود بى‏نظيرند.

ابراهيم قهرمان بت شكن با آن روح بلند و سازش ناپذير در برابر طاغوتيان.

موسى آن قهرمان تربيت يك جمعيت لجوج در برابر يك طاغوت عصيانگر.

يوسف آن قهرمان پاكى و پارسايى و تقوا، در برابر يك زن زيباى هوسباز و حيله‏گر.

و از اين گذشته قدرت بيان وحى قرآنى در اين داستان آنچنان تجلى كرده كه انسان را به حيرت مى‏اندازد، زيرا اين داستان چنانكه مى‏دانيم در پاره‏اى از موارد به مسائل بسيار باريك عشقى منتهى مى‏گردد، و قرآن بى‏آنكه آنها را درز بگيرد، و از كنار آن بگذرد تمام اين صحنه‏ها را با ريزه كاريهايش طورى بيان مى‏كند كه كمترين احساس منفى و نامطلوب در شنونده ايجاد نمى‏گردد، در متن تمام قضايا وارد مى‏شود اما در همه جا اشعه نيرومندى از تقوا و پاكى، بحثها را احاطه كرده است.

3- داستان يوسف قبل از اسلام و بعد از آن-

بدون شك قبل از اسلام نيز داستان يوسف در ميان مردم مشهور و معروف بوده است، چرا كه در تورات در چهارده فصل از سفر پيدايش (از فصل 37 تا 50) اين داستان مفصلا ذكر شده است.

البته مطالعه دقيق اين چهارده فصل نشان مى‏دهد كه آنچه در تورات آمده تفاوتهاى بسيارى با قرآن مجيد دارد و مقايسه اين تفاوتها نشان مى‏دهد كه تا چه حد آنچه در قرآن آمده پيراسته و خالص و خالى از هر گونه خرافه مى‏باشد. و اين كه قرآن به پيامبر مى‏گويد: «پيش از اين از آن غافل بودى» اشاره به عدم آگاهى پيامبر از                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 393

 واقعيت خالص اين سرگذشت عبرت انگيز است.

به هر حال بعد از اسلام نيز اين داستان در نوشته‏هاى مورخين شرق و غرب گاهى با شاخ و برگهاى اضافى آمده است در شعر فارسى نخستين قصه يوسف و زليخا را به فردوسى نسبت مى‏دهند و پس از او يوسف و زليخاى شهاب الدين عمعق و مسعودى قمى است و بعد از او، يوسف و زليخاى عبد الرحمن جامى شاعر معروف قرن نهم است.

4- چرا بر خلاف سرگذشتهاى ساير انبياء داستان يوسف يك جا بيان شده است؟

يكى از ويژگيهاى داستان يوسف اين است كه همه آن يك جا بيان شده، به خلاف سرگذشت ساير پيامبران كه به صورت بخشهاى جداگانه در سوره‏هاى مختلف قرآن پخش گرديده، اين ويژگى به اين دليل است كه تفكيك فرازهاى اين داستان با توجه به وضع خاصى كه دارد پيوند اساسى آن را از هم مى‏برد، و براى نتيجه گيرى كامل همه بايد يك جا ذكر شود.

يكى ديگر از ويژگيهاى اين سوره آن است كه داستانهاى ساير پيامبران كه در قرآن آمده معمولا بيان شرح مبارزاتشان با اقوام سركش و طغيانگر است.

اما در داستان يوسف، سخنى از اين موضوع به ميان نيامده است بلكه بيشتر بيانگر زندگانى خود يوسف و عبور او از كورانهاى سخت زندگانى است كه سر انجام به حكومتى نيرومند تبديل مى‏شود كه در نوع خود نمونه بوده است.

5- فضيلت سوره يوسف-

در روايات اسلامى براى تلاوت اين سوره فضائل مختلفى آمده است از جمله در حديثى از امام صادق عليه السّلام مى‏خوانيم: «هر كس سوره يوسف را در هر روز و يا هر شب بخواند، خداوند او را روز رستاخيز برمى‏انگيزد در حالى كه زيبائيش همچون زيبايى يوسف است و هيچ گونه ناراحتى روز قيامت به او نمى‏رسد و از بندگان صالح خدا خواهد بود».

بارها گفته‏ايم رواياتى كه در بيان فضيلت سوره‏هاى قرآن آمده به معنى خواندن سطحى بدون تفكر و عمل نيست بلكه تلاوتى است مقدمه تفكر، و تفكرى است سر آغاز عمل.

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 394

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

 (آيه 1)- احسن القصص در برابر تو است! اين سوره نيز با حروف مقطعه «الف- لام- راء» (الر) آغاز شده است كه نشانه‏اى از عظمت قرآن و تركيب اين آيات عميق و پرمحتوا از ساده‏ترين اجزاء يعنى حروف الفبا مى‏باشد.

و شايد به همين دليل است كه بعد از ذكر حروف مقطعه بلافاصله اشاره به عظمت قرآن كرده، مى‏گويد «اينها آيات كتاب مبين است» (تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ). كتابى روشنى بخش و آشكار كننده حق از باطل و نشان دهنده صراط مستقيم و راه پيروزى و نجات.

 (آيه 2)- سپس هدف نزول اين آيات را چنين بيان مى‏كند: «ما آن را قرآن عربى فرستاديم تا شما آن را به خوبى درك كنيد» (إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ).

هدف تنها قرائت و تلاوت و تيمن و تبرك با خواندن آيات آن نيست، بلكه هدف نهايى درك است، درك نيرومند و پرمايه كه تمام وجود انسان را به سوى عمل دعوت كند.

تعبير به «عربى بودن» كه در ده مورد از قرآن تكرار شده پاسخى است به آنها كه پيامبر را متهم مى‏كردند كه او اين آيات را از يك فرد عجمى ياد گرفته و محتواى قرآن يك فكر و ارادتى است و از نهاد وحى نجوشيده است.

ضمنا اين تعبيرات پى در پى اين وظيفه را براى همه مسلمانان به وجود مى‏آورد كه همگى بايد بكوشند و زبان عربى را به عنوان زبان دوم خود به صورت همگانى بياموزند از اين نظر كه زبان وحى و كليد فهم حقايق اسلام است.

 (آيه 3)- سپس مى‏فرمايد: «ما نيكوترين قصه‏ها را از طريق وحى و فرستادن اين قرآن براى تو بازگو مى‏كنيم هر چند پيش از آن، از آن غافل بودى» (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 395

 بعضى از مفسران معتقدند كه «احسن القصص» اشاره به مجموعه قرآن است. يعنى، خداوند مجموعه اين قرآن كه زيباترين شرح و بيان و فصيحترين و بليغ‏ترين الفاظ را با عاليترين و عميقترين معانى آميخته كه از نظر ظاهر زيبا و فوق العاده شيرين و گوارا و از نظر باطن بسيار پرمحتواست «احسن القصص» ناميده.

ولى پيوند آيات آينده كه سرگذشت يوسف را بيان مى‏كند با آيه مورد بحث آنچنان است كه ذهن انسان بيشتر متوجه اين معنى مى‏شود كه خداوند داستان يوسف را «احسن القصص» ناميده است.

اما بارها گفته‏ايم كه مانعى ندارد اين گونه آيات براى بيان هر دو معنى باشد، هم قرآن بطور عموم احسن القصص است و هم داستان يوسف بطور خصوص.

نقش داستان در زندگى انسانها-

با توجه به اين كه قسمت بسيار مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پيشين و داستانهاى گذشتگان بيان شده است، اين سؤال براى بعضى پيش مى‏آيد كه چرا يك كتاب تربيتى و انسان ساز اين همه تاريخ و داستان دارد؟

اما توجه به چند نكته علت حقيقى اين موضوع را روشن مى‏سازد:

1- تاريخ آزمايشگاه مسائل گوناگون زندگى بشر است، و آنچه را كه انسان در ذهن خود با دلائل عقلى ترسيم مى‏كند در صفحات تاريخ به صورت عينى باز مى‏يابد.

2- از اين گذشته تاريخ و داستان جاذبه مخصوصى دارد، و انسان در تمام ادوار عمر خود از سن كودكى تا پيرى تحت تأثير اين جاذبه فوق العاده است.

دليل اين موضوع شايد آن باشد كه انسان قبل از آن كه، عقلى باشد حسى است و بيش از آنچه به مسائل فكرى مى‏انديشد در مسائل حسى غوطه‏ور است.

مسائل مختلف زندگى هر اندازه از ميدان حس دور مى‏شوند و جنبه تجرد عقلانى به خود مى‏گيرند سنگين‏تر و دير هضم‏تر مى‏شوند.                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 396

 و از اين رو مى‏بينيم هميشه براى جا افتادن استدلالات عقلى از مثالهاى حسى استمداد مى‏شود و گاهى ذكر يك مثال مناسب و به جا تأثير استدلال را چندين برابر مى‏كند و لذا دانشمندان موفق آنها هستند كه تسلط بيشترى بر انتخاب بهترين مثالها دارند.

3- داستان و تاريخ براى همه كس قابل فهم و درك است. به همين دليل كتابى كه جنبه عمومى و همگانى دارد و از عرب بيابانى بى‏سواد نيمه وحشى گرفته تا فيلسوف بزرگ و متفكر همه بايد از آن استفاده كنند حتما بايد روى تاريخ و داستانها و مثالها تكيه نمايد.

مجموعه اين جهات نشان مى‏دهد كه قرآن در بيان اين همه تاريخ و داستان بهترين راه را از نظر تعليم و تربيت پيموده است.

 (آيه 4)- بارقه اميد و آغاز مشكلات: قرآن داستان يوسف را از خواب عجيب و پرمعنى او آغاز مى‏كند، زيرا اين خواب در واقع نخستين فراز زندگى پرتلاطم يوسف محسوب مى‏شود.

او يك روز صبح هنگامى كه بسيار كم سن و سال بود با هيجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازه‏اى برداشت كه در ظاهر چندان مهم نبود.

 «هنگامى كه يوسف به پدرش گفت: پدرم! من در خواب يازده ستاره ديدم (كه از آسمان فرود آمدند) و خورشيد و ماه نيز (آنها را همراهى مى‏كردند) همگى را ديدم كه در برابر من سجده مى‏كنند» (إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ).

ابن عباس مفسر معروف اسلامى مى‏گويد: يوسف اين خواب را در شب جمعه كه مصادف شب قدر، (شعب تعيين سرنوشتها و مقدرات بود) ديد.

البته روشن است كه منظور از «سجده» در اينجا خضوع و تواضع مى‏باشد و گر نه سجده به شكل سجده معمولى انسانها در مورد خورشيد و ماه و ستارگان مفهوم ندارد.

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 397

 (آيه 5)- اين خواب هيجان انگيز و معنى دار، يعقوب پيامبر را در فكر فرو برد. خورشيد و ماه و ستارگان آسمان؟ آن هم يازده ستاره؟ فرود آمدند و در برابر فرزندم يوسف سجده كردند، چقدر پرمعنى است؟ حتما خورشيد و ماه، من و مادرش (يا من و خاله‏اش) مى‏باشيم، و يازده ستاره، برادرانش، قدر و مقام فرزندم آنقدر بالا مى‏رود كه ستارگان آسمان و خورشيد و ماه سر بر آستانش مى‏سايند، آنقدر در پيشگاه خدا عزيز و آبرومند مى‏شود كه آسمانيان در برابرش خضوع مى‏كنند، چه خواب پرشكوه و جالبى؟! لذا با لحن آميخته با نگرانى و اضطراب اما توأم با خوشحالى به فرزندش چنين «گفت: فرزندم! اين خوابت را براى برادرانت بازگو مكن» (قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ إِخْوَتِكَ).

 «چرا كه آنها براى تو نقشه‏هاى خطرناك خواهند كشيد» (فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً).

من مى‏دانم «شيطان براى انسان دشمن آشكارى است» (إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ).

او منتظر بهانه‏اى است كه وسوسه‏هاى خود را آغاز كند، به آتش كينه و حسد دامن زند، و حتى برادران را به جان هم اندازد.

 (آيه 6)- ولى اين خواب تنها بيانگر عظمت مقام يوسف در آينده از نظر ظاهرى و مادى نبود، بلكه نشان مى‏داد كه او به مقام نبوت نيز خواهد رسيد، چرا كه سجده آسمانيان دليل بر بالا گرفتن مقام آسمانى اوست، و لذا پدرش يعقوب اضافه كرد: «و اين چنين پروردگارت تو را برمى‏گزيند» (وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ).

 «و از تعبير خواب به تو تعليم مى‏دهد» (وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ).

 «و نعمتش را بر تو و آل يعقوب تكميل مى‏كند» (وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ آلِ يَعْقُوبَ).

 «همان گونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق آن (نعمت) را تمام كرد» (كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ).                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 398

 آرى! «پروردگارت عالم است و از روى حكمت كار مى‏كند» (إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ).

از درسهايى كه اين بخش از آيات به ما مى‏دهد درس حفظ اسرار است، كه گاهى حتى در مقابل برادران نيز بايد عملى شود، هميشه در زندگى انسان اسرارى وجود دارد كه اگر فاش شود ممكن است آينده او يا جامعه‏اش را به خطر اندازد، خويشتن دارى در حفظ اين اسرار يكى از نشانه‏هاى وسعت روح و قدرت اراده است.

در حديثى از امام صادق عليه السّلام مى‏خوانيم: «اسرار تو همچون خون توست كه بايد تنها در عروق خودت جريان يابد».

رؤيا و خواب ديدن-

خواب و رؤيا بر چند قسم است:

1- خوابهاى مربوط به گذشته زندگى و اميال و آرزوها كه بخش مهمى از خوابهاى انسان را تشكيل مى‏دهد.

2- خوابهاى پريشان و نامفهوم كه معلول فعاليت توهّم و خيال است اگرچه ممكن است انگيزه‏هاى روانى داشته باشد.

3- خوابهايى كه مربوط به آينده است و از آن گواهى مى‏دهد.

جالب اين كه در روايتى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چنين مى‏خوانيم: «خواب و رؤيا سه گونه است گاهى بشارتى از ناحيه خداوند است، گاه وسيله غم و اندوه از سوى شيطان، و گاه مسائلى است كه انسان در فكر خود مى‏پروراند و آن را در خواب مى‏بيند».

روشن است كه خوابهاى شيطانى چيزى نيست كه تعبير داشته باشد، اما خوابهاى رحمانى كه جنبه بشارت دارد حتما بايد خوابى باشد كه از حادثه مسرت بخش در آينده پرده بردارد.

 (آيه 7)- از اينجا درگيرى برادران يوسف، با يوسف شروع مى‏شود:

نخست اشاره به درسهاى آموزنده فراوانى كه در اين داستان است كرده، مى‏گويد: «به يقين در سرگذشت يوسف و برادرانش، نشانه‏هايى براى سؤال كنندگان بود» (لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ).

چه درسى از اين برتر كه گروهى از افراد نيرومند با نقشه‏هاى حساب شده‏اى                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 399

 كه از حسادت سر چشمه گرفته براى نابودى يك فرد ظاهرا ضعيف و تنها، تمام كوشش خود را به كار گيرند، اما به همين كار، بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى كشور پهناورى كنند، و در پايان همگى در برابر او سر تعظيم فرود آورند، اين نشان مى‏دهد وقتى خدا كارى را اراده كند مى‏تواند آن را، حتى به دست مخالفين آن كار، پياده كند، تا روشن شود كه يك انسان پاك و با ايمان تنها نيست و اگر تمام جهان به نابودى او كمر بندند تا خدا نخواهد تار مويى از سر او كم نخواهند كرد!

 (آيه 8)- يعقوب دوازده پسر داشت، كه دو نفر از آنها «يوسف» و «بنيامين» از يك مادر بودند، يعقوب نسبت به اين دو پسر مخصوصا يوسف محبت بيشترى نشان مى‏داد، زيرا كوچكترين فرزندان او محسوب مى‏شدند و طبعا نياز به حمايت و محبت بيشترى داشتند، ديگر اين كه، طبق بعضى از روايات مادر آنها «راحيل» از دنيا رفته بود، و به اين جهت نيز به محبت بيشترى محتاج بودند، از آن گذشته مخصوصا در يوسف، آثار نبوغ و فوق العادگى نمايان بود، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب آشكارا نسبت به آنها ابراز علاقه بيشترى كند.

برادران حسود بدون توجه به اين جهات از اين موضوع سخت ناراحت شدند، بخصوص كه شايد بر اثر جدايى مادرها، رقابتى نيز در ميانشان طبعا وجود داشت، لذا دور هم نشستند «و گفتند: يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند، با اين كه ما جمعيتى نيرومند و كارساز هستيم» و زندگى پدر را به خوبى اداره مى‏كنيم، و به همين دليل بايد علاقه او به ما بيش از اين فرزندان خردسال باشد كه كارى از آنها ساخته نيست (إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ).

و به اين ترتيب با قضاوت يك جانبه خود پدر را محكوم ساختند و گفتند:

 «بطور قطع پدر ما در گمراهى آشكارى است»! (إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ).

البته منظور آنها گمراهى دينى و مذهبى نبود چرا كه آيات آينده نشان مى‏دهد آنها به بزرگى و نبوت پدر اعتقاد داشتند و تنها در زمينه طرز معاشرت به او ايراد مى‏گرفتند.

                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 400

 (آيه 9)- نقشه نهايى كشيده شد: حس حسادت، سر انجام برادران را به طرح نقشه‏اى وادار ساخت گرد هم جمع شدند و دو پيشنهاد را مطرح كردند و گفتند: «يا يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمين دور دستى بيفكنيد تا محبت پدر يكپارچه متوجه شما بشود»! (اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ).

درست است كه با اين كار احساس گناه و شرمندگى وجدان خواهيد كرد، چرا كه با برادر كوچك خود اين جنايت را روا داشته‏ايد ولى جبران اين گناه ممكن است، توبه خواهيد كرد «و پس از آن جمعيت صالحى خواهيد شد»! (وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ).

اين جمله دليل بر آن است كه آنها با اين عمل احساس گناه مى‏كردند و در اعماق دل خود كمى از خدا ترس داشتند. ولى مسأله مهم اينجاست كه سخن از توبه قبل از انجام جرم در واقع يك نقشه شيطانى براى فريب وجدان و گشودن راه به سوى گناه است، و به هيچ وجه دليل بر پشيمانى و ندامت نمى‏باشد.

 (آيه 10)- ولى در ميان برادران يك نفر بود كه از همه باهوشتر، و يا باوجدانتر بود، به همين دليل با طرح قتل يوسف مخالفت كرد و هم با طرح تبعيد او در يك سرزمين دور دست كه بيم هلاكت در آن بود، و طرح سومى را ارائه نمود يكى از آنها «گفت: اگر مى‏خواهيد كارى بكنيد يوسف را نكشيد، بلكه او را در نهانگاه چاه بيفكنيد (به گونه‏اى كه سالم بماند) تا بعضى از راهگذاران و قافله‏ها او را برگيرند و با خود ببرند» و از چشم ما و پدر دور شود (قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ).

نقش ويرانگر حسد در زندگى انسانها-

درس مهم ديگرى كه از اين داستان مى‏آموزيم اين است كه چگونه حسد مى‏تواند آدمى را تا سر حد كشتن برادر و يا توليد دردسرهاى خيلى شديد براى او پيش ببرد و چگونه اگر اين آتش درونى مهار نشود، هم ديگران را به آتش مى‏كشد و هم خود انسان را.

به همين دليل در احاديث اسلامى براى مبارزه با اين صفت رذيله تعبيرات                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 401

 تكان دهنده‏اى ديده مى‏شود.

به عنوان نمونه: از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل شده كه فرمود: خداوند موسى بن عمران را از حسد نهى كرد و به او فرمود: «شخص حسود نسبت به نعمتهاى من بر بندگانم خشمناك است، و از قسمتهايى كه ميان بندگانم قائل شده‏ام ممانعت مى‏كند، هر كس چنين باشد نه او از من است و نه من از اويم».

و در حديثى از امام صادق عليه السّلام مى‏خوانيم: «افراد با ايمان غبطه مى‏خورند ولى حسد نمى‏ورزند، ولى مناق حسد مى‏ورزد و غبطه نمى‏خورد».

اين درس را نيز مى‏توان از اين بخش از داستان فرا گرفت كه پدر و مادر در ابراز محبت نسبت به فرزندان بايد فوق العاده دقت به خرج دهند.

زيرا، گاه مى‏شود يك ابراز علاقه نسبت به يك فرزند، آنچنان عقده‏اى در دل فرزند ديگر ايجاد مى‏كند كه او را به همه كار وا مى‏دارد، آنچنان شخصيت خود را در هم شكسته مى‏بيند كه براى نابود كردن شخصيت برادرش، حد و مرزى نمى‏شناسد.

حتى اگر نتواند عكس العملى از خود نشان بدهد از درون خود را مى‏خورد و گاه گرفتار بيمارى روانى مى‏شود.

در احاديث اسلامى مى‏خوانيم: روزى امام باقر عليه السّلام فرمود: من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم اظهار محبت مى‏كنم و او را بر زانوى خود مى‏نشانم و قلم گوسفند را به او مى‏دهم و شكر در دهانش مى‏گذارم، در حالى كه مى‏دانم حق با ديگرى است، ولى اين كار را به خاطر اين مى‏كنم تا بر ضد ساير فرزندانم تحريك نشود و آنچنان كه برادران يوسف، به يوسف كردن نكند.

(آيه 11)- صحنه سازى شوم! برادران يوسف پس از آن كه طرح نهايى را براى انداختن يوسف به چاه تصويب كردند به اين فكر فرو رفتند كه چگونه يوسف را از پدر جدا سازند؟ لذا طرح ديگرى براى اين كار ريخته و با قيافه‏هاى حق به جانب و زبانى نرم و آميخته با يك نوع انتقاد ترحم انگيز نزد پدر آمدند و «گفتند: پدر (چرا تو هرگز يوسف را از خود دور نمى‏كنى و به ما نمى‏سپارى؟) چرا ما را نسبت                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 402

 به برادرمان امين نمى‏دانى در حالى كه ما مسلما خيرخواه او هستيم» (قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ).

 (آيه 12)- بيا دست از اين كار كه ما را متهم مى‏سازد بردار، به علاوه برادر ما، نوجوان است، او هم دل دارد، او هم نياز به استفاده از هواى آزاد خارج شهر و سرگرمى مناسب دارد، زندانى كردن او در خانه صحيح نيست، «فردا او را با ما بفرست (تا به خارج شهر آيد، گردش كند) از ميوه‏هاى درختان بخورد و بازى و سرگرمى داشته باشد» (أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ).

و اگر نگران سلامت او هستى «ما همه حافظ و نگاهبان برادرمان خواهيم بود» چرا كه برادر است و با جان برابر! (وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ).

اين نقشه از يك طرف پدر را در بن‏بست قرار مى‏داد كه اگر يوسف را به ما نسپارى دليل بر اين است كه ما را متهم مى‏كنى، و از سوى ديگر يوسف را براى استفاده از تفريح و سرگرمى و گردش در خارج شهر تحريك مى‏كرد.

 (آيه 13)- يعقوب در مقابل اظهارات برادران بدون آن كه آنها را متهم به قصد سوء كند «گفت: (اول اين كه) من از بردن او غمگين مى‏شوم» (قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ).

و ديگر اين كه در بيابانهاى اطراف ممكن است گرگان خونخوارى باشند «و من مى‏ترسم گرگ فرزند دلبندم را بخورد و شما (سرگرم بازى و تفريح و كارهاى خود باشيد) و از او غافل بمانيد» (وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ).

 (آيه 14)- البته برادران پاسخى براى دليل اول پدر نداشتند، زيرا غم و اندوه جدايى يوسف چيزى نبود كه بتوانند آن را جبران كنند، و حتى شايد اين تعبير آتش حسد برادران را افروخته‏تر مى‏ساخت.

از سوى ديگر اين دليل پدر از يك نظر پاسخى داشت كه چندان نياز به ذكر نداشت و آن اين كه بالاخره فرزند براى نمو و پرورش، خواه ناخواه از پدر جدا خواهد شد.

لذا اصلا به پاسخ اين استدلال نپرداختند، بلكه به سراغ دليل دوم رفتند كه از                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 403

 نظر آنها مهم و اساسى بود و «گفتند: با اين كه ما گروه نيرومندى هستيم اگر گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود» و هرگز چنين چيزى ممكن نيست (قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ).

يعنى، مگر ما مرده‏ايم كه بنشينيم و تماشا كنيم گرگ برادرمان را بخورد.

به هر حال به هر حيله و نيرنگى بود، مخصوصا با تحريك احساسات پاك يوسف و تشويق او براى تفريح، توانستند پدر را وادار به تسليم كنند، و موافقت او را به هر صورت نسبت به اين كار جلب نمايند.

قابل توجه اين كه همان گونه كه برادران يوسف از علاقه انسان مخصوصا نوجوان به گردش و تفريح براى رسيدن به هدفشان سوء استفاده كردند در دنياى امروز نيز دستهاى مرموز دشمنان حق و عدالت از مسأله ورزش و تفريح براى مسموم ساختن افكار نسل جوان سوء استفاده فراوان مى‏كنند، بايد به هوش بود كه ابر قدرتهاى گرگ صفت در لباس ورزش و تفريح، نقشه‏هاى شوم خود را ميان جوانان به نام ورزش و مسابقات منطقه‏اى يا جهانى پياده نكنند.

 (آيه 15)- دروغ رسوا! سر انجام برادران آن شب را با خيال خوش خوابيدند كه فردا نقشه آنها در باره يوسف عملى خواهد شد. تنها نگرانى آنها اين بود كه مبادا پدر پشيمان گردد و از گفته خود منصرف شود.

صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى يوسف تكرار كرد، آنها نيز اظهار اطاعت كردند، پيش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حركت كردند.

مى‏گويند: پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه كرد و آخرين بار يوسف را از آنها گرفت و به سينه خود چسباند، قطره‏هاى اشك از چشمش سرازير شد، سپس يوسف را به آنها سپرد و از آنها جدا شد، اما چشم يعقوب همچنان فرزندان را بدرقه مى‏كرد آنها نيز تا آنجا كه چشم پدر كار مى‏كرد دست از نوازش و محبت يوسف برنداشتند، اما هنگامى كه مطمئن شدند پدر آنها را نمى‏بيند، يك مرتبه عقده آنها تركيد و تمام كينه‏هايى را كه بر اثر حسد، سالها روى هم انباشته بودند بر سر يوسف                        برگزيده تفسير نمونه، ج‏2، ص: 404

 فرو ريختند، از اطراف شروع به زدن او كردند و او از يكى به ديگرى پناه مى‏برد، اما پناهش نمى‏دادند! در روايتى مى‏خوانيم كه در اين طوفان بلا كه يوسف اشك مى‏ريخت و يا به هنگامى كه او را مى‏خواستند به چاه افكنند ناگهان يوسف شروع به خنديدن كرد، برادران سخت در تعجب فرو رفتند كه اين چه جاى خنده است، اما او پرده از راز اين خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت: «فراموش نمى‏كنم روزى به شما برادران نيرومند با آن بازوان قوى و قدرت فوق العاده جسمانى نظر افكندم و خوشحال شدم، با خود گفتم كسى كه اين همه يار و ياور نيرومند دارد چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم، اكنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مى‏برم، و به من پناه نمى‏دهيد، خدا شما را بر من مسلط ساخت تا اين درس را بياموزم كه به غير او- حتى به برادران- تكيه نكنم».

به هر حال قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه يوسف را با خود بردند و به اتفاق آرا تصميم گرفتند كه او را در مخفى گاه چاه قرار دهند» آنچه از ظلم و ستم ممكن بود براى اين كار بر او روا داشتند (فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ).

سپس اضافه مى‏كند: در اين هنگام «ما به يوسف، وحى فرستاديم (و دلداريش داديم و گفتيم غم مخور روزى فرا مى‏رسد) كه آنها را از همه اين نقشه‏هاى شوم آگاه خواهى ساخت، در حالى كه آنها تو را نمى‏شناسد» (وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ).

اين وحى الهى، وحى نبوت نبود بلكه الهامى بود به قلب يوسف براى اين كه بداند تنها نيست و حافظ و نگاهبانى دارد. اين وحى نور اميد بر قلب يوسف پاشيد و ظلمات يأس و نوميدى را از روح و جان او بيرون كرد.]]></description>
            <link>http://www.iyqa.ir/article.php?id=1737</link>
            <pubDate>24/1/2012</pubDate>
        </item>
		
		</channel>
</rss>
